ياران اصلاحات2 / از اسلام‌گرایی تا تایید همجنس‌گرائی و زنای با محارم! + عکس

(بسم الله الرحمن الرحیم)

در راستاي بصيرت افزايي و تبيين ناگفته‌هايي از تاريخ انقلاب، اقدام به معرفي منحرفين و مدعياني نموده است كه بعد از گذشت سه دهه از انقلاب، نقاب از چهره واقعي خود برداشته و در راه دشمني با جمهوري اسلامي ايران قدم گذاشتند.

ياران اصلاحات2 / از اسلام‌گرایی تا تایید همجنس‌گرائی و زنای با محارم! +فیلم و عکس

در قسمت اوّل، بخش نخست زندگی و افکار و فعالیت های سروش از تولّد، تا سالهای آغازین پس از پیروزی انقلاب اسلامی تحت عنوان «در سراب روشنفکری دینی» بیان شد. در این قسمت ادامه سیر زندگی و افکار سروش تا زمان حاضر در دو بخش تحت عناوین «در گرداب غربزدگی علمی» و «در مرداب دین ستیزی غربی» بیان می گردد.

روشن است که مطالعه قسمت اوّلبرای فهم بهتر این قسمت ضرورت دارد چرا که نویسنده در صدد است سیر تحوّلات شخصیتی و فکری سروش را در گذر زمان مورد توجّه قرار دهد. لذا مطالعه قسمت اوّل به عنوان مقدّمه لازم توصیه می گردد.

دوّم: در گرداب غربزدگی علمی

چنانچه ذکر گردید، سروش با شخصیتی ظاهراً مذهبی و انقلابی و باطناً لیبرال وارد فضای سیاسی پس از پیروزی انقلاب اسلامی گردید. امّا نگرش لیبرالیستی سروش تنها به مواضع سیاسی او ختم نشد و در حوزه معرفتی و علمی نیز به وضوح خود را نشان داد؛ حوزه ای که آسیب آن از مواضع سیاسی سروش و حتّی مواضع ضدّ دینی او در دهه 1370 به بعد، سنگین تر بوده است.

مقلّدی بی چون و چرا برای فلسفه غرب

هرچند سروش در دوران دانشجویی با فلسفه اسلامی آشنا شده بود و با نشر کتاب "نهاد نا آرام جهان" که تبیینی از حرکت جوهری بود، افرادی همچون استاد شهید مطهری را به خود امیدوار ساخت، اما وی در همان شهر لندن مقتدای دیگری برای خود یافته بود که هفت سال پیش از ورودش به شهر لندن، از جانب ملکه انگلستان مفتخر به لقب "سِر" شده بود و در سال ۱۹۷۲ که سروش پا به لندن نهاده بود، در سمت استادی منطق و روش علمی در مدرسه اقتصاد و علوم سیاسی لندن بازنشسته شده بود. این مقتدا کسی نبود جز، کارل پوپر.[1]

خود سروش می گوید؛ «واقعیت آن است که نام پوپر از همان زمان [دوران دانشجویی در لندن] در ذهن و چشم من پررنگ شد. ایده ابطال پذیری او جاذبه ویژه ای برای من داشت و احساس کردم که سخنی متفاوت و قابل تامّل است. من در آن زمان از ایده های اجتماعی و سیاسی پوپر مطلقاً اطلاعی نداشتم.

مدخل ورود من به فلسفه پوپر، فلسفه علم و فلسفه تجربی بود، نه فلسفه سیاسی». اگرچه مطالعه ی سروش پیرامون آراء پوپر در حیطه ی فلسفه علم، در پی ریزی کتابی چون «علم چیست، فلسفه چیست؟» او نقش مهمی داشت و در ترجمه ای کردن علوم انسانی در ایران پس از انقلاب هم تأثیر شگرفی گذاشت، امّا تفکّرات پوپر، در تفکّر سیاسی سروش بسیار اثر گذار بود. وجهه ی اجتماعی پوپر که در کتاب «جامعه باز و دشمنانش» نقادی بر آراء افلاطون و هگل بود، دستاویز مناسبی برای سروش بود که به مدد آن به نبرد با مارکسیسم برود و در مناظره های تلویزیونی رو در رو با احسان طبری و فرخ نگهدار از حملات مارکسیست ها در برابر اسلام دفاع کند.



البته کتاب «ایدئولوژی شیطانی» نیز در راستای همین برخورد با آنچه او «دگماتیزم نقابدار» می نامید نوشته شده بود. که ملهم از آراء سیاسی پوپر بود. سروش خود می گوید: «در غرب هم گفته اند که مارکسیسم بعد از حمله پوپر در [کتاب] جامعه باز و دشمنان آن، دیگر در این جامعه کمر راست نکرد.»[2] همین ایده فکری پوپر، دلیل به اصطلاح فلسفی سروش برای مخالفت با حکومت اسلامی در چند سال بعد گردید.

وی در مورد آشنایی با اندیشه های پوپر و نقد مارکسیسم این چنین با وَجد سخن می گوید: « به دنیای خیلی بزرگتری وارد شدم و مارکس را بسیار جذاب تر از آن یافتم که می پنداشتم. آثار او را پیدا کردم و خواندم، نقد پوپر بر او را هم بسیار جذاب یافتم و بدین ترتیب وارد فضای جدیدی شدم که صرفاً به دنبال نفی مارکسیسم نبود بلکه یک فضای فکری و فرهنگی تازه بود.»[3] این فضای جدید همانطور که خود او اقرار می کند، صرفاً نفی مارکسیسم نبود بلکه خود یک نظام معرفتی غربی بود که منجر به دیدگاه های خاصّ در حوزه سیاسی هم می شد.

دیدگاه هایی که در دهه 1350 تا 1360 در سروش شکل گرفت امّا در دهه 1360 تا 1370 در لایه ای از تظاهر دینی و انقلابی گری مخفی ماند و در دهه 1370 به بعد دوباره خود را نشان داد.

کارل پوپر، مقتدای فکری عبدالکریم سروش در غرب

  • میدان داری در پروژه غربی کردن علوم انسانی

چنانچه ذکر گردید، عضویت سروش در انقلاب فرهنگی، نه تنها به جهت اسلامی کردن دانشگاه ها و تغییر رشته های غربی به اسلامی نبود، بلکه او اساساً با اینکه رشته های دانشگاهی را می توان با رویکرد اسلامی اصلاح کرد و یا علوم اسلامی تولید و جایگزین آن کرد از ابتدا مخالف بود. در سال ۱۳۶۰ در گفتاری از وحشی و بی‌وطن بودن علم سخن گفت و بیان کرد «علم ایرانی و غربی یا اسلامی و مسیحی نداریم» سخنان او باعث شد که دانشجویان پیرو خط امام در نقد او مقاله نوشتند و منتشر کردند و به دفاع از علوم انسانی- اسلامی پرداختند[4].

سروش در زمره اوّلین کسانی بود که سنّت تقلید از غرب و تدریس کتب ترجمه ای را در علوم انسانی پس از انقلاب پایه گذاری کرد. عبدالكريم سروش برنامه علمی خود را با ترويج معرفت‌شناسي مدرن و نقدگرايي در ايران آغاز كرد. پيش از این، زماني كه در ستاد انقلاب فرهنگي بود، رشته فلسفه علم را در ايران بنياد نهاده بود.

حال موقع آن بود كه با تدريس فلسفه علم و معارف درجه دومي چون فلسفه تاريخ، فلسفه علوم اجتماعي، فلسفه سياسي و فلسفه دين اذهان دانشجویان را به معرفت‌شناسي جديد غرب گرایش دهد. وی تلاش زیادی نمود تا علوم انسانی غربی را به عنوان علم ناب و خالص که همانند علوم تجربی کاملاً بی طرف و به دور از نگاه ایدئولوژیک است، در فضای دانشگاهی مطرح نماید.

يكى از كتابهاى مهم عبدالكريم سروش كتاب «علم‌چيست؟فلسفه‌چيست؟» اوست كه پيش از انقلاب نوشته است و در اوايل سال ۱۳۵۷ بارها تجديد چاپ شد. «علم چيست؟ فلسفه چيست؟» از اين جهت مهم بود كه سروش براى نخستين بار در ايران، فلسفه علم كارل پوپر را به صورت ترجمه‌ای وارد متون آموزشى دانشگاه ها و محافل علمى مي كرد. پس از آن نیز سیل ترجمه آثار فلاسفه غربی توسط وی و تقلید محض از مبانی فکری آنها، کار و تلاش شبانه روزی سروش شد.



وی چهار كتاب مهم در اين باب ترجمه كرد:«مبادي مابعدالطبيعي علوم نوين» نوشته ادوين آرتوربرت، «فلسفه علوم اجتماعي» نوشته آلن راين، «تبيين در علوم اجتماعي» نوشته دانيل ليتل، و «علم‌شناسي فلسفي» ترجمه ۱۶ مقاله از دانشنامه فلسفه ويراسته پل ادواردز. او در اين دوره همچنين بر ترجمه كتاب «منطق اكتشاف علمي» نوشته كارل پوپر، نظارت كرد.[5]

گفتارهايي در اخلاق و صنعت و علوم انساني در سال 1366 با عنوان تفرّج صنع منتشر شد و سروش در آن مجموعه ديدگاه هايش را در دفاع از علم جديد و مخالفت با علوم اسلامی گرد آورد. سروش در اين كتاب صريحاً از در مخالفت با كساني در مي آيد كه به انديشه اسلامي و فقه و فلسفه اسلامي اتكا دارند.[6]

سروش در کتاب «فربه­تر از ایدئولوژی» علوم انسانی را همچون علوم تجربی می داند و بیان می کند که نگاه ایدئولوژیک به علوم، نگاهی از روی منفعت طلبی!! و تحریف علوم برای مقاصد ایدئولوژیک است؛ این در حالی است که خود وی در آثار مختلف، از جمله در کتاب «رازدانی، روشنفکری و دینداری» که در دهه 1380 منتشر کرد، صراحتاً به مبانی ایدئولوژیک غربی علوم انسانی و اینکه این علوم بر پایه تفکر اومانیستی و مادّی گرائی غرب استوار است، اعتراف می کند.

با این حال وی در کتاب فربه تر از ایدئولوژی می‌نویسد: «در جوامع ایدئولوژیک] صورت ایدئولوژیک دادن به همه‌ی امور، دامنه­ اش تا علوم(و بالاخص علوم انسانی) هم می­‌کشد. کسانی گمان می­‌برند که قوانین جهان و جامعه هم می‌تواند صورت ایدئولوژیک پیدا کند و دنبال فلسفه‌ی حزبی (یا ایدئولوژیک) و جامعه­ شناسی ایدئولوژیک می­گردند.

لنین آشکارا چنین می­گفت و پاره ­ای از هموطنان ما نیز چنین می­اندیشند. غافل از این که قوانین جهان و جامعه، قبل از آن که ایدئولوژی در جهان باشد، بوده­ اند و از پیش خود، صورت و ماهیتی دارند و جزو امور اختیاری و مصنوع نیستند که هر کس آن‌ها را مطابق میل خود بسازد»[7]

اين همان تصوّري است که سروش بعد ها به صراحت بيان داشت. وي مارکسيسم و اسلام را از آن جهت که ايدئولوژيک اند يکسان مي انگارد و حق ورود ايدئولوژي به حوزه علم را نفي مي کند لذا علوم انساني اسلامي را بي معنا مي داند چرا که بر اساس آنچه وي از اساتيد غربي اش فهم کرده بود و در کتاب دانش و ارزش بيان کرد، ارزش و اخلاق از دانش جدا است و علوم بي طرف اند و ربطي به ارزش ها ندارند.[8]

اين نافهمي و کج فهمي سروش، به خاطر تقليد محض از غرب بود. او نمي فهميد که فلاسفه غرب علوم انساني را بر اساس و پايه ارزش هاي ماترياليستي و اومانيستي بنا نهاده اند و به دنبال جهاني سازي اين ارزش ها هستند امّا با فرافکني از تساهل و بي طرفي ليبراليسم و علوم غربي سخن مي گويند. علومي که آنان غير ارزشي مي نامند مشحون از ارزش هاي اومانيستي است. البته اگر منظور از ارزش، ارزش هاي الهي باشد، علوم مدرن غربي از اين ارزش ها بويي نبرده بود. امّا با کمي دقّت روشن مي شود که خود اين اصل که ارزش ها نبايد به علوم انساني وارد شوند و علم وايدئولوژي يا علم و دين بايد از هم جدا باشد، يکي از مهمترين ارزش هاي نگاه سکولار به علم بود و سروش اين مساله را نمي فهميد.



دکتر رضا داوري از کسانی بود که راه سروش در تقلیدی کردن علوم انسانی را نادرست مي دانست. وی هنگام انتشار اولين ترجمه كتاب «جامعه باز و دشمنان آن» در ايران، این کتاب را در كيهان فرهنگي نقد کرد و اینگونه نوشت كه «علم و آزادي آري، التقاط نه» و سوال کرد که «اين پوپر كيست كه هم دشمنان انقلاب اسلامي در خارج از كشور اثر او را وسيله مخالفت كرده اند و هم در داخل جمهوري اسلامي گروهي برايش سر و دست و پا مي شكنند و مخالفت با او را مخالفت با مقدّسات مي شمارند.» اين نقد پوپر با پاسخ تند و پرخاشگرانه سروش مواجه شد.

سروش‌ بعد از پاسخ‌ مجدّد رضا داوري‌ به‌ وي‌ در نشريه‌ كيهان‌ فرهنگي، طي‌ نامه‌اي‌ اعلام‌ كرد كه‌ ديگر حاضر به‌ پاسخگويي‌ به‌ وي‌ نيست‌ و مسوولان‌ كيهان‌ فرهنگي‌ را - كه‌ در آن‌ زمان‌ از دوستان‌ و شاگردان‌ وي‌ بودند - مجبور به‌ انتخابات‌ از ميان‌ وي‌ و داوري‌ براي‌ چاپ‌ مطالب‌ كرد.

كيهان فرهنگي پس از اين واقعه به ناشر تمام عیار آراي سروش تبديل شد. همه یاران جدید وی در كيهان فرهنگي گرد آمده بودند. برخي از اين نام ها در سال هاي بعد بيشتر به گوش رسيد: سيدمصطفي رخ صفت، رضا تهراني، ماشاءالله شمس الواعظين، اكبر گنجي و ... در كيهان فرهنگي نام مرتضي مردي‌ها، مجيد محمدي، حميد وحيد و ديگران نيز به چشم مي خورد.

اينها همان کساني بودند که به دنبال نهادينه کردن اصول ليبراليسم و سکولاريسم در ايران ابتدا به توليد ادبيات علمي و سپس به تربيت نسل دانشگاهي و در نهايت به طراحي نظام سياسي اقدام نمودند و گفتمان اصلاحات در ايران را با همان نگرش غربي پديد آوردند. حلقه کيان و شاگردان سروش را بايد مهمترين پايکاه معرفتي و نظريه پردازي اصلاحات دانست.[9]



سروش که مدّعی قداست زدائی از علم و عالمان بود و حتّی در طول دو دهه با تمام توان خود و شاگردانش، به قداست زدائی از اسلام و ساحت پیامبر اکرم پرداخت، وقتی پای پوپر به میان می آمد، چنان به او وفادار بود که گوئی از کسی دفاع می کند که از پیامبران الهی نیز بالاتر است!! وی در نامه ای به مناسبت روز فلسفه، به قول خودش پس از سی سال، خشم خود را از نقد دکتر رضا داوری بر پوپر اینگونه ابراز می نماید «سی سال پیش که آقای داوری جدال با پوپر را آغاز کرد و حمله عنیفی را علیه او سامان داد، البته رندی و زیرکی کرد. دشنام‌هایی کلان داد و پاداش‌هایی کلان‌تر از کلانتران گرفت. توده‌ای‌ها، لیبرال‌کُشی را آغاز کرده بودند و روحانیّت خام را به دنبال خود کشانده بودند.

داوری که در آرزوی نامی و نوایی بود، پا به میدان نهاد، ابتدا مقاله‌ای در کیهان فرهنگی نوشت، و پرده از روی «نفسانیّت» غرب برداشت و ذات فاسد و مستکبر و زوال محتوم آن را به «برهان» معلوم کرد. اما تحسینی نشنید... داوری، از پوپر آغاز کرد و انتقام هیتلر را از او گرفت ... پوپری که از فاشیسم هیتلری گریخته بود و چون نامداران بسیار دیگر، پس از تحمل دربه‌دری‌ها، به نیوزیلند رفته و سپس در انگلستان رحل اقامت افکنده بود...

حمله به پوپر، ادامه راه حزب توده بود، یعنی حمله به آزادی و حقوق بشر و جامعه باز غیراستالینی... به دنبال این حملات بود که لشکری از مهاجمان قلم به‌مزد به اردوی پوپرکوبان و پوپرکُشان پیوستند، و ادبیاتی پر از توهین و دشنام و خشونت و خصومت را در روزنامه کیهان تولید و ترویج کردند، و اسب وقاحت در میدان فصاحت دوانیدند.».[10]

سروش در این نامه ، شخصیّت پنهان خویش را هویدا ساخته و هر آنچه خود از او در رنج است را به مخاطبش نسبت داده است. البته این مقاله در صدد بررسی و قضاوت در مورد صحّت و سقم اتّهامات سروش به داوری اردکانی نیست. بلکه به روی دیگر این اتّهامات توجّه دارد به این معنا که با بررسی روان شناختی و کنار زدن فرافکنی های سروش، شخصیّت خود وی را در اتّهاماتی که به داوری اردکانی زده است، می توان شناسایی کرد.



فرافکنی یکی از دفاع های روانی و به معنای نسبت دادن غیر ارادی رفتار ناهشیارانه خود به دیگران است. به طوری که گویی این ویژگی ها صرفاً در دیگری یا دیگران وجود دارد. فرافکنی یکی از مکانیسم های دفاعی ناخودآگاه انسان علیه اضطراب درونی خویش محسوب می شود.

در این معنی خواسته ها و انگیزه های غیرقابل پذیرش که شناخت آنها در «خود»، ممکن است موجب ناراحتی شود، به دیگران نسبت داده می شود. با این وسیله دفاعی، فرد می کوشد تا تمایلات نامناسب و ناپسند خویش را به دیگران نسبت دهد و در نتیجه خود را عاری از هرگونه عیب و نقص بداند و خود را از احساس گناه برهاند. با این وسیله دفاعی، فرد در مورد دیگران با مقیاس خویش قضاوت می کند. چه بسا ممکن است که فرآیند فرافکنی به طور ناخود آگاه اتّفاق افتد و فرد نسبت به آن بی اطّلاع باشد.[11]

سروش داوری اردکانی را فردی می داند که «در آرزوی نامی و نوایی بود، پا به میدان نهاد.» و به این جهت که مشهور گردد به نقد پوپر پرداخت. و این دقیقاً احوال شخصی سروش در آغاز ورود به ایران و مقابله با مارکسیسم است. سروش می گوید مقابله داوری با لیبرالیسم و پوپر برای این بوده است که «پیشینه خود را تطهیر کند که نه انقلابی بود و نه دینی.

این بار تیر به هدف خورد و رویای دیرینش، تعبیری شیرین یافت. پس از آن بود که حاکمان قدرش را دانستند و درهای نعمت و حشمت را به رویش گشودند، و او با سرعتی که خود گمان نمی‌بُرد، از نردبان نام و مقام بالا رفت.» و این دقیقاً همان ایده های درونی سروش است، وقتی که پس از پیروزی انقلاب بدون هیچ سابقه مبارزه و بدون هیچ پیشینه معرفتی و مقبولیّت مردمی در فضای مذهبی ایران، وارد کشور شد و برای جبران خلأ معرفت دینی و سابقه انقلابی، از ابزار مقابله با مارکسیسم استفاده کرد و خود را در جامعه دینی ایران نه تنها تطهیر، بلکه تقدیس نمود!

شبيه همين فرافکني را در مصاحبه اي که در باب انقلاب فرهنگي و نقد آن داشت، و در قسمت اوّل مقاله آمد، نسبت به صادق زيبا کلام انجام داد. وي در آن مصاحبه در حمله با صادق زيبا کلام مي گويد «...حتي كسي مثل آقاي زيباكلام كه بارها از انقلاب فرهنگي حرف زده است.

اينجا بايد بگويم كه ايشان نه صادق‌اند و نه كلام زيبا مي‌گويند. ايشان چندين‌بار از انقلاب فرهنگي سخن گفته، گويي كه از مسوولان اصلي آن بوده و من به شما مي‌گويم كه مطلقا چنين نبوده است.» اين دقيقا فرافکني سروش و نسبت دادن نقاط ضعف خود به ديگران است چرا که اين سروش بود که نه عبد الکريم بود و نه سروش! و همواره حاج فرج الله دبّاغ درون او هويت خود ساخته و غير واقعي او را به چالش مي کشيد.



امّا فارغ از تحلیل روانشناسی شخصیّتی سروش، باید دید این همه دفاع از پوپر برای سروش چه معنایی دارد؟ روشن است که سروش، به لحاظ معرفتی خود را به پوپر منتسب کرده بود تا از نام او آوازه جوید. وی در فضای روشنفکری با اندیشه های پوپر شناخته شده بود لذا احساس می کرد با انتقاد دیگران از پوپر پشتوانه معرفتی و اتّکاء خود را از دست خواهد داد. لذا است که وی نقد پوپر را تخریب و نقد خود می دانست و در طرف مقابل تجلیل از پوپر و بزرگداشت مقام او را عامل ارتقاء و بزرگی خود بر می شمرد.

  • دستمزد خوش‌خدمتی به فراماسونری و صهیونیسم

روشنفکری در غرب، همواره رابطه نزدیکی با فراماسونری داشته است. در ایران نیز، اوّلین روشنفکرانی که در غرب تحصیل نمودند و به ایران بازگشتند، به جرگه فراماسونرها پیوستند به گونه ای که گویی هویت روشنفکری با عضویت در فراماسونری تکمیل می شد. میرزا ابوالحسن‌خان شیرازی و میرزا صالح شیرازی از اولین ایرانیانی بودند که در انگلستان به فرقة ماسونی پیوست.

نخستین کسی که انجمنی‌ همانند فراماسونری را با نام فراموشخانه در ایران بر پا کرد، میرزاملکم‌خان و پس از او آدمیّت بود. جریان روشنفکری در دوره مشروطه و افرادی از جمله تقی زاده فراماسونر بودند و به اعتقاد بسیاری از تاریخ نگاران، فراماسونری هدایت کننده روشنفکران مشروطه بود. در دوره پهلوی نیز فراماسونری رشد عجیبی کرد و بسیاری از افراد مطرح و روشنفکرانی از جمله محمد علی فروغی که به دولت مستبدّ پهلوی کمک کردند، فراماسونر بودند. با پيروزي انقلاب اسلامي فعاليت‌هاي لژهاي فراماسونري در ايران رو به توقف نهاد و اعضای آن از ایران گریختند.[12]

بی اعتقادی و عدم پایبندی به ادیان الهی و انبیاء(ترویج لائیسم)، تفسیر اومانیستی از عالم هستی، تسامح و تساهل مذهبی(ترویج پلورالیسم) اعتقاد به اباحی گری و آزادی(ترویج لیبرالیسم)، نظام تعلیم و تربیت و نظام علمی(با محوریت سکولاریسم)، تشکیل دولت جهانی با شعار برابری، برادری و آزادی،پیش برد اهداف استعماری بورژوازی صهیونیسم و انگلیس و آمریكا و دیگر سرمایه داران جهانی تحت عنوان پیشرفت و تمدّن از مهمترین اصول فکری فراماسونری است.

در طول سه دهه تاريخ انقلاب اسلامي سروش و شاگردان و اطرافیانش كوشيدند تا اصول موضوعه گفتمان ليبرال سرمايه‌داري را از دل اسلام استخراج و استنتاج كنند و تئوريهاي فراماسوني را با مستندات قرآني درآميزند. اين همان روشي بود كه عبدالكريم سروش و محمد مجتهد شبستري براي صورتبندي تئوري دين سكولار از پايان دهه 1360 در حلقه ماهنامه كيهان فرهنگي پيش گرفتند.

سروش از ارديبهشت 1367 تا هنگام توقف انتشار كيهان فرهنگي در زمستان 1369 به انتشار سلسله گفتارهاي قبض و بسط تئوريك شريعت پرداخت كه در آن تمام اركان ايدئولوژي ماسوني، از هرمنوتيك متن قدسي تا نسبي‌گرايي ديني تحت عنوان قرائت رحماني از اسلام جمع شده بود و ديري نپائيد كه در پائيز 1370 با انتشار ماهنامه كيان كوشش مستمر براي گسترش تفسير سكولار از اسلام انسجام و صورت تازهاي يافت.



علی احمدی و سروش در کنار فتنه گران


حلقه كيان، در نيمه اول دهه 1370، از يك سو با مشاركت مروّجان فراماسونري (مانند رامين جهانبگلو) به نهادينه ساختن تئوري جامعه مدني جان لاك (از نخستين فلاسفه فراماسون) پرداخت و از سوي ديگر، با انتشار آراء جناح موسوم به روشنفكران ديني مانند عبدالكريم سروش، محمد مجتهدشبستري، محسن كديور، محمدتقي فاضل ميبدي و... به قرائت سازي از متن قدسي قرآن روي آورد. [13] در نگاه اوّل شاید فراماسونر بودن سروش ادّعایی اثبات نشده تلقّی شود. امّا شواهدی وجود دارد که تردید در ارتباط سروش و شاگردانش با جریان فراماسونری را به حد اقل می رساند.

یکی از مستندات این ادّعا، این است که کارل پوپر، استاد و مقتدای سروش که وی در تمام دوران فعّالیت علمی خود، او را تقدیس و تکریم می نمود از اعضای اصلی فراماسونری در انگلستان بوده است. گرچه سروش سعی می کند با عباراتی، پوپر را از اتهام ماسون بودن تطهیر نماید امّا خود پوپر به ماسون زاده بودنش اعتراف نموده است.[14]

سروش در مورد نقد های داوری به پوپر می تویسد: «البته جای شکرش باقی است که مانند استاد فقیدش،[15] از واژه‌های مأبون و مفعول و ماسون یهودی و... استفاده نکرده، گرچه هر دو، یهودی‌زاده بودن پوپر را همواره گناهی نابخشودنی شمرده‌اند!» [16]امّا مهمترین دلیل بر فراماسونر بودن سروش، اعطای جایزه صهیونیستی و فراماسونری اراسموس به وی، در سال 1383 ه.ش است[17].




عبدالکريم سروش آخرين کسى بود که در هنگام حيات پايه گذار کلوب سرى فراماسونری بيلدربرگ و با تصويب شخص وى، جايزه اراسموس را دريافت کرد. جایزه ای که یک نهاد فراماسونری و با هزینه فراماسونر های اروپایی آنرا اعطا می کند و در طول تاریخ خود، در دستان کسانی قرار گرفته است که بیشترین خوشخدمتی را به فراماسونرها کرده اند و از معیار های اعطای آن تلاش برای تقویت اصول و مبانی فراماسونری است و البته از این حیث، سروش که از پیروزی انقلاب اسلامی به مثابه یک «مقلد محض» تئوریسین هاى یهودى سرمایه دارى ظاهر شده، و اصول اباحی گری و لیبرالیسم، سکولاریسم معرفتی، تساهل و تسامح و پلورالیسم، لائیسم و دین ستیزی، را در دانشگاه های ایران نهادینه کرده است، واجد این معیار است.[18] صوت زیر، سخنرانی شهریار زرشناس در مورد فراماسونر بودن سروش است.[19]



سوّم؛ در مرداب دین ستیزی غربی

دهه 1370 به بعد را می توان دوران بروز شخصیّت پنهان سروش دانست. اگرچه برخی این دوران را دوران چرخش ایدئولوژیک و تغییر 180 درجه در افکار سروش می دانند امّا به زعم نویسنده و بر اساس آنچه تا کنون به طور مستند بیان گردید، تغییر و تحوّلی در افکار سروش رخ نداده است بلکه آنچه در این سالها اتّفاق افتاد، ظهور کردن شخصیّت و افکار حقیقی سروش بود که در این سالها در درون وی در حال شکل گیری و پرورش بود و پس از طی مراحلی از به اصطلاح تکامل!! در این دوران ظهور پیدا کرد.

بنابر این سروش سالهای 1370 و به بعد تکامل یافته و ظهور یافته همان سروش سالهای آغازین انقلاب است با این ملاحظه که رفته رفته با رشد ایده های ضدّ دینی و لیبرالیستی وی، نقاب نفاق و تزویر کوچکتر از آن بود که افکار او را پشت خویش مخفی نماید. ظهور تقابل سروش با دین اسلام از قبض و بسط تئوریک شریعت آغاز شد و نهایتاً به انکار وحی و نبوّت و ردّ صریح احکام دین و صدور حکم ارتداد وی از سوی مراجع تقلید انجامید.

  • قبض و بسط تئوریک شریعت در کیهان فرهنگی

چنانچه پيش تر اشاره شد، سروش از ارديبهشت ماه 1367 مجموعه مقالاتي را در ماهنامه كيهان فرهنگي به صورت منظم به رشته تحرير درآورد كه گرچه نظريه اي فلسفي و كلامي بود اما در فضاي سياسي و اجتماعي ايران هم اثر گذاشت. اين مقالات «قبض و بسط تئوريك شريعت» نام داشت كه در كتابي به همين نام نيز به چاپ رسيد. سروش در اين مقالات كوشيد با جداسازي مفهوم دين از معرفت ديني و ایجاد پیوندی از افکار سکولار با معرفت ديني و معرفت بشري (علم و فلسفه) اثرات عقل در فهم وحي را بررسي كند.

به بیان سروش جدايي دين از معرفت ديني و قراردادن معرفت ديني در ترازوي معرفت بشري به معناي آن است كه هر تحول در معرفت بشري به تحول در معرفت ديني منتهي مي شود و لذا دین در هر دوره ای بر اساس معرفت بشری فهم می شود و هرکس هم با توجه به نوع و میزان بهره ای که از معرفت و علوم بشری دارد، به نحوی دین را تفسیر و فهم می کند. همه این تفسیر ها غیر از خود دین است و هیچکدام از آنها بر دیگری برتری ندارد. در مقابل این تفکّر که ریشه در پلورالیسم دینی غرب و مباحث هرمنوتیکی مطرح شده در فهم متون مقدّس مسیحیت داشت، عالمان برجسته دینی از جمله آیت الله آملی لاریجانی، آیت الله مکارم شیرازی، آیت الله جوادی آملی و آیت الله جوادی آملی موضع گیری نموده و شبهات سروش را به تفصیل پاسخ گفتند. اما سروش در پاسخ، با روش همیشگی اش یعنی استفاده از جملات ادبی شامل شعر و نثر مسجّع و کلمات متکلّف سعی در مشوّش نمودن ذهن خواننده و آن‌گاه استنتاج بی استدلال نمود سروش در یکی از جوابیه هایش می گوید: «نقدها را بود آيا كه عياري گيرند؟ اين قلم خود را ناتوان نمي بيند كه در پاسخ نوشتاري طعن آميز و تمسخرآكند و نيش آلود، مقابله به مثل كند و اصناف تعبيرات خصمانه و موهن را در اين پاسخ به كار گيرد.

اما در اين كار فضيلتي نمي بيند و هنر را در اين بي هنري ها نمي جويد و روحانيون و فقه پيشگاني چون حجت الاسلام لاريجاني را مشفقانه تذكار مي دهد كه دفتر معرفت را به آتش مخاصمت نسوزانند و در محضر دانش، شرط ادب را فرونگذارند و جرعه صحبت را به حرمت نوشند و رقم مغلطه بر دفتر دانش نكشند و سر حق بر ورق شعبده ملحق نكنند و چون از فقه صفا و مروه فراغت حاصل كنند باري در وادي صفا و مروت نيز گامي بزنند و حال كه از قيل و قال مدرسه طرفي بسته و حظي اندوخته اند يك چند نيز خدمت معشوق و مِي كنند...»

دوگانگی شخصیتی که پیش از این، از آن سخن به میان آمد، در نامه ها و عبارات سروش به وضوح به چشم می خورد. سروش، در خطاب هایش به دیگران، همواره ضعف شخصیتی، معرفتی و اخلاقی خود را به گونه ای نشان داده است. وی در اغلب این موارد، با فرافکنی، نقاط ضعفی که از آن رنج می برد را به مخاطب خود نسبت می دهد تا از این طریق، مَرهمی برای آزار و رنجش درونی خویش فراهم سازد.


وی قلم خود را بَری از این می داند که به لحن طعن آلود و نیش آلود و تمسخر آمیز آلوده گردد، امّا دقیقاً همین کار را انجام می دهد و در سراسر نامه تلاش می نماید از زبان ادبی برای نیش و طعن و تمسخر استفاده نماید. سروش فقر ادب خود را در پس غنای ادبی مخفی می نماید و بی اخلاقی ترین رفتار ها و دشنام ها را در مقابل مخالفان خود در ظاهری کنایه آمیز و رنگ آمیزی شده با عبارات زیبا ارائه می دهد.

  • خروج از کیهان و شکل گیری حلقه کیان

با تغییر و تحول در مدیریت موسسه کیهان، طرفداران و شاگردان فکری سروش، ماهنامه اي ديگر به نام كيان راه اندازي كردند تا محفلی برای گردهمایی این گروه -که به «حلقه‌ی کیان» معروف گشتند- شود. افرادی چون اکبر گنجی، عباس عبدی و ... که سابقه‌ی امنیتی و اطلاعاتی داشتند به تدريج مايل بودند نام خويش را به روشنفكران ديني تغيير دهند لذا به دانشگاه رفتند و علوم انساني غربی را از زبان سروش و همفکرانش آموختند و برای شناخت جهان مدرن!! راهي غرب شدند.

در این ایام بود که سروش از فرهنگستان علوم و انجمن حكمت و فلسفه و هم چنین از تدریس در دانشگاه اخراج شد. وی مسبب این امر را دولت آقای هاشمی می داند. «وقتي كه در دوران آقاي هاشمي‌رفسنجاني بر من سخت مي‌گرفتند و از تدريس در دانشگاه محروم كردند من به ايشان نامه‌اي نوشتم و در آن نامه درد دل خود و دانشگاهيان را آوردم و به ايشان هشدار دادم كه دانشگاه‌ها در فشار شديد هستند و از اين دانشگاه‌ها انتظار عالمان بزرگ نداشته باشيد. در انتهاي نامه اين شعر را از هوشنگ ابتهاج آوردم كه: يك دم نگاه كن كه چه بر باد مي‌دهي. چندين هزار اميد بني‌آدم است.

اين بار اين چه ابر بود كه ما را فرو گرفت. تنها نه من، گرفتگي عالمي است اين. امروز من به چشم خود مي‌بينم كه شرايط از آن روز خزاني‌تر است بلكه زمستاني شده و با كمال تاسف باغبانان در خواب‌اند.»

در 1371 سروش به نقد شريعتي پرداخت و دين و انسان را فربه تر از آن قبايي دانست كه شريعتي بر تن ايشان دوخته بود و آن قبا، ايدئولوژي بود: قرائتي ثابت و انعطاف ناپذير از دين و انسان. اينك سروش نبرد را در مرزي ديگر گشوده بود: با جناح چپ سنتی كه در دهه 60 همواره حامي سروش بود. بخش عمده اي از اين جناح (در لايه هاي جوان تر و نوگرا) به سروش پيوستند و بخش ديگري از آن با وجود انتقاد از سروش در برابر انتقادهای اصولگرایان متحد او ماندند. سال بعد سروش با نگارش مقاله «مدارا و مديريت مؤمنان» در مجله كيان تئوري سياسي خود درباره دموكراسي ديني را تكميل كرد.[20]

تقابل سروش با روحانيت ديني روز به روز روشن تر مي شد. ابتدا در اولين شماره كيان؛ «تقليد و تحقيق در سلوك دانشجويي» موضوع «تقلید» را نفی کرد. اندكي بعد در روز وحدت حوزه و دانشگاه، در اصفهان تحت عنوان انتظارات دانشگاه از حوزه ساختارهای حوزوي را به سخره گرفت كه با واكنش شديد آيت الله ناصر مكارم شيرازي مواجه شد.


فریبا داودی مهاجر در کنار سروش و علی افشاری

در آغاز سال 1372 مقاله اي مشهور با نام حكومت دموكراتيك ديني نوشت، تا فلسفه سياسي خويش را روشن سازد. اين مقاله در كنار گفت وگوي مديران مجله كيان با مهندس مهدي بازرگان چاپ شد. چاپ گفتار سروش در كنار آن نشانگر اتحاد حلقه‌ی کیان با ملی‌مذهبی ها بود و این ها درحالی بود که اعضای این حلقه سال‌ها پیش جزء مخالفین اصلی دولت بازرگان بودند.

  • قرآن تجربه نبوی است و عاری از خطا نیست!

سروش در بهمن ماه سال 1386، در مصاحبه ای با میشل هوبینك روزنامه‌نگار هلندی رادیوزمانه به انکار عصمت قرآن پرداخت. وی وحی را تجربه شخصی پیامبر(ص) و ساخته ذهن بشری او دانست سروش بیان کرد که: «وحی «الهام» است. این همان تجربه‌ای است که شاعران و عارفان دارند؛ هر چند پیامبر این را در سطح بالاتری تجربه می‌کنند. در روزگار مدرن، ما وحی را با استفاده از استعاره‌ی شعر می‌فهمیم. چنان‌که یکی از فیلسوفان مسلمان گفته است: وحی بالاترین درجه‌ی شعر است.»

از نظر سروش: «شعر ابزاری معرفتی است که کارکردی متفاوت با علم و فلسفه دارد. شاعر احساس می‌کند که منبعی خارجی به او الهام می‌کند؛ و چیزی دریافت کرده است. و شاعری، درست مانند وحی، یک استعداد و قریحه است: شاعر می‌تواند افق‌های تازه‌ای را به روی مردم بگشاید؛ شاعر می‌تواند جهان را از منظری دیگر به آن‌ها بنمایاند».

وی می گوید: «بنا به روایات سنتی، پیامبر تنها وسیله بود؛ او پیامی را که از طریق جبرئیل به او نازل شده بود، منتقل می‌کرد. اما، به نظر من، پیامبر نقشی محوری در تولید قرآن داشته است... پیامبر درست مانند یک شاعر احساس می‌کند که نیرویی بیرونی او را در اختیار گرفته است. اما در واقع - یا حتی بالاتر از آن: در همان حال - شخص پیامبر همه چیز است: آفریننده و تولیدکننده... از دیدگاه سنتی، در وحی خطا راه ندارد؛ اما امروزه، مفسران بیشتر و بیشتری فکر می‌کنند وحی در مسایل صرفاً دینی مانند صفات خداوند، حیات پس از مرگ و قواعد عبادت خطاپذیر نیست.

آن‌ها می‌پذیرند که وحی می‌تواند در مسایلی که به این جهان و جامعه‌ی انسانی مربوط می‌شوند، اشتباه کند. آن‌چه قرآن درباره‌ی وقایع تاریخی، سایر ادیان و سایر موضوعات عملی زمینی می‌گوید، لزوماً نمی‌تواند درست باشد...

من دیدگاه دیگری دارم. من فکر نمی‌کنم که پیامبر «به زبان زمان خویش» سخن گفته باشد؛ در حالی که خود دانش و معرفت دیگری داشته است. او حقیقاً به آن‌چه می‌گفته، باور داشته است. این زبان خود او و دانش خود او بود و فکر نمی‌کنم دانش او از دانش مردم هم‌عصرش درباره‌ی زمین، کیهان و ژنتیک انسان‌ها بیش‌تر بوده است. این دانشی را که ما امروز در اختیار داریم، نداشته است. و این نکته خدشه‌ای هم به نبوت او وارد نمی‌کند چون او پیامبر بود، نه دانشمند یا مورخ»[21].

این در حالی است که با ادلّه عقلی و نقلی، وحی مطلق بودن قرآن و اینکه پیامبر در آن هیچ تصرّفی نداشته است، ثابت گردیده است که تبیین آن از عهده این مقاله خارج است.[22]


البته در این زمینه، عبدالكریم سروش از خود حرف تازه ای نداشت، او همچنان برای جبران فقر معرفتی خویش، به اندیشه های دیگران متوسّل می شد و آنها را با نام خود مطرح می ساخت. اینبار نیز، با تغذیه از آبشخوری فكری كسانی چون نصرحامد ابوزید بود كه علناً در «بسط تجربه نبوی» به انحراف کشید شد و مدعی شد پیامبر اكرم اسلام(ص) نه رسول خدا در رساندن وحی الهی به مردم، بلكه آفریننده! قرآن است و بنابراین كتاب خدا به دور از عصمت و آمیخته با خطاست.

ابوزید علناً كتاب آسمانی و الهی قرآن را آمیخته با خطا توصیف و حتی در اینكه كلام خدا باشد تردید می كرد ابوزید هم اینگونه می گوید:

«برای مومنان حتی کاغذ این کتاب هم مقدس است. اما برای من به عنوان یک محقق، این کتابی است که عده‌ای در ساختن‌اش مشارکت داشته‌اند. من شاهد دریافت هیچ کلمه‌ای توسط محمد از سوی خدا نبوده‌ام. من به عنوان یک مسلمان فقط شاهد گزارش محمد از مواجه او با خدا هستم.

می‌توان مسلمان‌ها را متقاعد کرد که این کتاب محمّد است. قرآن کلام محمد، بشری همچون خود ماست. کسی که مدعی شد از خدا وحی دریافت می‌کند و ما هم او را باور کردیم. اما ما فقط کلام محمد را در اختیار داریم و لذا با امر انسانی روبرو هستیم.»[23]


استاد و مقلّد؛ دکتر سروش در کنار نصر حامد ابوزید

آيت‌الله جعفر سبحاني طی یاداشتی ، با عنوان «انديشه‌هاي عصر جاهلي در آيينه ادبيات پر آب و رنگ امروز!» به اظهارات عبدالكريم سروش درباره قرآن واكنش نشان داد؛ آيت‌الله جعفر سبحاني به نامه سرگشاده خود به سروش در آذر ماه 84 اشاره كرده‌اند كه طي آن لغزشهاي وي را گوشزد كرده‌اند و سپس اظهار اميدواري كرده‌اند كه سروش بار ديگر به آغوش امت اسلامي بازگردد.

ایشان سکوت وی و عدم برائت از این نظرات را گناه نابخشودنی معرفی کرده و در ادامه به نقد دیدگاه سروش پرداخت. امّا سروش به جای پذیرش خطای خود، در نامه ای با عنوان بشر و بشیر، به نامه مذکور پاسخ هایی سراسر مغالطه آمیز داد.[24]

  • نفی صریح احکام اسلام، همجنس گرائی و زنای با محارم

گویی سروش بنا داشت به هر قیمت، نام خود را در فضای جامعه مطرح کند. نظریه ای تازه باعث شده بار دیگر نام سروش بر سر زبان ها بیفتد. نظریه ای آنقدر تند، که حتی صدای رسانه های بیگانه را نیز درآورده است.

عبدالکریم سروش در جلسه پرس و پاسخ که در دانشگاه تورانتو برگزار می شد اظهار نظرهایی کرد که تعجب همگان را برانگیخت. او با حرام خواندن همجنسگرایی از نگاه شرع، دین مداران را یکی از گروه های جامعه تلقی می کند و می گوید: «داخل حوزه دینی که تکلیفشان روشن است اما بیرون از فضای دینی کمی اوضاع فرق می کند».

او گریزی به جوامع دین مدار می زند و می‌گوید، «ممنوعیت های شرعی برای سن تکلیف است. انسان های امروزی مایلند یک انسان حق مدار باشند تا یک حیوان تکلیف گرا.»

او به راحتی دین مداران را حیوانی تکلیف‌گرا خطاب می کند که اجازه هیچ انتخابی ندارد و مجبور به تکلیفی است که دین برای آنها قائل می شود و هیچ حقی برای انسان ها قائل نیست. تاکید سروش بر حقوق به جای تکلیف نشان از نگاه مغرضانه او به دین است.

سروش با نام بردن حقوقي مانند: حقوق جنین، حقوق درختان و ... و با ذکر حقوق همسنجگرایان سعی در برابری این حقوق با هم دارد. او همجنسگرایی را یک حق می داند و به خود اجازه اظهار نظر در رابطه با چنین حقی را نمی دهد اين در حالی است که تمامی ادیان با همجنسگرایی مخالفت صریح خود را اعلام داشته اند.


سروش در کنار آیت الله منتظری

سروش مهمترین چالش در ایران را چالش میان اخلاق و حقوق می داند. او می گوید: «بسیار از مسایلی که در گذشته غیر اخلاقی بوده امروز تحت عنوان حق، اخلاقی محسوب می شود.» مثالهایی که وی بر تایید حرف های خود می زند بسی شگفت انگیز تر از تئوری پردازی های اوست.

وي مي گويد: «در گذشته ارتباط جنسی با محارم اخلاقاً ممنوع بوده ولی امروز بعنوان یک حق شناخته می شود و چنانچه رضایت طرفین باشد مشکلی ندارد. در گذشته ارتباط یک زن شوهر دار اخلاقاً مذموم بوده ولی امروزه یک حق محسوب می شود. یعنی اگر زنی چنین کاری کند هیچ قانونی حق ندارد گریبانش را بگیرد. حتی اجازه ندارد به اندازه یک جای پارک نامناسب او را جریمه کند. بی اخلاقي در گذشته، امروز بعنوان حق مجاز می شود.»

او دیدگاه خود را در این جلسه پرسش و پاسخ اینگونه پایان می دهد: «نزاعی بین حق و اخلاق درگرفته است. بسیار چیزهایی که در گذشته غیراخلاقی بود، امروز بعنوان حق ایجاد شده است. ما اگر می خواهیم در این رابطه اظهار نظر کنیم باید از این دیدگاه وارد شویم.»



نظرات سروش در باب همجنسگرايي و زناي با محارم دانلود

روشن است که این نظرات مخالف صریح نصّ قرآن کریم و احکام اسلامی است و معنای آن ارتداد عملی عبد الکریم سروش است. همانگونه که حضرت امام(ره) بیانیه جبهه ملّی در مخالفت با حکم لایحه قصاص را به خاطر مخالفت با نصّ صریح قرآن موجب ارتداد آنان دانست.

  • ضدّیت با روحانیت و ولایت فقیه

سروش از همان ابتدا با روحانیت اصیل مشکل داشت و البته این ویژگی، مربوط به تفکّر روشنفکری غربزده اوست. عموم روشنفکران، با روحانیت زاویه داشته و دارند. روحانیت مسیحی(پاپ و کلیسا) از طریق تحقیر و استحمار مردم و تحریف دین بر آنان حکومت می کرد. آنها خود را نماینده مستقیم خداوند در پاداش و جزا می دانستند و با فروش بهشت و دریافت اموال مردم به زر اندوزی می پرداختند.

پاپ‌ها علم آموزی را منع می کردند چرا که جهالت مردم عامل جلب منافع برای آنان بود. در عصر روشنگری، روشنفکران اصلاح گر دین از جمله مارتین لوتر و کالون و دیگران، با ارائه الگوی ارتباط مستقیم با خدا و فهم دین بدون واسطه کلیسا، با حذف پاپ و روحانیت، مانع پیشرفت اروپا را از میان برداشتند و با ایده سکولاریسم و جدایی کلیسا و امر دین از اداره امور دنیایی دین تحریف شده مسیحیّت را کنار زده و باعث رنسانس علمی و صنعتی غرب شدند.

روشنفکران ایرانی نیز، با تقلید کورکورانه، روحانیت و دین اسلام را مانع پیشرفت ایران تلقّی کردند و به مقابله با آن برخاستند. این در حالی بود که اسلام دین جامع و تحریف نشده و دین خاتم بود. اسلام بر خلاف مسيحيت تحريف شده، به علم آموزي و پيشرفت تأکيد داشت و روحانیت شیعه نیز برای حفظ دین از تحریف، در طول تاریخ حتی جان خویش را در طبق اخلاص نهاده بود. روحانیت شیعه سردمدار نهضت های انقلابی مردم علیه ظلم و تاریکی در طول تاریخ بوده و اساساً مقایسه اسلام اصیل با مسیحیت تحریف شده و روحانیّت شیعه با پاپ خطایی نابخشودنی است.

به هر حال سروش نیز همان راه روشنفکران غربی را رفته است و به همین جهت برخی او را مارتین لوتر ایران نامیده اند! تئوری قبض و بسط شریعت و تجربه دینی او دقیقاً متأثر از همین تفکر حذف روحانیت از دین در غرب است. روشی که خود سروش در فهم اسلام در پیش گرفت و بدون کسب ابزار های لازم در فهم دین، و بدون تلمّذ نزد عالمان دینی به سراغ فهم دین رفت و با اجتهادی دینی!! که از استادان غربی خویش همچون پوپر فرا گرفته بود به سراغ فهم قرآن و دین رفت و رون است که نتیجه چیزی جز تباهی و انحراف نبود؛ ایده حذف روحانیت از حکومت و جدا کردن نهاد دین از نهاد سیاست هم همان سکولاریسم مطرح در غرب است که از زبان سروش و شاگردانش بیرون آمد.

اما جنجال جديد بر سر مقاله «حريت و روحانيت» پيش آمد. در سال 1373 او طي دو جلسه در مسجد امام صادق با استناد به استفاده از سهم امام، روحانیت را متهم به مال اندوزی نمود. مراجع، علما و روحانيون پاسخ دادند. از جمله آيت الله جوادي آملي که پاسخ سروش را در نماز جمعه قم داد. از اينها مهم تر و مسئولانه تر سخنان حکیمانه مقام معظم رهبري بود. ایشان نیز احساس خطر کردند و وارد مسئله شدند.



سروش در پی این قضیه در مقاله‌ای با قدری عقب‌نشینی در پاسخ به انتقادات اعلام مي كند: «كه در اين آرا (اعم از اين كه حق باشند يا باطل، مقبول باشند يا مردود) نه كوتاه كردن دست روحانيان از دامن سياست نهفته است و نه كوتاه كردن دست سياست از دامن دين.» هرچند نظریات بعدی او نشان ‌دهنده عناد او با دین سیاسی و سیاست دینی است.پس از اين مجله كيان در شماره بعد از شدت نگرانی از عکس‌العمل آتی علما از ادامه اين بحث خودداري كرد و سروش نيز ديگر تا مدت‌ها درباره روحانيت سخني به اين انسجام نگفت.

وی پس از روی کار آمدن دولت اصلاحات، مجال را برای طرح دوباره نظراتش در مورد دین، امن یافت و آنها را پس از چند سال، در سال 1376 منتشر کرد. کتابی که در آن در بحثی تحت عنوان قرائت فاشیستی از دین عالمان دینی و زهد و تقوا و علم آنها را به تمسخر می گیرد و معنای روحانیت در عصر حاضر را «ارتزاق از راه دین» می داند.[25]وی می گوید «روحانیت اینک نه تنها ارتزاق از راه دین می کند، بلکه برخورداری های سیاسی هم از این طریق یافته است» وی در قسمت های قبل کتاب رازدانی، روشنفکری و دینداری ابتدا امثال خویش را روشنفکر دینی می داند و سپس در بحث روحانیت دینی، روشنفکر دینی یعنی امثال خود را از عالمان دینی بالاتر و بر تر می داند؛. چرا که از یک سو از راه دین ارتزاق نمی کنند و به اصطلاح آزاد اندیش اند!! و از سوی دیگر در بعد معرفتی علاوه بر معارف دینی به معرفت بشری تسلّط دارند.

اینجا است که خود شگفتی و خود برتر بینی سروش باز هم خودنمایی می کند. او خود را در فهم دین از عالمان دینی برتر می بیند و آنها را به ارتزاق از راه دین متّهم می کند. [26]این در حالی است که چنانچه ذکر گردید، چند سال پس از نگارش این کتاب خود او از راه ضدّیت با دین و حمله به دین ارتزاق کرد و جایزه گرانبهای آراسموس را به خاطر خوشخدمتی به فراماسونر های ضدّ دین دریافت نمود.

در طول این دوران هم شهرت خود را از راه تقابل با دین و حمله به اعتقادات و احکام دینی از جمله نفی عصمت قرآن، نفی عصمت پیامبر، نفی حکم حرمت زنا و همجنسگرائی، نفی حکم ارتداد و ... بدست آورد.

سروش همکاری روحانیت با حکومت دینی را نه به خاطر دین بلکه به خاطر منفعت طلبی آنان می داند[27] و به خود اجازه نمی دهد هیچ توضیحی برای مبارزات و شکنجه های علما در دوران پهلوی و در طول تاریخ ارائه دهد و توضیح دهد بر اساس کدام منفعت این مبارزات شکل گرفته است.

وی در این کتاب علاوه بر سکولاریسم و جدائی نهاد دین و روحانیت از حکومت، به اصل دیگری از اصول فراماسونری اشاره می کند و آن جدا کردن نظام تعلیم و تربیت از حکومت دینی است.[28]پس از آن نیز در فصل مستقلّی به دفاع از اصل ماسونی لیبرالیسم و اصول دیگر مرتبط با آن از جمله تساهل و تسامح می پردازد. [29]ایده های سروش در این کتاب به تنهایی کافی است تا چند سال پس از نگارش آن، به او جایزه آراسموس اعطا شود!



سروش در ایّام فتنه نیز، نامه ای خطاب به علما نوشت و از آنان خواست که از ایران هجرت کنند. وی دیدگاه های گذشته خود در مورد روحانیت را اینگونه تکرار کرد:

«رُطب خوردگان ولایت و ثناگویان قدرت نه منزلتی نزد خالق دارند نه محبوبیتی نزد خلق، اما شما حاملان امانت دین و وارثان سنت سید المرسلین بر سر پیمان خود با خلق و خالق بمانید که از شما همین انتظار می رود و بس. مطمئن باشد که نه اسلامیت این سرزمین نه استقلالش، هیچکدام در گروی بقاء مشتی طراران حاکم نیست و پشتیبانی از این "طالبان نامطلوب" نه خشنودی ملت را در پی دارد نه آبروی روحانیت را.»

وی در این نامه به مراجع حامی ولایت شورید و یکی از مراجع بزرگوار انقلابی را به خاطر شعری که در لزوم تبعیّت از مقام معظم رهبری سروده بود بسیار گستاخانه و با الفاظی بی شرمانه خطاب کرد که از بیان آن در این مقاله معذوریم.

وی نوشت که اگر علما به نجف هجرت کنند: «آنگاه رُطب خوردگان ولایت می مانند و وعٌاظ السلاطین و خدٌام الشّیاطین و "مشایخ بی نشان از عشق" و سفلگانی که هرصبح و شام بر در سرای سلطنت سجده می برند و پشت بر قبله نماز می کنند و با غاصبان می نشینند و دست در خون مغصوبان می برند و عهد خالق را می شکنند.»[30]

او که «رُطب خورده» اربابان صهیونیست و فراماسونر انگلیسی و آمریکایی خود بود! و خود لسان شیطان و خادم و نوکر بی جیره مواجب شیطان بزرگ آمریکا گردیده بود، خوب می دانست که علمای برجسته اسلامی حوزه علمیّه قم، از شاگردان امام خمینی(ره) و از مدافعان راستین ولایت حقّه فقیه هستند و لغویّات و خُطُوات شیطانی او تأثیری در علمای راستین حوزه علمیه قم ندارد. امّا غرض از نگارش این نامه این بود که اوّلاً با نامه ای به مراجع، دوباره خود را از نردبان شهرت بالا کشد ثانیاً با تخریب جایگاه علما و روحانیت شریف، و به زعم خویش کاستن از جلال و عظمت شأن روحانیت برای خود آبرویی کسب کند. بعلاوه در موج فتنه، نامه او بر التهاب شرایط به نفع فتنه گران بیفزاید تا شاید بتواند لبخندی بر لب اربابان خود بنشاند.

سروش با مبانی غربی خود به حکومت اسلامی می نگرد، وی مانند استادش پوپر، آنچه مقابل لیبرالیسم و دموکراسی غربی قرار گیرد را حکومت فاشیستی می داند، حال آن حکومت خواه حکومت مارکسیسم باشد یا حکومت نازیسم و فاشیسم آلمانی و یا حکومت ولی فقیه عادل.

شاید او اگر جرأت بیشتری داشت حکومت معصومین را هم در همین جرگه قلمداد می کرد. روشن است که وی اساساً فهم درستی از ولایت فقیه ندارد و چارچوب غربزده اندیشه او اجازه فهم درون دینی مسأله ولایت را به او نمی دهد. لذا او همانند کدیور، با اصل ولایت مشکل دارد نه فقط با ولایت فقیه. مبنای فکری وی در فهم حکومت کتاب «جامعه باز و دشمنان آن» است که تألیف استاد وی پوپر است.




وی ولایت فقیه را همان حکومت افلاطونی می داند که پوپر آنرا دشمن جامعه باز می داند.[31] سروش حکومت ولایت فقیه را استبداد دینی می خواند و با آن به مقابله بر می خیزد. گویی سروش از ادبیات اوّلیه ولایت فقیه و حکومت اسلامی بی اطّلاع است و از شأنی که اسلام و حکومت اسلامی برای مردم قائل است چیزی نشنیده است.

ولایت فقیهی که اگر چه مشروعیّتش الهی است، امّا به خواست و اراده مردم شکل می گیرد و با حمایت و مقبولیت مردمی اقتداری می یابد که از سخنان و مکر سروش و حامیان آمریکائی و اسرائیلی اش گزندي نمي بيند و علی رغم همه دسیسه ها و توطئه های ابرقدرتهای خارجی و منافقین داخلی هر روز بالنده تر می شود.

  • کیش شخصیت و تخریب شخصیت‌ها

پدیده روانشناختی «خودشیفتگی و کیش شخصیّت»، بر پایه یک تضاد نهاده شده است که در ظاهر با یک الگوی فراگیر از «خودبزرگ بینی» و«نوعی بی نظیر بودن» نمایان می شود و در باطن و درون، احساس حقارت آسیب پذیری مشخص می شود. به گونه ای که فرد دارای تضادّ و دوگانگی شخصیّتی می گردد.

از سویی شخصیت درونی او دچار ضعف و کاستی است و از سوی دیگر تظاهر به توانمندی و قوّت می نماید و رفته رفته خود نیز این ظاهر خودساخته را باور می کند. خود شیفتگی دفاعی است آسیب پذیر در مقابل حس خودکم بینی که در عمق روان او، حضور فعال دارد و او را رها نمی کند.

از مهمترین ویژگی های خود شیفتگی روانشناختی می توان به اينن موارد اشاره کرد: حساسیت زیاد نسبت به انتقاد و تلقّی تهاجم و حمله داشتن از انتقاد دیگران، خود را مستحقّ تمجید دیگران دانستن، نیازمندی به جلب توجّه دیگران، بی اعتبار کردن منتقدين و کساني که خودستايي آنان را نپذيرند، کبر، غرور و رشک و حسد نسبت به دیگران، متهم کردن دیگران به غرور و تکبّر، استفاده از مکانیسم های دفاعی انکار و دلیل تراشی به منظور جلوگیری از قبول نارسایی ها، ناتوانی ها و شکست های عملکردی خود. [32]



این دقیقاً چیزی است که در روانشناسی شخصیّتی سروش مشهود است. سروش تاب نقد ندارد و اگر چه تظاهر به انتقاد پذیری می کند ولی در پاسخ به منتقدان خود چنان علیه آنان می شورَد که گویی با خصم جان خود مواجه است. سروش، با استفاده از الفاظ ادبی و شعر اگر چه ظاهری ادیبانه را رعایت می کند ولی اوج بی ادبی را در پشت این ظاهر مخفی نموده است.

نمونه هایی از این تخریب شخصیّت ها که نشان دهنده از کیش شخصیّت سروش است تا کنون ذکر گردید، کوچک شمردن شخصیّت سیّد احمد خمینی که یار و همراه همیشگی امام راحل(ره) بود و اهانت به خود حضرت امام(ره) از نمونه گستاخی های ناشی از این روان پریشی است که به طور مستند بیان گردید.

وی تاب نقد های دکتر داوری اردکانی را نداشت و در نامه ای به مناسبت روز جهانی فلسفه تمام تلاش خود را برای تخریب منتقد خویش به کار برد که شرح آن ذکر گردید، در پاسخ به علمای منتقد خویش از جمله آیت الله سبحانی و آیت الله جوادی آملی بی ادبی خویش را به حدّ اعلا رسانده و از موضعی بالاتر و با لفظ شیخ و به کار بردن اسم کوچک آنها را خطاب قرار داده است. جسارت و بی احترامی او نسبت به مراجع تقلید نیز در نامه فوق الذّکر به وضوح قابل مشاهده است.

توهین به علی لاریجانی و حداد عادل به جرم شاگردی منتقد سروش یعنی داوری اردکانی یکی دیگر از مصادیق این اختلال شخصیّتی است. سروش در این باره نوشت «کسانی چون علی لاریجانی و غلامعلی حداد عادل. از این دو شاگرد، یکی علی لاریجانی (رئیس کنونی مجلس) ... است دیگری غلامعلی حداد عادل (رئیس سابق مجلس) که می‌خواست کسی و چیزی بشود، اما نتوانست.

کاش به تدریس در دبیرستان قناعت می‌ورزید و پای طمع را از گلیم طاقت درازتر نمی‌کرد. سال‌ها در ابتدای انقلاب، گوشه گرفت و در پستو نشست و انشاهایی به نام کتب درسی علوم اجتماعی نوشت. سپس در میدان ظاهر شد و بخت خود را در انتخابات مجلس دوره ششم آزمود...» وی به حدّاد، اتّهام سرقت علمی زد و نوشت او از «بی‌تألیفی و سترونی زودرس علمی سخت در رنج است» و دیگر جملات مغرضانه ای که از سوی حدّاد عادل پاسخ داده شد و این یکی دیگر از تلاش های سروش برای تخریب رقیبان و مخالفانش بود.[33]

رنج روحی ناشی از خود شیفتگی، اثرات خود را در مقابله سروش با همقطاران اصلاح طلب خود نیز نشان داد. وی در برهه های مختلف حتی به هم حزبان سیاسی خویش نیز رحم نکرد.

به عنوان نمونه در همان مصاحبه خود در مورد انقلاب فرهنگی، به افرادی چون صادق زیبا کلام نیز حمله نمود. با این مستندات، روشن است که وی از عارضه ای روانی به نام فرافکنی و کیش شخصیّت و خود شگفتی رنج می برد. عارضه ای که بسیاری از رفتار ها و گفتار های او را از آغاز تا کنون تحت تأثیر قرار داده است.

  • حضور در فتنه

سروش در آستانه انتخابات رياست جمهوري نهم، با حضور در رقابتهاي انتخاباتي و اعلام حمايت از مهدي كروبي به موضع گيري انتخاباتی پرداخت! وي در فاصله 4 روز مانده به دور اول انتخابات در گفتگويي با سايت ضدانقلابی روز تأكيد كرده بود: «به دليل موانع ساختاري نيرومند و از جمله خود قانون اساسي و به دليل آرزوي وضعي بهتر براي آينده دور، فکر مي‌کنم مناسب‌ترين فرد براي اين‌که سرکار بيايد، آقاي کروبي است.» پس از فتنه هم وی از میرحسین موسوی حمایت جدّی کرد.

چندي بعد نيز سروش با تجليل از شخصيت بازرگان نخست وزير دولت موقت در مقابل امام خميني (ره)، به مقام شامخ بنيانگذار جمهوري اسلامي توهين كرده و مدعي شده بود: «مخالفت بازرگان با قائل شدن امتياز خاص براي روحانيان در حالي بود كه آقاي (امام) خميني براي روحانيان امتياز ويژه اي قائل مي‌شد، چنانكه در زمان انتصاب بازرگان اعلام كرد، وي اين انتصاب را به موجب حقي كه ملت به او داده و همچنين به موجب حق خود بر اساس مذهب انجام مي دهد و اين طنز تاريخ است كه بازرگان در چنين حكومتي به مقام نخست وزيري رسيد!»

سروش در ایّام فتنه با نوشتن نامه ای سرگشاده خطاب مسئولین عالی رتبه جمهوری اسلامی و انتشار آن در فضای مجازی حتی ظاهر عوام فریب نامه های پیشین خود را کنار گذاشت و با لحنی بی ادبانه و هتّاکانه حکومت جمهوری اسلامی را استبداد دینی در حال زوال دانست. وی در این نامه تمام مدّعیات فتنه گران را مهر تأیید زد.

وی «ندا آقا سلطان» را که دسیسه بودن قتل او توسّط فتنه گران روشن گردید، شهید می خواند و می نویسد: «ندای آقا سلطان که به خاک شهادت افتاد و حنجره اش به گلوله ستم سوراخ شد، به درگاه سلطان عالم نالیدم که بازهم ندای خلایق را نمی شنوی؟ چون عیسی بر صلیب گله کردم که خدایا چرا ما را رها کرده ای؟» خودشیفتگی فردی چون سروش باید در حدّ بیماری مزمن روانی باشد که علیرغم انکار وحی بودن قرآن و عصمت پیامبر و اهانت به پيامبر اسلام(ص) و سرگذاشتن به دامان صهیونیسم، خود را با حضرت عیسی(ع)مقایسه کند.



وی جسارت و هتک حرمت به نظام مقدّس جمهوری اسلامی که مزیّن به نام امام راحل(ره) و متبرّک به خون شهداست را به اوج رسانده و می نویسد: «دفتر ایام ورق خورده است و بخت از نظام برگشته است، آبرویش به یغما رفته است و طشت رسوائیس از بام تاریخ افتاده است کشف عورت شده است.» در حالی که به لطف الهی در ایّام فتنه این سروش و امثال او بودند که به تعبیر خود او زشتی هایشان نمایان شد و این نامه چنین کشفی را برای سروش در پی داشت و باطن پلید او را نمایان ساخت و اندک طرفداران جاهل او که وی را متدیّن یا حد اقل روشنفکر می دانستند، نیز به سرشت پلید وی پی بردند و روشن شد که سروش نه روشنفکر است و نه دینی بلکه او جهالت زده ای ضدّ دین است که خود را در پوشش لفظ زیبای روشنفکر دینی مخفی کرده است.

این نامه آنقدر وقیحانه است که حتی بیان قسمت های کمتر بی ادبانه آن در خور شأن ملّت شریف ایران نیست، لذا نویسنده بیش از این خاطر خواننده محترم را آزرده نکرده و از محضر خوانندگان به خاطر بیان همینقدر هم پوزش می طلبد.

سروش در ایّام پیش از فتنه و پس از پایان آن با قیام یوم الله 9 دی مردم، همچنان از فقنه گران حمایت کرده و می کند. فیلم زیر سخنان سروش در ردّ نظریه ولایت فقیه در همراهی با فتنه 1388 است:




وی جنبش سبز را رهکار عملی مقابله با استبداد دینی می داند و نعمتی که باید قدر دان آن بود! سروش بر لزوم برچیده شدن حکومت ولایت فقیه تأکید می کند و با بیانی مغالطه آمیز به نحوی سخن می گوید که گویا همه عالمان دینی مخالف حکومت اسلامی هستند.

وی می گوید؛ اینکه [ولایت فقیه] باید برچیده شود، بله از دیدگاه همه متفکّران باید برچیده شود!» سروش اقلیّت روشنفکر غربزده یعنی خود و همفکرانش را همه متفکّران می داند! گویا کیش شخصیّت و خود شگفتی سروش بُعد جمعی هم پیدا کرده است و باعث گردیده است تا سروش خود و شاگردانش را همه متفکّران! محسوب نماید.

سروش در سال 1390 در جمع فتنه گران فراری خارج نشین که در پاریس برگزار شد، فتنه سبز را اینگونه توصیف کرد که «این که شهروندان فریاد کردند "رأی من کو؟" تجلی و تبلور حق مدار شدن جنبش بود.

جنبش سبز کاملاً در راستای مفهوم حق مداری حرکت کرده و می کند. و امیدوارم که این مفهوم کلیدواژه ای ماندگار و بدیهی در جامعه شود.» این جنبش حق مداری که سروش از او دم می زند همان چیزی است که به گفته او در غرب بر علیه تکلیف مداری دینی قیام کرد. همان حق مداری که بر مبنای آن سروش حکم به اخلاقی بودن همجنس گرایی و زنای با محارم می نماید.[34]



  • حکم ارتداد

پس از اهانت های علنی سروش به پیامبر اسلام، احکام اسلامی مراجع تقلید و حکومت اسلامی و ولایت فقیه اعضاي جامعه مدرسين حوزه علميه قم ضمن هشدار نسبت به توطئه جديد دشمنان نظام عليه حوزه هاي علميه، سروش را مرتد اعلام كردند.[35]

در بيانيه منتشر شده از سوي اين جامعه آمده است: «حوزه هاي علميه بلاد اسلامي تفكيك ناپذير بوده و مراجع تقليد قم و نجف پشتيبان نظام مقدس جمهوري اسلامي و ولايت فقيه هستند. اعضاي جامعه مدرسين حوزه علميه قم با بررسي اظهارات جديد سروش مبني بر ضرورت مهاجرت مراجع تقليد از حوزه هاي علميه قم به نجف تصريح كردند دشمنان از نقش مهم و تاثيرگذار مراجع تقليد قم و نجف در جهان تشيع هراسان هستند.

مدرسين حوزه علميه قم تاكيد كردند: سروش با تخطئه مباني نظام اسلامي و ولايت فقيه ارتداد خود را بر همگان ثابت كرد و با همراهي اپوزيسيون خارج نشين در جهت سازماندهي فتنه 88 همدستي خود با سازمان اطلاعاتي سيا و موساد را به اثبات رساند.

بنابراين اظهارات اخيرش مبني بر ضرورت مهاجرت مراجع قم به نجف در راستاي اهداف شوم دشمنان نظام و به خاطر ترس از نقش تاثيرگذار مراجع قم و نجف در جهان تشيع مي باشد لذا مراجع تقليد براي اظهارات اين مرتد خارج نشين كوچكترين ارزشي قائل نبوده و توطئه هاي شوم دشمنان براي ايجاد شكاف و نفاق ميان مراجع قم و نجف و مراجع عظام با نظام جمهوري اسلامي را در هم مي شكنند.

ياران اصلاحات 1 /سروش؛ از سراب روشنفکری دینی تا مُرداب دین ستیزی

(بسم الله الرحمن الرحیم)
در راستاي بصيرت افزايي و تبيين ناگفته‌هايي از تاريخ انقلاب، اقدام به معرفي منحرفين و مدعياني نموده است كه بعد از گذشت سه دهه از انقلاب، نقاب از چهره واقعي خود برداشته و در راه دشمني با جمهوري اسلامي ايران قدم گذاشتند، مشرق در سلسله گزارش‌هايي با عنوان "ياران اصلاحات"، اقدام به معرفي چهره‌هاي اصلي جريان اصلاحات مي‌كند كه اولين گزارش مختص به معرفي " حسین حاج فرج الله دبّاغ " (سروش) است.


ياران اصلاحات 1 /سروش؛ از سراب روشنفکری دینی تا مُرداب دین ستیزی +فيلم

حسین حاج فرج الله دبّاغ ملقب به عبدالكريم سروش

بسیاری، سروش را از زبده ترین[1]و تأثیرگزارترین روشنفکران دینی بعد از انقلاب اسلامی[2] می دانند. امّا به نظر می رسد سروش بیش از آنکه یک روشنفکر دینی واقعی باشد، در توهّم روشنفکری دینی به سر برده است. البته اگر روشنفکری دینی را به معنای التقاط و باز تعریف معرفت دینی بر اساس گزاره های معرفتی و تقلیدی غرب بدانیم، بی شک سروش را باید مهمترین و اثر گذار ترین روشنفکر دینی پس از انقلاب اسلامی به شمار آورد[3]، با اذعان به این نکته که در این صورت، از روشنفکر دینی، جز غربزدگی و خودباختگی فکری یک مسلمان در مقابل غرب تعریفی به دست نداده ایم. این همان روشنفکری دینی مصطلحی[4] است که در ایران، بیمار متولّد شد.



به نظر می رسد روشنفکری حقیقی که وظیفه نقّادی و اصلاح وضع موجود و آگاهی دادن به جامعه برای حرکت به سمت آرمان ها و وضعیت مطلوب را بر عهده دارد، با دین سازگار و بلکه خواسته خود دین است.[5] در این تعریف، روشنفکر ترین متفکّران عصر حاضر را باید افرادی همچون شهید مطهری دانست که در عین پایبندی به دین، به دنبال نقد و اصلاح وضع موجود جامعه دینی، آگاهی بخشی و پیشرفت جامعه دینی بوده اند. امّا آنچه مسأله اساسی است این است که بسیاری از افرادی که در سِلک روشنفکری قرار گرفته اند، غرب را آرمان و نقطه مطلوب می دانند و راه اصلاح جامعه دینی را در حرکت به سمت غربی شدن تلقّی می کنند.[6]

لذا اگرچه حرکت خود را ابتدا از اصلاح جامعه دینی آغاز می نمایند، امّا در نهایت به این نتیجه می رسند که این خود دین است که مانع تحقق آرمان آنها یعنی حرکت جامعه دینی به سمت جامعه مدرن غربی با همان فرهنگ و تمدّن است. لذا از اصلاح جامعه دینی به اصلاح دین و نهایتاً به ستیز با اصل دین می پردازند و در این مسیر اگرچه قلب ماهیت شده و از روشنفکر دینی به روشنفکر ضدّ دین تبدیل شده اند، امّا همچنان خود را روشنفکر دینی می پندارند یا حد اقل برای تأثیر گذاری بر جامعه دینی اینگونه وانمود می کنند.[7]

سروش نیز چنین مسیری را پیموده است. وی با توهّم روشنفکری دینی در سرابی گرفتار گردید که ناخواسته او را به سوی مُرداب دین ستیزی کشاند، دین ستیزی که هرچند مغرضانه و معاندانه تلقّی می شود، امّا باید ریشه های آن را در درک ناقص و سطحی و غیر روشمند از دین و توهّم فهم درست آن جستجو کرد و البته این مشکل عمده کسانی است که به جای آن که از منظر دین به تمدّن و تفکّر غرب بنگرند، و بر این اساس نقاط مثبت پیشرفت غرب را مبتنی بر اصول دینی دریافت نمایند و نقاط منفی را کنار گذارند، به بهانه آزاد اندیشی، از منظر تفکّر غربی به دین می نگرند و با مبنا قرار دادن این تفکّر به فهم دین و گزینش آن بر اساس سازگاری با تمدّن غرب می پردازند.

در این نوشته تلاش شده است، سیر تطوّرات فکری عبدالکریم سروش از سراب و توهّم روشنفکری دینی و شناخت دین تا مُرداب و باتلاق دین ستیزی تبیین گردد.

اوّل: در سراب روشنفکری دینی


  • تولّد و تحصیل

«حسین حاج فرج الله دبّاغ» که بعد ها با نام مستعار «عبد الکریم سروش» شناخته شد، در آذرماه سال ۱۳۲۴ در يك خانواده طبقه متوسط در تهران به دنيا آمد. روز تولد او با عاشورای حسینی همزمان بود و از اين جهت، پدرش نام حسين را بر او نهاد. دوران كودكي و نوجواني‌ حسین حاج فرج الله، در همين شهر گذشت. وی تحصیلات ابتدایی را در دبستان قائمیه در جنوب تهران به پایان برد و سپس وارد دبیرستان مرتضوی شد. اما پس از یک سال، بنا به صلاحدید پدر به دبیرستان تازه تاسیس علوی رفت وتحصيلات متوسّطه را در رشته ریاضی در این دبيرستان گذراند.

مدیر دبیرستان، علي‌اصغر كرباسچيان معروف به علّامه و از نزدیکان جریان انجمن حجّتیّه بود.[8] اگرچه مدرسه علوی دارای فضای مذهبی بود، امّا برخی از عناصر انجمن حجّتیّه که بدبینی خاصّی نسبت به علما و روحانیون انقلابی داشتند نیز در مدرسه علوی اشتغال داشتند. به زعم برخی، این بدبینی به روحانیت انقلابی که از طریق اعضای انجمن حجّتیه در مدرسه ریشه دوانده بود، تأثیر خود را در لایه های پنهانی شخصیت حاج فرج الله دبّاغ گذاشت،[9]تأثیری که بعد ها موجب شد تا وی از علما و روحانیونی که دین شناسان جامعه شیعی ایران بودند فاصله بگیرد و لذا از یکسو نتواند آنگونه که باید به کسب معرفت دینی و شناخت دین بپردازد و از سوی دیگر، رفته رفته در سالهای میانی عمرش، خشم و نفرت خود را از علما و روحانیون شیعه بروز دهد. ناگفته نماند که برخی نیز به عضویت دبّاغ در انجمن حجّتیه در جوانی اذعان نموده اند.[10]


حسین دبّاغ، از همان دوران دبيرستان با ادبیات و اشعار مولانا، سعدی و حافظ آشنا و مأنوس شد.

حسین دبّاغ، از همان دوران دبيرستان با ادبیات و اشعار مولانا، سعدی و حافظ آشنا و مأنوس شد. و به سبب ارتباطی که با رضا روزبه از اساتید ادیب مدرسه علوی داشت، با شرح مثنوی نیز آشنا گردید.[11]این مسأله، تأثیر زیادی در شهرت آینده وی داشت. دبّاغ توانست از ادبیّات و شعر در سخنوری خود بهره برده و از این جهت نام و آوازه خود را در فضای فکری پس از پیروزی انقلاب مطرح سازد.[12]وی در سالهای بعد از انقلاب به مثنوی خوانی حافظ خوانی و ... پرداخت. صوت زیر که قطعه ای از دیوان شمس مولانا است، نمونه ای از شعرخوانی اوست.

 

دانلود

در همین دوران بود که وی با اندیشه و افکار مهندس بازرگان و دکتر شریعتی نیز آشنا شد و زمینه آشنایی با علوم تجربی و اندیشه های غربی در وی قوّت گرفت. بازرگان به عنوان یکی از متفکّران لیبرال مذهبی یا به تعبیر بهتر، یکی از روشنفکران غربگرا، تأثیر به سزایی در شکل گیری تفکّر التقاطی و روشنفکری حاج فرج الله دبّاغ ایفا کرد.[13]

دبّاغ، به واسطه روزبه -که یکی از اداره کنندگان و از اساتید معارف اسلامی مدرسه علوی بود- با متفکّران دینی و علوم اسلامی نیز آشنایی پیدا کرد.[14]ولی این آشنایی به اندازه ای نبود که از وی یک متفکّر اسلامی بسازد، بعلاوه شرایط دوران دبیرستان و سنین نوجوانی نیز چنین اقتضایی نداشت.


علی اصغر کرباسچیان و رضا روزبه از مؤسسین مدرسه علوی

  • ورود به دانشگاه

حاج فرج الله دبّاغ پس از گذراندن دوران دبیرستان، در دانشكده داروسازى دانشگاه تهران لیسانس داروسازى گرفت.[15] در این دوران بود که وی هر از گاهی به حسینیه ارشاد می رفت و سخنرانی های دکتر شریعتی را استماع می نمود. شریعتی، پس از بازرگان، دوّمین روشنفکر مطرحی بود که حسین حاج فرج الله دبّاغ با اندیشه های او مواجه می شد.[16]

دبّاغ، پس از پایان تحصیل، دو سال در ارتش خدمت نظام وظیفه را گذراند و به دنبال آن برای انجام طرح خدمت تحصیلی مدّت پانزده ماه به بوشهر رفت. در آن شهر آزمایشگاه مواد غذایی آرایشی و بهداشتی را دایر نمود و خود اولین رئیس آن شد. سپس به تهران بازگشته و در آزمایشگاه کنترل پزشکی مشغول به کار شد و پس از چند ماه در اواخر سال 1351 ازدواج نمود.[17]




  • سفر به انگلستان برای ادامه تحصیل

دبّاغ در سال های 54-1353 هجری شمسی عازم انگلیس شد و همراه با ادامه تحصیل در رشته شیمی تجزیه بیش از 5 سال به مطالعه فلسفه غرب مخصوصاً در حوزه فلسفه تاریخ و فلسفه علم اشتغال یافت. وی به نمایندگی از آیت‌الله بهشتی به فعالیت در مراکز اسلامی شیعیان در لندن پرداخت. در این دوران بود که در کنار مطالعات تخصّصی خود، مطالعات دینی نیز داشت و با فلسفه صدرایی هم آشنایی بیشتری پیدا کرد.

حسین حاج فرج الله دبّاغ، اکنون خود را فردی تحصیلکرده و به اصطلاح پر طمطراق آن روزگار، روشنفکر! می یافت، لذا تمایل داشت خود را به عنوان یک فیلسوف روشنفکر و ادیبی فرزانه جلوه دهد، امّا مانعی که بر سر راه این شهرت طلبی وجود داشت، نام وی بود که اندکی غیر فلسفی و غیر ادبی به نظر می رسید.

دبّاغ برای رفع این مانع، درصدد برآمد تخلّصی مناسب برای خود برگزیند. او دارای دو پسر به نام‌های «سروش» و «عبدالکریم» بود، به همین جهت، نام مستعار «عبدالکریم سروش» را بر خود نهاد[18]. تغییر نام از حسین حاج فرج الله دبّاغ به عبدالکریم سروش را می توان یکی از مصادیق بارز تلاش وی برای تظاهر به روشنفکری بر شمرد. سروش دارای یک نقطه ضعف اساسی بود که همواره او را رنج می داد. این نقطه ضعف، اندک بودن مطالعات و مبانی معرفت دینی او بود، همین امر سبب می شد تا وی تمام تلاش خود را برای تظاهر به آشنایی با نظام معرفت دینی به کار برد.


عبد الکریم سروش و فرزندش سروش دبّاغ

در طی سالها خارج نشینی سروش و دوری وی از شرایط اجتماعی ایران، انقلاب مردم به رهبری امام خمینی(ره) شدّت گرفته بود. این اوضاع، تأثیر خود را بر فعّالیت سیاسی دانشجویان خارج از کشور نیز گذاشته بود. مخصوصاً اینکه پس از تبعید امام خمینی(ره) به نجف، دانشجویان خارج از توانستد ارتباط بیشتری با رهبر انقلاب اسلامی برقرار کنند.

حضرت امام(ره) نیز با تبیین جایگاه دانشجویان خارج از کشور در رساندن پیام انقلاب اسلامی به جهانیان، بر عزم و انگیزه دانشجویان می افزودند. به همین جهت در این سال ها گردهمایی های سیاسی ایرانیان در آمریکا ،اروپا و بخصوص انگلستاننیز رو به افزایش بود . در انگلستان گروهی از جوانان مسلمان در انجمنی به نام انجمن جوانان مسلمان فعّالیت می کردند که سروش نیز در آن حضور می یافت و به خاطر بیان ادبی که داشت سخنرانی نیز می کرد.

پس از مدتی به علّت اختلاف میان دانشجویان ایرانی و عراقی، ایرانیان از آنجا خارج شدند و به مکان دیگری در غرب لندن به نام امام باره[19] نقل مکان کردند. به این ترتیب محل مناسبی برای تجمّع دانشجویان مسلمان ایرانی در انگلستان فراهم شد که بخصوص در طی ماه های منتهی به پیروزی انقلاب محلی فوق العاده شلوغ بودو شخصیت های بزرگ و فعال از نقاط مختلف اروپا و ایران و از جمله مرحوم آیت الله بهشتی و مطهری و بنی صدر مرتباً در آنجا سخنرانی می نمودند؛. مراسم ترحیم مرحوم دکتر علی شریعتی نیز در سال 1356 در همین مکان برگزار گردید.[20]

در انگلستان سخنرانی های دکتر سروش به تدریج رونویسی گردیده و بصورت جزوه یا کتاب چاپ می شد . در ابتدا وی به منظور مقابله با رشد روز افزون چپ گرایی بخصوص از طرف مجاهدین خلق که با ایدئولوژی مارکسیستی ذهن و دل بسیاری از جوانان مبارز را می ربودند یک سلسله سخنرانی با نام تضاد دیالکتیکی در امام باره ایراد نمود.



تضاد دیالکتیکی اولین کتاب سروش بود که در ایران به چاپ رسید . در همان زمان وی در انگلستان کتاب "نهاد نا آرام جهان" را که درباره حرکت جوهری ملاصدرا است نوشت. وی در این کتاب سعی کرد حرکت جوهری در اندیشه ملاصدرا را به عنوان اساس استواری برای بیان اعتقادات اسلامی و البته با قلمی ادیبانه و نه فیلسوفانه معرفی نمایند. ظاهراً این کتاب مورد ملاحظه مرحوم آیت الله مطهری و امام خمینی(ره) نیز قرار گرفت. [21] 

سروش که فوق لیسانس خود را در شیمی به اتمام رسانده بود، در حال گذراندن دوره دکترای فلسفه غرب خود بود که انقلاب اسلامی پیروز شد و او بدون اخذ مدرک دکتری، تحصیل را رها کرد و به ایران آمد و هیچگاه مدرک دکتری دریافت نکرد. یکی دو سال پس از ورود به ایران سروش به عضویت ستاد انقلاب فرهنگی در آمد و با تلاشی که کرد، توانست با تصویب مصوّبه ای، مدرک دوره ناتمام خود را معادل دکتری محسوب نماید و از این زمان به بعد قانوناً لقب عاریه ای «دکتر» را به نام مستعار «عبدالکریم سروش» ملحق کند. تا «دکتر عبد الکریم سروش» به عنوان یک نام مناسب برای تظاهر به روشنفکری تکمیل گردد. نام مستعاری که صاحب آن نه واقعاً «دکتر» بود و نه «عبدالکریم» بود و نه «سروش».[22]


  • بازگشت به ایران همزمان با پیروزی انقلاب

سروش، در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی، بی آنکه طعم واقعی مبارزه با استبداد را چشیده باشد و زندان، شکنجه و یا تبعید را تجربه کرده باشد، به ایران بازگشت و عافیت طلبانه بر دریای خروشان انقلاب اسلامى موج سواری کرد.

جامعه ایران پس از انقلاب صحنه درگیری فکری نیرو های مختلف بود، در این میان، سه جریان فکری اساسی در حال زور آزمایی بودند، جریان اوّل، تفکّر اسلام ناب با محوریت امام خمینی و شاگردان ایشان بود که به جهت عمق نفوذی که در جامعه مذهبی ایران داشت، توانسته بود رهبری انقلاب را به عهده گیرد این جریان با پیروزی انقلاب اسلامی و رهبری امام خمینی(ره)، قدرت بیشتری یافت و به جریان فکری و سیاسی غالب تبدیل شد.

جریان فکری دوّم، جریان چپ و اندیشه های مارکسیستی بود. مارکسیست ها شامل گروه های مختلفی بودند که از حزب توده و چریک های فدایی خلق -که کاملاً مارکسیست بودند- تا سازمان مجاهدین خلق -که قرائت مارکسیستی از اسلام داشتند و دچار التقاط مارکسیستی اسلامی شده بودند- را دربر می گرفت. جریان فکری سوّم نیز جریان غربگرا یا لیبرال بود که گرایش جدّی به غرب و لیبرال دموکراسی غربی داشت. مهمترین گروه لیبرال ها جبهه ملّی بود. نهضت آزادی - که شاخه اسلامی تر منشعب از جبهه ملّی بود و مهندس بازرگان چهره محوری آن بود- نیز در زمره لیبرال ها محسوب می شد.



در چنین کشمکش فکری سروش وارد ایران شد و مبارزه فکری را برای جبران عقب ماندگی خود از مبارزه با رژیم شاه و برای ترمیم تصویر خود در جامعه ایران برگزید. لذا نوع تعامل وی با سه جریان فکری مذکور می توانست در سرنوشت آینده او نقش اساسی ایفا نماید.


  • نقد مارکسیسم و شهرت سروش

مارکسیم، به خاطر شعار ضدیّت با استبداد و استعمار و تأکید بر مبارزه توانسته بود در جامعه علمی و دانشگاهی ایران، مخاطبانی جذب نماید. بسیاری از مبارزان مسلمان از جمله اعضای سازمان مجاهدین خلق مارکسیسم را علم مبارزه می دانستند که دانستن آن در کنار ایدئولوژی اسلامی برای تداوم انقلاب و مبارزه ضروری است و به همین جهت قرائت مارکسیستی از اسلام را می پذیرفتند. برخی نیز همچون دکتر شریعتی اگرچه به التقاط نرسیده بودند، امّا گرایش های چپ در اندیشه و گفتارشان مشهود بود. تفکّر مارکسیستی در دانشگاه ها نفوذ ویژه ای داشت. پس از پیروزی انقلاب، جریان مارکسیستی ابتدا به تقابل فکری و سپس به تقابل نظامی با جریان مذهبی واسلام گرای تحت رهبری امام خمینی(ره) پرداخت.[23]

شور انقلابی جوانان و فضای باز فکری و مطبوعاتی آغاز انقلاب عرصه را برای طرح نظریات مارکسیستی فراهم کرده بود و مارکسیست ها از این فضا برای جذب جوانان انقلابی بهره می بردند لذا امام خیمنی(ره) به روحانیون و روشنفکران برای پاسخگویی به شبهات و القائات مارکسیست ها تأکیدات ویژه نمود. نوک پیکان مبارزه با مارکسیسم و التقاط شهید مطهری قرار داشت که از همان دهه 1340 خطر مارکسیسم را احساس کرده بود و به افشاگری علیه آن می پرداخت. عقبه علمی حرکت شهید مطهری نیز علّامه طباطبائی بود. این استاد و شاگرد در آثار عمیقی چون اصول فلسفه و روش رئالیسم، فلسفه تاریخ، نقدی بر مارکسیسم و علل گرایش به مادّی گری و ... به نقد مبانی مارکسیسم اهتمام داشتند.

در این بازار گرم تقابل با مارکسیسم، سروش نیز که از مباحث ضد مارکسیستی استاد خود، کارل پوپر در انگلیس تأثیر پذیرفته بود و انتقادات خود در مقابل مارکسیسم را از سخنرانی هایش در انگلیس شروع کرده بود، تصمیم گرفت به نقد ماركسيسم بپردازد. وی «ايدئولوژي شيطاني» را در سال 1359 در نقد ماركسيسم نوشت كه بازنويسي چند سخنراني در دو دانشكده دانشگاه تهران و نيز چهار سخنراني در صداي جمهوري اسلامي ايران بود.




این تقابل اسلام و مارکسیسم-که در یکی دو سال آغازین انقلاب اسلامی نقل محافل بود- باعث شهرت عبد الکریم سروش گردید. در مناظره هاي تلويزيوني سال 1360 ميان مسلمانان و ماركسيست ها سروش و آیت الله محمدتقي مصباح يزدي در مقابل احسان طبري و فرخ نگهدار نماينده حزب توده و فدائيان خلق حضور مي يافتند. [24]

آنچه در مناظره شرط لازم و تا حدودی کافی است، آشنایی با جدل، و بیان رسا و استفاده بهینه از واژه ها است. و این درست آن چیزی بود که سروش از آن بهره کافی داشت. نام سروش بیش از آنکه به خاطر مبانی دینی اش شهرت یابد، به خاطر سخنوری و بیانش بر سر زبان ها افتاد. قالب مناظره ها بهترین بستر بود تا سروش با استفاده از فنّ بیان و جدلی که داشت، بعنوان یک اسلام شناس شناخته شود. شاید اگر این مناظرات نبود هیچگاه سروش به عنوان یک متفکّر اسلام شناس شناخته نمی شد. شاهد این مدّعا آن است که پیش از سروش، بزرگانی چون علّامه طباطبائی و شهید مطهری به نقد عمیق و علمی مارکسیسم پرداخته بودند امّا آنگونه که در آن روزها سروش را بعنوان منتقد اسلامی مارکسیسم می شناختند، از علّامه و شاگردش شهید مطهری یاد نمی شد.

مناظره ها و سخنرانی های رسانه ای سروش، از او شخصیتی اسلامی ساخت که بزرگتر از واقعیّت معرفتی و دینی او بود. کنار هم قرار گرفتن او با آیت الله مصباح یزدی که یک عالم برجسته دینی بود، خود بیانگر رشد حبابی سروش در آن مقطع زمانی است. این اتّفاق باعث شد که این توهّم برای خود او ایجاد شود که یک اسلام شناس جامع و مسلّط به معارف دینی است و اینگونه بود که سروش در سراب روشنفکری دینی قرار گرفت.



توهّم روشنفکری دینی باعث شکل گیری شخصیّتی دوگانه در عبد الکریم سروش گردید، وی از یکسو به عنوان یک اسلام شناس و چهره برجسته دینی ظاهر گردیده بود و از سوی دیگر از درون دارای چالش های فکری و معرفتی ناشی از خلأ اجتهاد دینی بود. اگرچه سروش در سال های حضود در انگلیس و سپس در دوران پس از انقلاب اسلامی برای جبران این ضعف درونی مطالعات دینی گسترده تری داشت، امّا پراکندگی و عدم عمق کافی این مطالعات و همچنین عدم تلمّذ نزد اساتید و عدم آشنایی روشمند با معارف اسلامی، باعث شد فهم وی از اسلام سطحی و مهم تر از آن، بی قاعده و غیر روشمند باقی بماند.

بعلاوه دستگاه معرفتی سروش، بر مبنای تفکّر فلسفی غربی شکل گرفته بود و او به دین از زاویه معرفت بشری و ناقص انسان غربی می نگریست لذا مطالعات دینی او نیز وی را بیشتر و بیشتر از حقیقت دین دور می ساخت چرا که وی موادّ خام را از کتب دینی و قرآن و سنّت می گرفت امّا با چارچوب فلسفی غربی خود آنها را فهم و تحلیل می نمود. سروش در فراگیری علوم غربی در انگلستان از اساتیدی همچون کارل پوپر بهره برده بود و در این حوزه معرفتی، خود را به آنها منتسب می ساخت.

در حوزه معرفت دینی اگرچه سروش با شاگردان امام خمینی(ره) و علّامه طباطبایی یعنی افرادی همچون مهدی حائری، شهید مطهری، شهید بهشتی، آیت الله مصباح یزدی و دیگران مرتبط بود امّا از داشتن اساتیدی که به شاگردی آنان تکیه کند و برای خود سلسله مشایخ علمی ترتیب دهد، بی بهره بود. این مساله مخصوصاً زمانی شدّت می گرفت که عالمان دینی سروش را بعنوان یک متفکّر اسلام شناس به رسمیّت نمی شناختند. این دوگانگی شخصیّتی در مواضع بسیاری موجبات رنجش سروش را فراهم می ساخت و منجر به شکل گیری برخورد های دوگانه از وی می گردید. نمونه ای از این دو گانگی، نحوه برخورد و مواجهه وی در مقابل علمای دینی است.

وی در برخی از مواضع، در مقابل علما خضوع ظاهری نموده است و در برخی مواضع، نسبت به همان افراد کاملاً گستاخانه و به دور از رعایت ادب سخن گفته است. این دوگانگی در مواضع او در مورد امام خمینی(ره) نیز مشهود است و در ادامه نیز به برخی از مصادیق آن خواهیم پرداخت.



یکی دیگر از نمونه های این رنج درونی، استفاده از کلمات و اصطلاحات معرفتی و روایات دینی فراوان و استفاده از آرایه ها و اشعار ادبی، در گفته ها و نوشته های او برای تظاهر به فضل و ادب و آراستگی به ظواهر دینی است. این استفاده بی رویه تا حدّی است که سبک نوشته های سروش مخصوصاً نامه های وی را مغلق و غیر معمول می نماید.[25]


  • از حضور جدّی در انقلاب فرهنگی تا نقد آن

پس از فروپاشي نظام پهلوي، نهادهاي مختلف انقلاب يکي پس از ديگري در حال شکل گیری بود؛ اما فرهنگ حاکم بر نهادهاي جامعه مخصوصا نهادهاي فراگيري مانند آموزش و پرورش و دانشگاه‌ها، مسأله ساده‌اي نبود که بتوان در کوتاه مدت، تحولات لازم را در آنها بوجود آورد. از طرف ديگر ادامه کار آنها بويژه دانشگاه‌ها به همان شکل سابق به صلاح جامعه نبود. مخصوصاً اینکه مارکسیست ها در دانشگاه ها برای خود حریم امنی ایجاد کرده بودند و به فعّالیت علیه جمهوری اسلامی می پرداختند.

صدور پيام نوروزي امام خميني (ره) در اول فروردين 1359 را ، بايد نقطه عطفي در تاريخ انقلاب فرهنگي دانست. ايشان در اين پيام بر ضرورت ايجاد «انقلاب اساسي در دانشگاه‌هاي سراسر كشور»، « تصفيه‌ى اساتيد مرتبط با شرق و غرب» و «تبديل دانشگاه به محيطي سالم براي تدوين علوم عالي اسلامي» تأكيد كردند.

گروهک‌هاي چپ، دانشگاه‌ها را عرصه تاخت و تاز خود ساخته و روند تحصيل و تدريس را مختل کرده بودند. همه اين مسائل ضرورت تغيير بنيادين در برنامه‌ها و شيوه‌هاي تدريس و تربيت و اهداف آن را ايجاب مي‌نمود؛ در نتيجه، خصوصاً با توجه به جو حاکم بر دانشگاه‌ها، و درگیری های میان نیرو های انقلابی با جریان های چپ و مخالف انقلاب در اواخر فروردین و اردیبهشت همان سال در دانشگاه های مختلف، برای اصلاح روند موجود، دانشگاه‌هاي کشور تعطيل شد.

ستاد انقلاب فرهنگی دانشگاه ها با فرمان امام خمینی، در ۲۲ خرداد ۱۳۵۹ تشکیل شد. ستادي كه پس از تعطيلي دانشگاه ها براي پاکسازی و بازگشايي آنها تاسيس شد تا از اين پس بر روند اسلامي بودن و انقلابي شدن مراكز آموزش عالي نظارت كند. یکی از اعضای این ستاد عبدالکریم سروش بود.[26]


سروش و اعضای ستاد انقلاب فرهنگی از سمت چپ؛ شریعتمداری، حبیبی و سروش


اگرچه سروش، در آن زمان به عضویت ستاد انقلاب فرهنگی در آمد و از مدافعان تصفیه دانشگاه ها بود امّا سه دهه بعد صراحتاً تغییر موضع داد. سروش در مصاحبه‌ای در خرداد 1386 سعی کرد با پررنگ کردن نقش دیگران در ستاد انقلاب فرهنگی خود را بی تقصیر!! نشان دهد وی در مصاحبه ای با همین موضوع می گوید: «ستاد مكلّف به بستن دانشگاه‌ها نبود و اين خطايي است كه من در پاره‌اي از نوشته‌ها مي‌بينم... [بعلاوه] اينكه ستاد متشكل از هفت نفر بود و من در اغلب بحث‌هايي كه امروزه مي‌شود مي‌بينم مساله چنان مطرح مي‌شود كه گويي ستاد انقلاب فرهنگي يك نفر داشت آن هم عبدالكريم سروش بود.يك وظيفه هم داشت آن هم بيرون كردن دانشگاهيان بود. هر دو ادعا بسيار جفاكارانه و دروغ‌زنانه است. اين دروغ تاريخي بايد افشا شود.»

البته سروش به این اکتفا نکرد و در ادامه به حمله به برخی شخصیت‌های سیاسی که دیروز با آن ها همراه بود- پرداخت . از جمله آنها می‌توان به صادق زیبا کلام، محمدعلی نجفی، و ... اشاره کرد وی گفت: «مايلم يادآوري كنم كه وزير علوم هم آن زمان عضو شوراي انقلاب فرهنگي بود. ابتدا دكتر عارفي و بعد به مدت طولاني آقاي دكتر نجفي و از قضا مسوول تصفيه‌هاي وزارت علوم بود. وقتي من آخرين بار از وزارت علوم پرسيدم، آنها در گزارشي محرمانه به من گزارش دادند كه 700 نفر از اساتيد تصفيه شده‌اند. اين گزارش‌ها و آمارها مطلقا در اختيار ما نبود.

اينها مسوول اتفاقاتي هستند كه در طول اين 20 سال در دانشگاه‌ها رخ داده است و هيچ‌كس به نقش آنها اشاره نمي‌كند و با آنها مصاحبه نمي‌كنند. اگر مسووليتي است بر دوش همه است... حتي كسي مثل آقاي زيباكلام كه بارها از انقلاب فرهنگي حرف زده است. اينجا بايد بگويم كه ايشان نه صادق‌اند و نه كلام زيبا مي‌گويند. ايشان چندين‌بار از انقلاب فرهنگي سخن گفته، گويي كه از مسوولان اصلي آن بوده و من به شما مي‌گويم كه مطلقا چنين نبوده است و هر بار هم به گونه‌اي حرف مي‌زند كه در ستاد با من نشسته و مباحثه كرده و ايشان طرفدار آزادي استادان بوده و من مخالف بوده‌ام.

مطلقا چنين چيزهايي دروغ است. من يك بار هم ايشان را در ستاد انقلاب فرهنگي نديده‌ام. ايشان چندين‌بار چنين سخناني را در روزنامه‌هاي «ايران» و در «راديو فردا» گفته‌اند و براي خودش اعتباري كاذب كسب كرده‌اند چنانكه زماني هم مدعي شده بودند نماينده دولت موقت در كردستان بودند كه وقتي اين ادعا با ترديد و انكار مواجه شد، از اثبات اين مدعا نيز درماندند. دائما مي‌گويد كه توبه كرده است. در حضور مردم هم اين را مي‌گويد كه او را ببخشند و او را بستايند. از هيچ كس ديگري نام نمي‌برد و تنها مي‌گويد اين تصفيه‌ها جلو چشم عبدالكريم سروش صورت مي‌گرفت و او هيچ نمي‌گفت.»



هم چنین در خصوص خاطرات چاپ شده دكتر كاتوزيان می‌گوید: «از حقوقداني مثل ايشان انتظار نداشتم كه بدون تحقيق بنده را نظريه‌پرداز و علمدار فكر تعطيلي دانشگاه‌ها بخوانند... برخلاف ادعاي ايشان از ستاد انقلاب فرهنگي بركنار نشدم بلكه به دليل مشاهده پاره‌اي از بي‌رسمي‌ها كه در جاي ديگر شرح آن را آورده‌ام- رسما استعفا دادم... رئيس جلسه آقاي شريعتمداري بود. من هم در كنار ايشان نشسته بودم و حرفي نمي‌زدم.

چون من تازه از خارج برگشته بودم و اصلا از اوضاع دانشگاه‌ها خبري نداشتم، اساتيد را نمي‌شناختم و معمولاً در اين جلسات حرفي نمي‌زدم و گوش مي‌كردم تا از مجموع صحبت‌ها، قضايا براي من روشن شود.... از حقيقت مباحث صحبتي نمي‌شود. گويي هركس كه به ستاد انقلاب فرهنگي مي‌آمده تنها مرا مي‌ديده و تنها از من پاسخ مي‌شنيده است. به هيچ وجه نمي‌خواهم بگويم من در ستاد نبوده يا هيچ‌كاره بوده‌ام و گناهان به گردن ديگران است.»

سروش در مورد تصفیه اساتید دانشگاه ها نیز اینگونه موضع می گیرد؛ «در مورد تصفيه‌ها من هيچ چيز نمي‌گويم چون در اين باب زياد حرف زده‌ام.» وی هم ‌چنین در باره بسته شدن دانشگاه‌هامی گوید: «حقيقت اين است كه دانشگاه‌ها قبل از بسته شدن، دانشگاه‌ نبودند. اصلاً زمان، زمان انقلاب بود. هيچ چيزي آن نبود كه مي‌بايست باشد. من همان زمان در دانشگاه تدريس مي‌كردم. كلاس درستي تشكيل نمي‌شد.



هر روز تظاهرات بود. گروه‌هاي مختلف سياسي و چريكي به دانشگاه آمده و بساط گسترده بودند.هر روز دانشجويان به بانگي روان مي‌شدند. عمدتا كلاس‌‌ها تشكيل نمي‌شد. دانشجو سر كلاس بود اما به قول معروف «من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است.» اين مقتضاي انقلاب بود و همه چيز حالت نيم‌بند داشت و در حال شكل‌گيري بود. با اين همه، من نه در جريان بستن دانشگاه‌ها بودم- ولو با وضعيتي كه داشت- و نه با آن موافق بودم. يك بار آقاي هاشمي در اين جلسات گفتند كه «بله ما با بسته شدن دانشگاه‌ها موافق بوديم اما به اين معني كه اين بسته شدن تنها به مدت چند ماه باشد نه چند سال.» يعني به ما فهماندند كه دانشگاه‌ها به سرعت باز شود. شخص امام نظرشان اين بود و ما هم همين نظر را داشتيم. معلوم بود كه ماجراي بسته شدن دانشگاه‌ها با اين بزرگان در ميان گذاشته شده بود اما گويا ايده‌ها مختلف بوده است.»[27]

این در حالی است که موضع گیری های سروس در آغاز انقلاب، عمدتاً در تأیید انقلاب فرهنگی بود و وی یکی از مدافعان انقلاب فرهنگی شناخته شده بود. فیلم زیر به طور مستند این تغییر مواضع را نشان می دهد:




یکی از ساده ترین تحلیل ها در مورد این موضع گیری دوگانه، تغییر مواضع دکتر سروش است. به این معنا که وی از دیدگاه های خود در اوایل انقلاب اسلامی کاملاً عدول کرده و بلکه در موضع تقابل با آنها قرار گرفته است. فرافکنی و دستپاچگی سروش در مصاحبه ای که در رد انقلاب فرهنگی انجام داده است به خوبی گویای این مطلب است. امّا شاید بتوان تحلیل بهتری از این موضع گیری دوگانه سروش داشت.

دوگانگی شخصیتی که از آن یاد شد، می تواند مبنایی برای تحلیل این دوگانگی در موضع گیری قرار بگیرد. سروش برای مطرح شدن خود بر موج انقلاب اسلامی سوار شده بود. و لذا در آن برهه زمانی ناچار بود در همین مسیر موج سواری کند. حرکت بر خلاف مسیر او را از شهرت و موقعیّتی که دنبال آن بود دور می نمود. در حالی که شرایط دو دهه بعد از انقلاب اقتضای دیگری داشت و اکنون مخالف خوانی و بازی کردن نقش اپوزوسیون برای او آوازه و شهرت می آفرید.

تحلیل دیگری هم وجود دارد که بیش از دو تحلیل گذشته مدّ نظر است و آن اینکه سروش در آن زمان حقیقتاً موافق انقلاب فرهنگی بود امّا آنچه باعث شده بود سروش با انقلاب فرهنگی همراهی نماید، اعتقاد او به اسلامی شدن علوم یا اسلامی کردن دانشگاه نبود. سروش حتّی به تصفیه دانشگاه از افکار و اندیشه های غربی نیز معتقد نبود. آنچه موجب شده بود در آغاز انقلاب وی در قطار انقلاب فرهنگی قرار بگیرد، ضدّیت او با مارکسیسم و تلاشش در راستای حذف اساتید مارکسیست از دانشگاه ها بود.



سروش از آغاز انقلاب اسلامی با تظاهر به اعتقادات دینی و
با مبانی اندیشه ای لیبرال به مقابله با مارکسیسم پرداخت

ضدیّت سروش با مارکسیسم، اگر چه شاید بتوان گفت که ریشه هایی در مطالعات دینی او نیز داشت ولی مهمترین وجه آن، پیروی سروش از اندیشه های کارل پوپر و دیگر اساتید غربی اش بود. سروش با مارکسیسم به مقابله پرداخت و همین امر باعث شد که از وی تصویر یک شخصیّت اسلامی ساخته شود. غافل از اینکه تقابل با مارکسیسم و مبارزه با آن، الزاماً به معنای پیروی سروش از تفکّر اسلامی نیست چرا که یک جریان فکری دیگری نیز وجود داشت که به مقابله با مارکسیسم اعتقاد داشت و سروش در لایه های زیرین معرفتی متعلّق به آن بود. آن جریان، غرب گرایی و نظام فکری لیبرالیسم بود. لایه هایی که از آشنایی وی با تفکّر بازرگان در دوران دانش آموزی و دانشجویی اش آغاز گردیده بود.

خود سروش در نامه مکتوب در سال 1391 به مناسبت روز جهانی فلسفه سال های آغاز انقلاب را اینگونه توصیف می نماید: « توده‌ای‌ها، لیبرال‌کُشی را آغاز کرده بودند و روحانیّت خام را به دنبال خود کشانده بودند.»[28]وی در این جمله به صراحت نظر خود را بیان داشته است. روشن است که همین خصم او با مارکسیسم و توده ای ها! که به خاطر لیبرال کشی مارکسیست ها و فرط علاقه سروش به لیبرال ها بود، عامل انگیزاننده اساسی برای حضور او با انقلاب فرهنگی بود. حضوری که نه از حبّ اسلام بلکه از بغض مارکسیسم و حبّ لیبرالیسم بود. امّا از آن جهت که هم لیبرال ها و هم انقلابیون مذهبی با مارکسیسم مقابله می کردند. لیبرال غربزده ای همچون سروش، ترجیح داد باطن لیبرالی خود را در ظاهر مسلمانی مخفی نماید و از این راه هم به مبارزه با مارکسیسم بپردازد و هم وجاهت مذهبی و انقلابی پیدا کند.

سروش از آغاز انقلاب اسلامی با تظاهر به اعتقادات دینی و با مبانی اندیشه ای لیبرال به مقابله با مارکسیسم پرداخت امّا تقابل غالب جریان مذهبی با مارکسیسم باعث می شد، شخصیّت او بیشتر به عنوان یک متفکّر اسلامی شناخته شود وی نیز از این ماجرا سود می برد و خلأ روانشناختی درونی خود را جبران می نمود.


به نظر می رسد که او از التقاط فکری اسلام و لیبرالیسم که

در درون او در حال رشد بود آگاهی نداشت

اگرچه مستندات تاریخی، به روشنی بیان کننده تظاهر سروش به معرفت دینی و شخصیت دوگانه و نفاق گونه وی است، امّا در نگاهی خوش بینانه، در نهایت می توان گفت سروش اگرچه درون مایه دینی داشت و به لحاظ تعبّد فردی مسلمان و متشرّع بود، امّا درون او سکولاریسم معرفتی پنهانی وجود داشت که چه بسا در این دوران خود وی از آن مطّلع نبود و از التقاط فکری اسلام و لیبرالیسم که در درون او در حال رشد بود آگاهی نداشت. چرا که وی در حوزه معرفتی، تحصیل کرده فلسفه لیبرال غرب بود و حتّی اسلام را نیز ناخواسته از منظر لیبرالیسم می نگریست.


 


سروش در نماز جمعه تهران


  • دفاع از بازرگان به قیمت اهانت به امام خمینی(ره)

غلتیدن سروش در دامان لیبرلیسم و لیبرال ها چیزی نیست که بر کسی پوشیده باشد. سروش در مواضعی آشکار، بارها و بارها صراحتاً از لیبرال هایی چون بازرگان و اعضای جبهه ملّی حمایت کرده و حمله به پوپر و لیبرال ها و بازرگان را حمله به آزادی بشر می داند وی در نامه ای می نویسد «حمله به پوپر، ادامه راه حزب توده بود، یعنی حمله به آزادی و حقوق بشر و جامعه باز غیراستالینی، یعنی حمله به مهندس بازرگان و اصحابش.»[29]


سروش و عزت الله سحابی از رهبران نهضت آزادی


این در حالی است که امام خمینی(ره) بارها و بارها خطر لیبرال ها را گوشزد نموده بود. مهمترین حزب لیبرال در سالهای اغاز انقلاب جبهه ملّی بود. امام از پیش از پیروزی انقلاب می فرمودند راه جبهه ملی با انقلابیون متفاوت است و تأکید می کردند که: «اینجانب نمی توانم از جبهه ای‌ها و نه از بزرگشان اسمی ببرم و ترویجی بکنم؛ راه آنها با ما مختلف است» این جبهه از ابتدا با تشکیل جمهوری اسلامی مخالف بود و در سالهای بعد از انقلاب به کارشکنی و ترور علیه انقلاب اسلامی دست زد. لیبرال های جبهه ملّی نهایتاً به خاطر مخالفت با حکم قصاص که حکم صریح قرآن بود از طرف امام خمینی(ره) مرتد اعلام شدند.

بازرگان و نهضت آزادی نیز اگرچه جریان مذهبی تر لیبرال ها بودند، امّا آنها نیز همان مسیر را پیمودند و رفته رفته با امام(ره) و انقلاب اسلامی زاویه گرفتند. امام(ره) که در همان بهمن 1357 به توصیه برخی از اطرافیان خود، بازرگان را به نخست وزیری دولت موقّت منصوب نموده بود، در ماه های آخر عمر خود فرمودند که «انقلاب به هيچ گروهى بدهكارى ندارد و ما هنوز هم چوب اعتمادهاى فراوان‏ خود را به گروه ها و ليبرال ها مى‏خوريم.»[30]‏ امام بارها در سخنرانی های خود خطر مارکسیست ها و لیبرال ها را یکسان دانسته[31]‏ و فرمودند: «صريحاً اعلام مى‏كنم: تا من هستم نخواهم گذاشت حكومت به دست ليبرال ها بيفتد.» [32]

سروش با وقاحت تمام، این موضع گیری علیه لیبرال ها را مورد حمله قرار می دهد. فیلم زیر نشان دهنده اوج گستاخی وی در مقابل امام خمینی(ره) و اسلام است:




سروش در این فیلم ابراهیم یزدی را عامل هجرت امام(ره) به پاریس می داند. و با لحنی وقیحانه و تمسخر آمیز هجرتی که به لطف الهی زمینه ساز انقلاب گردید را باز شدن بخت امام خمینی(ره) می نامد. این در حالی است که امام خمینی(ره) در آخر وصیت نامه خود به خاطر همین ادّعای دروغ، تصریح می کند که« از قرار مذكور، بعضي ها ادعا كرده‏اند كه رفتن من به پاريس به وسيله آنان بوده، اين دروغ است. من پس از برگرداندنم از كويت، با مشورت احمد پاريس را انتخاب نمودم، زيرا در كشورهاى اسلامى احتمال راه ندادن بود؛ آنان تحت نفوذ شاه بودند ولى پاريس اين احتمال نبود.»[33]

ادامه دارد...
-------------------------------------------------------------------------------------------
  • منابع و مأخذ:

  • [1] - حسین کاجی، کیستی ما از نگاه روشنفکران ایرانی، انتشارات روزنه، ص 147.
  • [2] - علی دارابی، جریان شناسی سیاسی در ایران، انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، ص506
  • [3]- بر اساس دیدگاه جریان های لیبرال- مذهبی جمع میان روشنفکری و دین ممکن است چرا که روشنفکری با آگاهی بخشی، احساس مسئولیت و تکلیف در مقابل مردم و جامعه و تحوّل خواهی معنا می یابد. ن.ک.به: جهاندار امیری، روشنفکری دینی، لیبرال یا دین مدار، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص 66.سروش خود، بر وجود روشن فکری دینی و امکان اجتماع دین با مقوله روشن فکری و روشنفکر دینی بودن خود تصریح می کند. ن.ک. به: غلامرضا گودرزی، تجدّد نا تمام روشنفکران در ایران، نشر اختران، ص 83.
  • [4] - جهاندار امیری، روشنفکری دینی، لیبرال یا دین مدار، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص 65.
  • [5] - غلامرضا گودرزی، تجدّد نا تمام روشنفکران در ایران، نشر اختران، ص 75.
  • [6] - جهاندار امیری، روشنفکری دینی، لیبرال یا دین مدار، انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ص 65-55.
  • [7]- این مشکل از مشروطه تا کنون، مسآله اساسی روشنفکران مسلمان بوده است. ن.ک.به: غلامرضا گودرزی، تجدّد نا تمام روشنفکران در ایران، نشر اختران، ص 91.
  • [8] - يكي از مراكز عمده براي شناسايي و جذب نيروهاي انجمني، مدرسه علوي بود كه زير نظر شيخ علي‌اصغر كرباسچيان، معروف به علامه اداره مي‌شد. خود وي تمايلاتي نزديك به انجمن داشت. البته عناصر انجمني، انتساب او را به حجتيه منكر شده و تنها وجود علايق مشترك در عين داشتن مشي مستقل را دليل اصلي نزديكي علامه كرباسچيان با انجمن مي‌دانستند. انجمني‌ها عمدتا از طريق هواداران خود در مدارس، دانش‌آموزان درسخوان را شناسايي كرده و با برقراري ارتباط، زمينه جذب آنان را در انجمن فراهم مي‌آوردند. در فهرست فارغ التّحصیلان مدرسه علوی نام برخي از اعضا يا هواداران انجمن را مي‌توان يافت كه برخي از آنان به واسطه شيوه‌هاي جذب نيرو، به سمت و سوي انجمن كشيده شدند. البته نمي‌توان با صراحت عنوان كرد كه مدرسه علوي تام و تمام در اختيار انجمن حجتيه قرار داشت اما به هر صورت روابط خاص بين برخي معلمان و مربيان مدرسه و دانش‌آموزان به لحاظ القاي تعاليم انجمن برقرار بود. جداي از اين مطلب چه پيش از انقلاب و چه پس از پیروزی انقلاب، اساساَ در نهاد آموزش و پرورش شمار زيادي از هواداران يا اعضاي انجمن حضور داشتند. ن.ک. به: خاطرات علي‌اكبر محتشمي‌‌پور، دفتر ادبيات انقلاب اسلامي، ‌اول، 1376، ص 77 تا 79 به نقل از؛ فتّاح غلامی، لایه های پنهان انجمن حجّتیه؛
  • http://www.ensani.ir/fa/content/121928/default.aspx
  • [9] - همفکران سروش بر این تأثیر پذیری تربیتی اذعان دارند. به عنوان نمونه نگاه کنید به: جلال توکّلیان، تورّقی در دفتر ایام سروش؛
  • http://soroush.malakut.org/2005/12/post_7.php
  • [10]- برخی از تاریخ نگاران جریان های فکری سیاسی معاصر ایران به عضویت حسین حاج فرج الله دبّاغ(عبدالکریم سروش) در انجمن حجّتیه اذعان نموده اند. ن.ک.به: علی دارابی، جریان شناسی سیاسی در ایران، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، ص 506.
  • [11] - نگاه کنید به: جلال توکّلیان، تورّقی در دفتر ایام سروش؛

  • http://soroush.malakut.org/2005/12/post_7.php
  • [12] - در ادامه به تفصیل بیشتری به این مسآله خواهیم پرداخت.
  • [13] - نگاه کنید به: جلال توکّلیان، تورّقی در دفتر ایام سروش؛
  • http://soroush.malakut.org/2005/12/post_7.php
  • [14] - نگاه کنید به: جلال توکّلیان، تورّقی در دفتر ایام سروش؛http://soroush.malakut.org/2005/12/post_7.php
  •  -http://www.insanoglu.blogfa.com/post-14.aspx[15]
  • [16] - نگاه کنید به: جلال توکّلیان، تورّقی در دفتر ایام سروش؛
  • [17] -tp://soroush.malakut.org/2005/12/post_7.php

  • http://www.insanoglu.blogfa.com/post-14.aspx
  • [18] - محمد جواد اخوان، سروش کیست؛
  • http://raygah.blogfa.com/post-53.aspx
  • [19]- امام باره نامی بود که شیعیان افریقایی به حسینیه اطلاق میکردند. این مکان توسّط دانشجویان مسلمان افریقایی پیشنهاد شده بود.
  • [20]- پس از انقلاب،امام باره خریداری شد و تحت اختیار دولت ایران قرار گرفت که اکنون کانون توحید نامیده میشود و توسط دانشجویان ایرانی اداره میگردد.

  • [21] - http://www.insanoglu.blogfa.com/post-14.aspx
  • [22] - ن.ک. به: فرزین وحدت، رویارویی فکری ایران با مدرنیت. نویسنده این کتاب (رویارویی فکری ایران با مدرنیت) یک ایرانی خارجه نشین به نام فرزین وحدت است و این کتاب را به زبان انگلیسی تالیف نموده است. نکته جالب توجه این است که او به خاطر این اطلاع که سروش دوره دکتری را به پایان نبرده از مهرزاد بروجردی که یک ایرانی مقیم آمریکاست و کتاب مشهوری راجع به روشنفکران ایران نوشته است تشکر کرده استود وی نیز در سایت متخصّصین ایران، کاملاً مستقیم به مدرک لیسانس دارو سازی در ایران و فوق لیسانس شیمی در لندن اشاره کرده است امّا در مورد فلسفه غرب به عبارت «ادامه تحصیل در فلسفه غرب» بسنده کرده است. روشن است اگر وی مدرک دکتری در فلسفه غرب داشت آنرا نیز بی مهابا ذکر می نمود چرا که او بیشتر تمایل دارد خود را یم فیلسوف جلوه دهد تا یک داروساز یا شیمی دان. ن.ک.به:http://www.irexpert.ir/Webforms/UserHome/Expert.aspx?EID=74008
  • [23] - ن.ک به: جریانشناسی چپ در ایران، حمید احمدی حاجیکلایی، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی
  • [24] - محمد جواد اخوان، سروش کیست؛
  • http://raygah.blogfa.com/post-53.aspx
  • [25] - برای نمونه مراجعه کنید به نامه ها و بیانیه های عبد الکریم سروش:
  • www.drsoroush.com
  • [26] - فرمان امام برای انقلاب فرهنگی در ۲۲/3/۱۳۵۹
  • [27] -
  • www.drsoroush.com/.../P-INT-HamMihan-EnghelabFarhangi
  • [28] - نامه سروش به مناسبت روز جهانی فلسفه تحت عنوان : بیا کاین داوری ها را به نزد داور اندازیم

  • [29] - نامه سروش به مناسبت روز جهانی فلسفه تحت عنوان : بیا کاین داوری ها را به نزد داور اندازیم.
  • [30] - صحيفه امام، ج‏21، ص: 286
  • [31] - صحيفه امام، ج‏21، ص: 99.
  • [32] - صحيفه امام، ج‏21، ص: 286
  • [33] - صحيفه امام، ج‏21، ص: 452
  • مشرق

علت اصلي دشمني فرقه وهابيت با شيعيان چيست؟

(بسم الله الرحمن الرحيم)
1. از جمله عوامل اين دشمني را مي‌توان در تعصب مذهبي جستجو كرد، گرچه بيشتر اهل سنت نسبت به شيعيان تعصب مذهبي دارند.
داده‌هاي تاريخي نشان از آن دارد كه تعصبات مذهبي موجب گرديده است كه برخي از عالمان اهل سنت حكم تكفير شيعيان را صادر كنند و آنها را مهدوالدم بدانند صدور فتواي اين دسته از عالمان موجب گرديد كه بعضي از شيعيان كشته شوند و اموال آنان غارت گردد؛ اما وهابيون به مراتب بيشتر از ديگر اهل سنت، تعصب مذهبي داشته و شديداً نسبت به شيعه تعصب و كينه‌ورزي مي‌نمايند. آنان نيز شيعيان را كافر دانسته و در قالب‌هاي مختلف عليه شيعيان جنايت مي‌كنند.
تخريب اماكن مقدسه و بارگاه امامان مصاديق و نمونه‌هايي از كينه‌توزي و تعصب‌ورزي آنان است.

علت اصلي دشمني فرقه وهابيت با شيعيان چيست؟


 2. افراط و تفريط در برداشت از دستورهاي ديني نيز در دشمني وهابيت نسبت به شيعيان تأثير دارد. آنان زيارت قبور معصومان را محترم شمرده و باور دارند كه پسنديده است و در جهت تعظيم شعائر الله بايد قبور آنان را حرمت نهاد.

از سوي ديگر وهابيت شفاعت پيامبر و خاندان او را شرك مي‌دانند، و حال آنكه شيعيان شفاعت اهل بيت(ع) را ارج نهاده و باور دارند كه پيامبر(ص) و خاندان او با اذن خداوند شفاعت مي‌كنند. بدين‌سان برداشت‌هاي انحرافي وهابيان از آموزه و دستورهاي ديني عامل مهم دشمني آنان نسبت به شيعيان مي‌باشد.

3. يكي از عوامل مهم دشمني وهابيان نسبت به شيعيان، دشمنان مي‌باشند، بدين معنا كه آنان به اختلافات و تضاد عقايد فرقه‌هاي اسلامي دامن زده، وانمود مي‌كنند كه وهابيان طرف‌داران اسلام هستند اما شيعيان خشونت‌طلب و ضد اسلام مي‌باشند!

دشمنان در قالب‌هاي مختلف از وهابيان حمايت كرده و به آنان آموزش مي‌دهند كه چگونه بر ضد شيعيان تبليغ كرده و عليه آنان مبارزه نمايند.

دشمنان طيف وسيعي از وهابيان را آموزش داده سپس به كشورهاي ديگر اعزام نموده‌اند. وهابيان نيز با حمايت و كمك‌هاي دشمنان عليه شيعيان جنايت كرده و مي‌نمايند. جنايت همه جانبه وهابيان نسبت به شيعيان در عراق و افغانستان شاهد اين ادعا است.

4. تشكيل حكومت شيعي در ايران نيز يكي از عوامل مهم دشمني وهابيت نسبت به شيعيان مي‌باشد، زيرا اين مسئله موجب پيدايش موجي از توجه بر مكتب تشيع شده، بسياري از مسلمانان وقتي اديان ديگر با ديدگاه مثبت به مذهب تشيع نظر مي‌كنند.

تحقق انقلاب، باعث بيداري اسلامي شده، به گونه‌اي كه بسياري از ملّت‌هاي مسلمان نقش ايران را در بيداري اسلامي مي‌ستايند و اين موجب پذيرش ايران و ديدگاه شيعي مي‌شود، و اين وضع متعصبان اهل سنت را كه غالباً در دين وهابي و سلفي وجود دارند عصباني و ناراحت نموده است. آنان به صورت‌هاي مختلف قصد ضربه زدن به تفكر شيعي و جدا كردن آن از جامعة اسلامي را دارند.

بگذار که ده مرتبه در ظلمت این شهر/ یا هادی، یا هادیِ امت بنویسم

(بسم الله الرحمن الرحیم)
چند رباعی و قطعه شعر به مناسبت شهادت امام هادی(ع) از مهدی زنگنه، سید حمیدرضا برقعی، مجتبی کرمی، محسن عرب خالقی
در سنگر نور شور تکبیر شدیم
بدخواه تو را بغض گلوگیر شدیم
با شوق تو از پرده برون آمد شیر
ما نیز به غمزه شما شیر شدیم
****
گر دشمن خوار و خیره داریم چه غم؟
روز و شب تار و تیره داریم چه غم؟
از فیض زیـــارت شما پیروزیـــم
تا جامعــه‌ی کبیـــره داریـم چه غم؟

***مهدی زنگنه***

یادتان هست نوشتم که دعا می خواندم
داشتم کنج حرم جامعه را می خواندم
 
از کلامت چه بگویم که چه با جانم کرد
محکماتِ کلماتِ تو مسلمانم کرد
 
کلماتی که همه بال و پر پرواز است
مثل آن پنجره که رو به تماشا باز است
 
کلماتی که پر از رایحه غار حراست
خط به خط جامعه آیینه قرآن خداست
 
عقل از درک تو لبریز تحیر شده است
لب به لب کاسه ظرفیت من پر شده است
 
همه عمر دمادم نسرودیم از تو
قدر درکِ خودمان هم نسرودیم از تو
 
من که از طبع خودم شکوه مکرر دارم
عرق شرم به پیشانیِ دفتر دارم
 
شعرهایم همه پژمرد و نگفتم از تو
فصلی از عمر ورق خورد و نگفتم از تو  
 
دل ما کی به تو ایمان فراوان دارد
شیرِ در پرده به چشمان تو ایمان دارد
 
بیم آن است که ما یک شبه مرداب شویم
رفته رفته نکند جعفر کذاب شویم

تا تو را گم نکنم بین کویر ای باران!
دست خالیِ مرا نیز بگیر ای باران!
 
من زمین گیرم و وصف تو مرا ممکن نیست
کلماتم کلماتی ست حقیر ای باران!
 
یاد کرد از دل ما رحمت تو زود به زود
یاد کردیم تو را دیر به دیر ای باران!
 
نام تو در دل ما بود و هدایت نشدیم
مهربانی کن و نادیده بگیر ای باران!
 
ما نمردیم که توهین به تو و نام تو شد
ما که از نسل غدیریم، غدیر ای باران!
 
پسر حضرت دریا! دل ما را دریاب
ما یتیمیم و اسیریم و فقیر ای باران!
 
سامرا قسمت چشمان عطش خیزم کن
تا تماشا کنمت یک دل سیر ای باران!
*
بگذارید کمی از غمتان بنویسم
دو سه خط روضه از این درد نهان بنویسم
 
گریه بر داغ شما عین ثواب است ثواب
بار دیگر پسر فاطمه و بزم شراب...
***سید حمیدرضا برقعی***



صدای زمزمه ی جامعه کبیره ی توست
که چشم ها همه اشک و نگاه خیره ی توست

هر آنکسی که در امواج عشق افتاده
برای عرض ادب در پی جزیره ی توست

کلاس درس محبت کلامکم نور است
اگر محب علی گشته ایم سیره ی توست

شما که محبط وحیید و معدن رحمت
تمام دار و ندارم غم عشیره ی توست

میان صحنه ی محشر شفاعتی بکنید
صدای زجه ، صدای غلام تیره ی توست

کنار ذره ای از ناخن شما باید
تمام ناقه ی صالح به سجده در آید

قدم زدی به مسیر مدینه ، سامرا
به جاده های کویر مدینه ، سامرا

تمام غربت چشم تو را شهادت داد
مناره های منیر مدینه ، سامرا

چه زخم ها که به قلب شما زدند آقا !
ستمگران حقیر مدینه ، سامرا

دوباره روز دوشنبه چه نحس می آمد
به سمت شهر فقیر مدینه ، سامرا

برای مادر خود گریه می کنید انگار
بنال مرغ اسیر مدینه ، سامرا

برای بانوی پهلو شکسته ی حیدر
برای صورت نیلی حضرت مادر

دوباره اشک غزل های منزوی ای وای
شراره می چکد از چشم مثنوی ای وای

شکست حرمت گنبدطلای سامرا
شکست بغض فضاهای معنوی ای وای

اگر چه منزلتت خدشه بر نمی دارد
دچار زخم جسارات می شوی ای وای

شما کجا و زمین گدا نشین مسیر
شبیه عمه به ویرانه می روی ای وای

بمیرم از چه پس مرکب سیاهی ها
کنار مردم این شهر می دوی ای وای

برای گریه کنانت اگر جسارت نیست ،
بگو که زخم روی ناخن شما از چیست ؟؟!

به دور مرقدت امشب ملایکه دارند ؛
بررای غربت چشمانت اشک می بارند

چقدر بی خرد است آن عدو نمی داند
درندگان به کف پات سجده می آرند

به سوی بزم شرابت کشند اما شام
امان ز مردم پستی که بین بازارند

برای دیدن سرها هجوم آوردند
جماعتی همه رفتند سنگ بردارند

به سمت بزم شراب این صدای گریه ی کیست ؟
صدای شیهه ی شلاق های دربارند

صدای گریه ی زهرا ، قرائت قرآن
صدا صدای تلاقی خیزران ، دندان !!!
***مجتبی کرمی***


بگذار کمی عرض ارادت بنویسم
دور از تو و با نیت غربت بنویسم
سجاده ی شب پهن شده، حیّ علی شعر
بگذار برایت دو سه رکعت بنویسم
بگذار که ده مرتبه در ظلمت این شهر
یا هادی، یا هادیِ امت بنویسم
شاید که چنان رود سر راه بیایم
بر صفحه ی صحرای جنون خط بنویسم
مقصود من از "یا من ارجوه رجب ها"
غیر از تو، که را وقت عبادت بنویسم؟
با ذره ای از مهر تو، ای چشمه ی خورشید
از نور تو، تا روز قیامت بنویسم
با این همه آلودگی، ای آیۀ تطهیر
از سوره ی انفاق و کرامت بنویسم
برداشته باد از رخ تو پرده و من نیز
بی پرده برای تو روایت بنویسم
شیر آمده از پرده برون با نفس تو
تا من هم از این رتبۀ خلقت بنویسم
تو ضامن شیر و پدرت ضامن آهوست
حق دل من نیست که حسرت بنویسم
من شاعر چشم توام، المنّة لله
پس می شود از روی بصیرت بنویسم
هر لحظه بر افروختم از داغ، چو لاله
هر آینه از درد به حیرت بنویسم
از غفلت ما بوده که شاهین شده کرکس
پس با قلم شرم ز غفلت بنویسم
از سنگ زدن بر دل آیینه بگویم
از سوختن پرده ی حُرمت بنویسم
دست و قلمم نه، دهنم بشکند امروز
چیزی اگر از حدّ جسارت بنویسم
من آمده ام نقطه سر خط بنویسم
از جامعه، از شرح زیارت بنویسم
اندیشۀ من شاخۀ خشکی ست بیا تا
با بارشت از میوۀ علمت بنویسم
ای مهبط وحی! ای نفست معدن رحمت
بگذار که از چشمه ی حکمت بنویسم
حالا که تویی راه رسیدن به خداوند
این قافیه را نیز هدایت بنویسم
آه! ای دهمین ذکر مجیبّ الدعواتم
مضطرّم و بگذار که حاجت بنویسم
حالا که نوشتند: "و کُنتم شفعایی"
بگذار از اسباب شفاعت بنویسم
از خون گلویی که به قنداقه نشسته
از دست قلم گشته ی غیرت بنویسم
من آمده ام نقطه سر خط بنویسم
از مردمِ نامرد شکایت بنویسم
از حمله ی بر خانه ات، از بام بگویم
از بستنِ دستِ علویت بنویسم
از زهر جگر سوز نوشتم، که بسوزم
از تشنگی ات وقت شهادت بنویسم
از رفتن با پای پیاده پی مرکب
از ماندن در هُرم حرارت بنویسم
شب بزم شراب، آیه تطهیر، تعارف
باید چقدر ذکر مصیبت بنویسم
امشب چقدر سامره نزدیک به شام است
کوتاه شده است فاصله راحت بنویسم
از روی سرِ بر سر نی روضه بخوانم
از خط کبودیِ اسارت بنویسم
هشتاد زن و بچۀ در سلسله بسته
هر سلسله را غرق جراحت بنویسم
سخت است سه ساله وسط بزم پیاله
سخت است که از چشم حقارت بنویسم
یک بار دگر نقطه سر خط بنویسم
بر منتقمش نامۀ دعوت بنویسم
***محسن عرب خالقی***

دجال‌های مدرن

نگاهی به عرفان های نوظهور
متون دینی یهود، مهم‌ترین عامل ایجاد نحله ی فاسد یعنی شیطان پرستی بوده است؛ زیرا در آموزه‌های یهودی و عبرانی، شیطان نه یک موجود بد بلکه فرشته‌ای خادم برای آزمایش انسان‌هاست.
عرفان اِکنکار

نگاهی به تاریخچه ی این عرفان

«عرفان اکنکار» از مکاتب عرفانی کاملا جدیدی است که در ایالات متحده امریکا پدید آمده است. در میان جنبش‌های شبه‌معنوی جدید، اکنکار شاید تنها فرقه ی شبه‌دینی باشد که به صورتی منسجم‌تر و مشخص‌تر در ایران به فعالیت‌ پرداخته است.«اکنکار» به دانش وارد و خارج شدن روح از بدن گفته می‌شود.1 خلاصه ی «طریقه اک» آن است که باید روح را از بدن جدا کرد.

پیروان این فرقه راه کارهای مختلفی را برای نیل به هدف فوق ارائه می‌کنند که استفاده از هر نوع مواد مخدر، ایجاد رابطه، یوگا و نوشیدن مشروبات ‌الکلی از جمله ی آن هاست.پدیدآورنده ی این عرفان، «پال توئیچل» متولد کنتاکی امریکاست. وی عضو نیروی دریایی امریکا بوده که در سال 1965 میلادی به روشنایی رسیده! و تعالیم خود را با عنوان «عرفان اک» عرضه کرده است؛ مکتبی برگرفته از آموزه‌های یکی از فرزانگان تبتی به نام «ربازار تابارز».

افکار و عقائد

توئیچل خود را پیامبر می‌دانست و پس از خود نیز این مقام را به شخص دیگری به نام «هارولد کلمپ» عضو نیروی دریایی امریکا و شاگرد سرّی خود واگذار کرد که امروزه «استاد حق» در قید حیات در طریقه ی اکنکار به شمار می‌رود. کتاب مقدس این فرقه «شریعت‌ کی‌سوگمات» نام دارد و پیروان این فرقه مدعی‌اند که از طریق رؤیا بینی، خود را تا مقام همکار خداوند ارتقا می‌دهند. از این فرقه تاکنون شصت کتاب به زبان فارسی ترجمه شده است.استفاده از روح به عنوان کالبد طبیعی انسان برای سفر به دنیای ماوراء و ترک کالبد فیزیکی برای رسیدن به هدف نهایی یعنی رسیدن به بهشت حقیقی، شعار این فرقه است؛ برای همین اکنکار را «حکمت باستانی برای سفر روح» یا «فرقه ی دانش باستانی سفر روح» در عصر حاضر معرفی کرده‌اند.

تفکر پایه‌ای اکنکار، ریشه در تاریخ به‌ویژه هندوئیسم دارد و اساس آن را تناسخ تشکیل می‌دهد. اکنکار به خدا اعتقادی ندارد و فقط از بهشت سخنانی می‌گوید. قیامت نیز در این تفکر جایی ندارد و آن را اختراع کلیسا برای کنترل توده ی مردم می‌داند. در این عرفان، نور و صوت نیز از محورهای اساسی است که در ترک بدن توسط روح و بازگشت به آن نقش مؤثری دارد.

از اشکالات مهم بر این مکتب که پاسخی هم برای آن ندارد این است که این مکتب عرفانی - که اساس آن را سفر روح تشکیل می‌دهد - از سفر روح هیچ هدفی ندارد و صرف سفر روح را هدف نهایی می‌داند، درحالی‌که خروج روح از بدن نمی‌تواند هدف باشد بلکه یکی از مراحل و منازلی است که سالک در آغاز راه به آن دست می‌یابد تا به هدف غایی که وصول به خداست برسد و حال این که این هدف در این عرفان، گمشده‌ای است که کسی به دنبال آن نیست.

شیطان‌پرستی

نگاهی به تاریخچه ی شیطان‌پرستی

بولتن نیوز ، شیطان‌پرستی پیشینه‌ای هزاران ساله دارد و دلیل آن را پرستش هر موجود دارای قدرت از سوی مردمان هزاران سال پیش و یا در نظر گرفتن دو خدای ضد هم یعنی خدای خیر و شر می‌دانند که نمونه ی آن در آیین زرتشت و قبل از آن در دنیای مصر باستان و بین‌النهرین دیده می‌شود، اما برای نخستین بار «توماس‌هاردینگ» در 1565 میلادی در کتاب «تکذیب یک کتاب» واژه ی شیطان‌پرستی را علیه «مارتین‌لوتر» به کار برد و باعث ترویج و شیوع این لفظ شد، تا آن‌جا که شیطان‌پرستی در قرن‌های هفدهم و هجدهم میلادی در برخی کشورهای غربی به صورت یک رسم ظهور پیدا کرد که به مخالفت با دین‌های ابراهیمی می‌پرداخت.

نشانه ی ستاره ی صبح، نامی که به شیطان تعلق دارد. این علامت در مراسم مخفیانه «کابالا» و جادوگری برای احضار ارواح شیطانی استفاده می‌شود. این علامت را شیطان‌پرستان با دو رأس در بالا و ملحدان با یک رأس در بالا استفاده می‌کنند.

در سال‌های آغازین قرن بیستم، برخی عناصر سست‌ایمان با تکیه بر گرایش‌ها و نظریات توراتی و پروتستانی به طور مخفیانه جریان شیطان‌پرستی را با ویژگی‌هایی همچون گناه‌گرایی، قتل، تجاوزات جنسی، نابود کردن اصول اخلاقی، بی‌توجهی به مسائل توحیدی و... پایه‌گذاری کردند. آنان با استفاده از موسیقی‌های جذاب و متنوع، انجام اعمال خارق‌العاده و دور از ذهن و با استفاده از خلأ معنویت در غرب، عده‌ای را به عضویت گروه خود درآوردند و بعدها نیز توسط قدرت‌های بزرگ سیاسی مورد حمایت و پشتیبانی قرار گرفتند. سال 1960 را می‌توان به‌طور جدی آغاز دور جدید حیات و فعالیت شیطان‌پرستان در امریکا دانست، یعنی زمانی که یک جریان شیطان‌پرستی مسیحی به ‌طور رسمی در کشور امریکا فعالیت خود را به عنوان یک فرقه و مکتب آغاز کرده است.

ظهور این پدیده، مدیون حمایت‌های بی‌دریغ سرمایه‌داران یهودی و فراماسون‌ها بود. جادوگری و شیطان‌پرستی را در اوایل قرن 19 میلادی، بعضی از سرمایه‌داران و اشراف‌زادگان انگلستان که عضور گروه‌های فراماسونری بودند، به رهبری «سر فرانسیس داشو» با نام «باشگاه آتش جهنم» در شهر لندن تأسیس کردند و با تلاش آن ها، این گروه‌ها در امریکا نیز رواج یافتند.

اغلب سرمایه‌دارانی که حامی شیطان‌پرستان بودند از قاچاقچیان و تولیدکنندگان مشروبات الکلی و مروجان قمارخانه‌ها و مراکز فساد در اروپا و امریکا بودند و علت حمایت آن ها از این گروه‌ها جلب سود از فروش مشروبات و ترویج آن در جامعه توسط این گروه‌ها بود، به‌طوری که اکنون یکی از بزرگ‌ترین تولید‌کنندگان مشروبات الکلی در جهان «ساموئل برنفمن» رئیس غول صنایع شراب‌سازی در دنیا، یک یهودی مهاجر است. «روچیلد»، سلطان دنیای پنهان که بزرگ‌ترین امپراتوری قمار دنیا را در امریکا ایجاد کرد و از قاچاقچیان مشروبات الکلی و مواد مخدر است نیز یک یهودی و از حامیان این گروه‌هاست. اولین بنیان‌گذار شیطان‌پرستی نوین «آنتوان شزاندر لاویِ» یهودی است که مؤسس کلیسای شیطان بود.

افکار و عقائد

بیشتر شیطان پرستان به جای اطاعت از قوانین خدایی یا طبیعی و اخلاقی، بر پیش رفت فیزیکی خود با راهنمایی های موجودی مافوق با قوانینی فرستاده شده، تمرکز دارند و از باورها و گرایش های ادیان گذشته، مخصوصاً ادیان ابراهیمی (یهودیت، مسیحیت، اسلام) اجتناب می کنند. آن ها به جای محور قرار دادن خدا در مرکز هستی، بیشتر گرایش های خودپرستانه دارند و با الگوگیری از مکتب های ماتریالیستی و اُمانیستی، خودمحور و جادومحور هستند و خود را در مرکز هستی و قوانین طبیعی می بینند. بعضی دیگر نیز شیطان را خدا می دانند و به پرستش او روی می آورند.

گروه‌ها و گرایش‌ها

شیطان‌پرستان را به دو گروه اصلی تقسیم کرده‌اند:

الف) شیطان‌پرستی فلسفی (معاصر)

ب) شیطان‌پرستی دینی (سنتی)

الف) شیطان‌پرستی فلسفی (معاصر)

به طور غیررسمی و گسترده، این شاخه از شیطان پرستی را منتسب به آنتوان شزاندر لاوی، مؤسس و کاهن اعظم کلیسای شیطان و نویسنده کتاب «انجیل شیطانی» و بنیان‌گذار «شیطان پرستی لاویی» می دانند. او در 1930 در شیکاگو به دنیا آمد و در سال 1950 در دایره ی جنایی پلیس امریکا مشغول به کار شد. از ازدواج اولش دختری به نام «کلارا لاوی» و از رابطه ی عاشقانه اش که هیچ وقت به ازدواج منجر نشد، دختر دوم او به نام «زنا لاوی» به دنیا آمد.

او یک پیانیست مشهور بود که شب های جمعه به ارائه سخنرانی های سرّی خود به نام «دایره ی اسرارآمیز» می-پرداخت و در همین حلقه بود که یکی از اعضا پیشنهاد تأسیس آیین جدید را به او داد. او در 30 آوریل سال 1966 در حالی که سر خود را (به عنوان رسم آیین جدید) تراشیده بود، بنیان‌گذاری کلیسای شیطان را اعلام کرد و همان سال را سال اول عهد شیطان اعلام کرد و خود را کاهن کلیسای شیطان نامید.او با انتشار کتاب انجیل شیطانی در 1969 تعالیم کلیسای شیطان را پایه ریزی نمود و شیطان را فرمانروای زمین اعلام کرد. او در 1997 بر اثر تورّم ریه مُرد و جسدش به رسوم شیطانی سوزانده شد و خاکسترش بین وراث تقسیم گشت تا از قدرت اسرارآمیز آن در پرستش شیطان استفاده کنند.

اکنون «پیتر گیلمورا» رهبر کلیسای شیطان است. آنتوان لاوی تحت تأثیر نوشته های فردریک نیچه، آلیستر کرالی، مارک دسید و چارلز داروین و بسیاری دیگر قرار داشت و تعالیم خداجویانه کلیساها را مسخره می نمود و شیطان در نظرش موجودی مثبت بود. شیطان پرستان لاویی نیز را خدای خود می‌دانند و اعتقادی به خدا ندارند.

ب) شیطان پرستی دینی (سنتی)

گرایش های شیطان پرستان دینی شباهت های زیادی به شیطان پرستان فلسفی دارد، با این تفاوت که در این مکتب، شیطان‌پرست اول باید یک قانون ماوراء‌طبیعی را که در آن یک یا چند خدا تعریف شده است و همه شیطانی‌اند یا به وسیله ی شیطان شناخته می‌شوند، بپذیرد. این شیاطین می توانند ذهنی باشند و یا از بین الهه های باستان بین‌النهرین، مصر و... برگزیده شوند. بقیه ی شیطان پرستان، ادعای پرستش خدای اصلی را دارند و بعضی نیز شیطان سقوط کرده در انجیل را می‌پرستند. همه ی فرقه‌های شیطان پرستی، یک اصل مشترک دارند و آن هم در اولویت قرار دادن خودِ مشخص است.

گروه متالیکا در حقیقت ضد ارزش‌هایی را ارائه می‌کند که شامل بازگشت به تاریکی (محور اصلی تفکرات شیطان‌پرستی)، بی‌رحمی، تجاوزات جنسی، فحاشی و هجوم به جامعه و فرهنگ عمومی آن است. متالیکا از هم‌جنس‌بازی دفاع می‌کند و آلبومی را در سال روز مرگ «کوئین» هم‌جنس‌باز به نام امریکایی منتشر کرد.

گروه دیگر شیطان پرستان «شرّ پرستان» هستند که در دوران تفتیش عقاید مذهبی از طرف کلیسا، شکل گرفتند و متهم به اعمال کریه‌ی مثل «خوردن نوزادان»، «قربانی کردن دختران باکره پس از تجاوز به آن ها» و «نفرت از مسیحیت» هستند و رواج انواع فحشا و مسائل سکسی و جنسی در بین آن ها بیداد می کند. آن ها دنیایی را ترسیم می کنند که هیچ روزنه ی امیدی برای آن متصور نیست لذا شیطان پرستی را دنیای تاریک نیز نامیده‌اند. خودکشی از موارد رایج این آیین است و آن را بهترین راه رسیدن به حقیقت می دانند.

صهیونیسم و شیطان‌پرستی

بسیاری بر این باورند که متون دینی یهود، مهم‌ترین عامل ایجاد این نحله ی فاسد بوده است، زیرا در آموزه‌های یهودی و عبرانی،

تفاوت بوسه‌ های دو رهبر عربی + عکس

(بسم الله الرحمن الرحیم)
شبکه های رسانه ای از غزه خبر دادند که دیروز اسماعیل هنیه، نخست وزیر دولت منتخب فلسطین در دیدار با یوسف قرضای، رهبر معنوی تروریست‌های سوری، به وی تابعیت فلسطینی داد و بر دستان وی بوسه زد.

این عکس العمل هنیه، در حالی صورت گرفت که گروه های مختلف فلسطینی نظیر جنبش های فتح، جبهه خلق برای آزادی فلسطین، جبهه دمکراتیک برای آزادی فلسطین، حزب ملت، جبهه مبارزه (نضال) فلسطینی در کنار حزب فدا مخالفت قاطع خود را با سفر قرضاوی به نوار غزه اعلام و مراسم استقبال از وی را تحریم کردند.

یوسف قرضاوی که به دلیل سخنان اختلاف برانگیز مذهبی‌اش در میان اعراب به «شیخ فتنه گر» مشهور است تا کنون فتواهای عجیبی چون «قتل عام مردم سوریه»، «فتوای قتل نوری المالکی»، «حلال بودن نوشیدن جرعه‌ای مشروبات الکلی»و «نفرین ایرانی‌ها در حج» را صادر کرده است.

وی اخیرا در خطبه های نمازجمعه اش در دوحه قطر، با بیان اینکه چرا آمریکا کاری را که در لیبی کرد در سوریه نمی کند گفت: وظیفه امریکاست تا از مردم سوریه دفاع کند و به مردانگی و برای خدا در مقابل آنان ايستادگی کند.

قرضاوی در ادامه با اشاره به نگرانی آمریکا در مورد حمله تروریست های سوری در صورت فتح سوریه به اسرائیل با این جمله استفهامی که «از کجا به این سخن رسیده اید؟»، به آمریکایی ها اطمینان داد که حمله ای  از سوی تروریست های سوری و تکفیری به اسرائیل صورت نخواهد گرفت.




بوسه بر دستان عالم متحد آمریکا و منادی اختلاف و خون‌ریزی میان مسلمانان


اما بوسه دیگر متعلق به سید حسن نصر الله است که در دو موقعیت متفاوت بر دستان رهبر معظم انقلاب نشست. یکی در اجلاس سران کشورهای عضو سازمان کنفرانس اسلامی در تهران و در مقابل چشمان سران کشورهای اسلامی و دیگری در دیداری اختصاصی با ایشان.

حضرت آیت الله خامنه ای، همواره در جهان اسلام به عنوان منادی وحدت میان مسلمانان و مذاهب اسلامی شناخته شده و همگان را به پرهیز از اختلاف و تفرقه افکنی دعوت نموده اند.





بوسه بر دستان عالم منادی وحدت میان مذاهب اسلامی و یکپارچگی مسلمانان در برابر دشمنان اسلام



ایشان در سخنان چند روز قبل خود، با اشاره به حادثه تلخ و غم انگیز تخریب قبر صحابی جلیل القدر، حجر بن عدی و اهانت به پیكر آن شخصیت بزرگوار و آشكار شدن دست های پنهان دشمنان در این گونه اقدامات، گفتند: سازمانها و شخصیت های بین المللی و سیاسیونی كه در مقابل تخریب یك اثر باستانی عزا می گیرند، در قبال این اهانت آشكار سكوت كرده اند.

ایشان ضمن دعوت از مسلمانان اعم شیعه و سنی برای محکومیت این جسارت بزرگ، تأكید كردند: خداوند در كمینگاه است و قطعاً مكر الهی بر مكر دشمنان غالب خواهد شد و جریانی را كه در صدد سنگ اندازی در راه اتحاد و پیشرفت امت اسلامی است، متوقف خواهد كرد.

اکنون باید از اسماعیل هنیه پرسید که با چه استدلالی بر دستان کسی بوسه می زند که آمریکا، نماد کفر جهانی را دعوت به ریختن خون مسلمانان در سوریه می کند؟

  • منبع: مشرق

ترور نوه مالکوم ایکس پیش از سفر به ایران

نوه مالکوم ایکس که به رغم مخالفت اف‌بی‌آی تلاش داشت به ایران سفر کند، در مکزیک ترور شد.

به گزارش خبرگزاری تسنیم مستقر در واشنگتن، بعدازظهر دیروز پنجشنبه خبر ترور نوه مالکوم ایکس در کشور مکزیک به سرعت در رسانه های اجتماعی همچون فیس بوک پیچید.

همه مطالب منتشر شده در فیس بوک از خبری با عنوان «مالکوم شباز، نوه مالکوم ایکس ترور شد» خبر می‌داد.

آمستردام نیوز که اولین منبع انتشار این خبر بوده آورده است: نوه مالکوم ایکس که در مکزیک به سر می برد کشته شده و سفارت آمریکا در مکزیک نیز این خبر را تایید کرده است. اگرچه هنوز اطلاعات دقیقی از نحوه ترور در دست  نیست، اما جسد وی صبح پنج شنبه در حالی پیدا شد که جراحات ناشی از پرتاب شدن از ساختمان و شلیک گلوله در جسدش آشکار بود. ظاهرا پیش از این وی را در تیجوانا ربوده بودند.

خبرنگار خبرگزاری تسنیم بلافاصله برای پی بردن به جزئیات حادثه و اطلاع از صدق یا کذب بودن اصل خبر با دوستان و آشنایان شباز تماس گرفت. ظاهرا مالکوم شباز تا چهارشنبه شب با دوستانش از طریق پیامک در ارتباط بوده اما جسد وی صبح پنج شنبه پیدا می شود.

مالکوم شباز، نوه مالکوم ایکس در حالی کشته شده است که چند ماه پیش زمانی که برای حضور در جشنواره فیلم فجر قصد خروج از آمریکا به مقصد ایران را داشت  توسط ماموران اف‌بی‌آی دستگیر شد.

احتمال می رود مالکوم شباز برای سفر به ایران به کشور مکزیک رفته باشد زیرا برای ادامه دروس حوزوی در حوزه علمیه قم برنامه ریزی کرده بود.

مالکوم شباز در بیانیه  خود که چندی پیش منتشر کرد پیرامون علت دستگیری و رفتار ماموران پلیس آمریکا با وی افشاگری کرده بود. به نظر می رسد مقامات آمریکایی نمی خواهند نوه یک مبارز مسلمان آمریکایی که هنوز در یاد و قلب سیاهپوستان است  به عنوان یک جوان حوزه  رفته و  شیعه از  ایران به آمریکا برگردد.


قالیباف: عهد مي‌بندم آن روزهای بی‌کینه و ریا و دروغ و پرمحبّت و صفا را به ايران بازگردانم + تصاویر

تعدادی از حاضران روی چند تابلوی مختلف، کلماتی را نوشته‌اند که با کنار هم قرار گرفتن این جمله را تشکیل می‌دهد: «من فقط به خاطر رهبرم به تو رای می‌دهم.» در سالن تصاویری از شهدای ٨ سال دفاع مقدس مانند شهید بابا نظر و شهید احمد کاظمی نصب شده است.
 تعدادی از حاضران روی چند تابلوی مختلف، کلماتی را نوشته‌اند که با کنار هم قرار گرفتن این جمله را تشکیل می‌دهد: «من فقط به خاطر رهبرم به تو رای می‌دهم.» در سالن تصاویری از شهدای ٨ سال دفاع مقدس مانند شهید بابا نظر و شهید احمد کاظمی نصب شده است.
        
تا دقایقی دیگر همایش سالانه تجلیل از خادمان هیئت الرضا (ع) کرج با حضور محمد باقر قالیباف برگزار می‌شود.


در حالی که حدود یک ساعت به آغاز مراسم مانده، تقریبا تمام صندلی‌های سالن پرشده و جمعیت بسیاری در حال ورود به سالن هستند.

با توجه به آنکه این همایش هر سال توسط هیئت الرضا (ع) در کرج برگزار می شود، شرکت‌کنندگان برنامه به رسم هرساله خودشان با مچ‌بندهای زردی که نشان از رنگ پرچم حزب‌الله و جهاد دارد در مراسم حاضر شده‌اند.

برخی از جوانان حاضر در مراسم پرچم های «یا حسین»‏، «یا اباالفضل» و پرچم‌های ایران را به دست دارند.


تعدادی از حاضران روی چند تابلوی مختلف، کلماتی را نوشته‌اند که با کنار هم قرار گرفتن این جمله را تشکیل می‌دهد: «من فقط به خاطر رهبرم به تو رای می‌دهم.»

همایش لحظاتی پیش با تلاوت قرآن امیر حسین فردی، قاری بین المللی قرآن کریم و پخش سرود جمهوری اسلامی ایران رسما آغاز شد.

مادر یکی از شهیدان نونهال استان البرز به نام رضا پناهی که در سن ١٢ سالگی به شهادت رسیده و جمع دیگری از خانواده های شهدا و ایثارگران، به همراه نمایندگان استان البرز در مجلس شواری اسلامی  در سالن حضور دارند.

مادر شهید در آغاز مراسم پشت تریبون رفت و با ستایش از مقام والای شهدا و ایثارگران گفت: «رزمندگانی در دوران دفاع مقدس در جبهه‌ها حاضر شدند، ولی امروز هم رزمندگان بسیاری هستند که راه همان شهدا را ادامه می‌دهند. » این مادر شهید با اشاره به ضرورت حضوردر انتخابات ریاست جمهوری گفت:« ما باید کسی را انتخاب کنیم که درد جامعه را بداند نه کسی که فقط به فکر خودش است. باید با انتخابمان  شهدا و خانواده‌هایشان  را شاد کنیم. باید به آنهایی رای بدهیم که همراه و همرزم شهیدان بودند.باید فردی را انتخاب کنیم که بداند خواهر و برادر شهید چه کشیده است.»او در پایان گفت:« باید فردی مثل قالیباف را انتخاب کرد که سالها همراه شهیدان بوده است.»


در ادامه مراسم‏، جمعی از خانواده های شهدا از محمدباقر قالیباف به پاس سال ها جهاد و خدمتگذاری در نظام مقدس جمهوری اسلامی تجلیل کردند. مادر شهید پناهی، پدر شهید شهبازی و همسر شهیدان کربلایی و کلانتری که  همرزمان قالیباف در دوران دفاع مقدس بودند، با هدیه‌های معنوی از وی قدردانی کردند.  هنگامی که قالیباف برای تجلیل به سوی جایگاه حرکت کرد، حاضران با شعارهای «این همه لشکر آمده به عشق رهبر آمده/ نصر من الله و فتح قریب، نسل علی اکبریم فدایی رهبریم مالک اشتر علی، فدایی سید علی و حزب فقط حزب علی، رهبر فقط سید علی» از وی استقبال کردند.

در ادامه حدود  ۳ هزار نفر از جوانان کرج که در این همایش شرکت کرده اند، ابیات زیر را در مدح حضرت ابا عبدالله الحسین همخوانی کردند:

سوگند می خورم به شرف پرچم حسین/ سوگند می خورم به علم و ماتم حسین
ما رهرو شه بی سریم/ پای ولایت و رهبریم

لبیک یا حیدر لبیک یا زهرا/ لبیک یا مولا حسین ابا عبدالله

احب الله من احب حسینا/ ابد والله ما ننسی حسینا

 هنگامی که قالیباف در جایگاه حاضر شد، هزاران نفر از جوانان حزب اللهی کرجی این شعر را که از قبل آماده کرده بودند، با یکدیگر زمزمه کردند:
عطر زلال فکه پیچیده اینجا        اومده یادگار خون شهیدان
تو از تبار عشقی ، تبار بارون      طلائیه، شلمچه، دجله و کارون
کار خدا بود باقی بمونی            برام تو امروز قصه بخونی
قصه احمد کاظمی‌ها رو             شکوه رزم باکری‌ها رو
قسمت اینه دوباره باید بجنگی    دووم بیار دلاور، تو مرد جنگی
تو یار پارکاب رهبرمونی                بدون که دل بخواه نسل جوونی
ما با تو هستیم غمت نباشه        باید طنین جبهه به پا شه
رزمنده هستیم رزمنده هستیم     سینه کبود فاطمه هستیم

به دلیل کثرت جمعیت، فضای سالن گرم شده است. قالیباف قبل از سخنرانی کت خود را در می آورد و با چفیه ای که به گردن دارد سخنرانی اش را آغاز می کند.


قالیباف در ابتدای سخنرانی خود، با اشاره به تخریب مقبره حجر بن عدی گفت: وهابیان و سلفی‌ها بدانند که نسل حجربن عدی‌ها هنوز زنده اند و نسل کنونی نسل باقی مانده از حضرت عباس است که شب تا صبح در خیمه اهل بیت نگهبانی داد و امروز همان غیرت از اهل بیت دفاع خواهد کرد. ما فهمیده‌ایم که عزت‌مان در فرهنگ قرآن و عترت است نه جای دیگر. همه اهداف ما وقتی محقق می‌شود که از اهل بیت عصمت و طهارت و قران کریم مدد بخواهیم.

قالیباف با اشاره به حوادث اخیر سوریه گفت: در دهه شصت میلادی همه کشورهای عربی دست به دست هم دادند و در مقابل اسرائیل ضعیف آن روز، تنها 7 روز مقاومت کردند و پس از آن برای آن ها ذلت و خواری باقی ماند، اما در جنگ 33 روزه، رژیم صهیونیستی با تمام توان به لبنان تاخت اما یک قدم نتوانست جلو بیاید و این فرهنگ اهل بیت است.ما با فرهنگ سرمایه داری و دوری از اهل بیت به جایی نمی رسیم و این فرهنگ جهاد است که می تواند مشکلات کشور را حل کند.

قالیباف ادامه داد:شما جوانان عزیز امروز با حضور در این محفل پرشور و با شعارهای زیبایتان نشان دادید که متعلق به فرهنگ اهل بیت و نسل عاشورایی هستید. همه شما تربیت شده نهضت حسینی و مکتب محرم و صفرید و خدا را شکر معرفت عمیقی به رجب و شعبان دارید. خدا را شکر که درآستانه ماه رجب در چنین جمع باصفایی دور هم جمع شدیم.

وی افزود:به عنوان یک راوی سال‌های دفاع مقدس می‌گویم که فضای جمع امروز ما بسیار شبیه آن روزهای نورانی است. شهادت می دهم که همان فضایی است که در دوران دفاع مقدس دیدم. وقتی گردان ها جمع می شدند در محل های مختلف از غرب تا شرق در اردوهای مختلف، اکثر بچه های جبهه همین سن و سال را داشتند . آن روز خود من هم 19 ساله بودم. وقتی شما را می بینم همه آن خاطرات برایم زنده می‌شود.



عزیزان من یک نکته را می خواهم اینجا به شما جوانان بگویم‎، به عنوان یک باقیمانده از کاروان شهدا ، حرفم این است که اگر عزت اسلام و مسلمین را می خواهید ، اگر عزت دنیوی خودتان را می خواهید ، اگر آخرت را می خواهید جز در فرهنگ قرآن و عترت جای دیگری آن را دنبال نکنید. امروز باید از مکاتب دیگری غیر اسلام  که سبک زندگی جدید می‌آورند فاصله بگیریم، فراموش نکنیم که حضرت آقا هم فرمودند چنین سبک زندگی‌هایی مورد تایید نیست.  مگر ما به دنبال اقتصاد خوب نیستیم؟ مگر ما به دنبال آینده این کشور نیستیم؟ مگر ما به دنبال دفاع از مظلومین و محرومین نیستیم؟ مگر بنا نیست که به ندای هر مظلوم لبیک بگوییم؟ این جز در خانه اهل بیت و قرآن یافتنی نیست.

قاليباف در ادامه گفت امروز می‌خواهم مطلبی را با شما جوانان و خانواده‌های شهدا بگویم. این مطلب سندی باشد بین ما. بعدا می‌توانید به من یاداوری کنید که ان روز در آستانه ماه رجب در حضور خانواده‌های شهدا چه گفتم. اين وعده و قرار ما با هم است:


اينك كه در اين لحظه در پيشگاه شما ايستاده ام به همين كه اينجا ايستاده ام افتخار مي كنم. همين كه مرا پذيرفته ايد، همين كه خودي دانسته ايد و همين كه اجازه داده ايد شما جوانان عزيز و حزب اللهي را دوست داشته باشم.  من، فرزند پدری هستم که در روستای سرسبز کوچکمان با دستانش کار می کرد، با عرق جبین، پدرم به من آموخت که جزء مردم بودن، جزء همین روستایی ها، جزء همین بی ادعاها، بی زرق و برق ها، بی غرورها، افتخار است و آموخت که دوست داشتن مردم، سعادت می خواهد و عشق پدرم به مردم روستایمان، سال ها بعد عشق من شد برای دفاع از این مردم. دفاع از این خاک شریف، دفاع از این دین نجیب و دفاع از این اسلام عزیز.  و من همراه همین جوانک های بی ادعا، عهد بستیم که تا جان در بدن داریم، از دوستی این مردم نگذریم: «انّهم فقیةٌ آمنوا بربّهِم و زدناهم هدی» یادم نمی آید عهد جوانکی که هنوز مو بر صورت نداشت اما دل شیر داشت، حسن باقری را می گویم. مرد اخلاقی و جوانمردی که « امّی» بود مثل: پیامبرش اما سال ها قبل رفتنش سرش را فدای معرفتش کرده بود: «عبدالحسین برونسی»


توفيق داشتم سال هاي سال هم رزم اين شهيد بودم،‌شهيد برونسي يك كارگر ساده اما سرشار از معنويت و اخلاص بود. بزرگان افتخار مي كردند كه در گردان شهيد برونسي بودند؛ من نبايد بگويم در لشكرش فرمانده بوده‌ام،‌من هم به عنوان فرمانده در جلوي اين مرد زانو مي زدم. اصلا وقتي نگاهش مي كردي بايد جلويش زانو مي زدي.اصلا وقتي نگاهش مي كردي بايد جلويش زانو مي زدي. يادم نمي رود عهد شهيد فهميده كه هنوز گرماي نگاهش را در چشمان پدر رنج كشيده‌اش مي بينم.


توفيق داشتم سال هاي سال هم رزم اين شهيد بودم،‌شهيد برونسي يك كارگر ساده اما سرشار از معنويت و اخلاص بود. بزرگان افتخار مي كردند كه در گردان شهيد برونسي بودند؛ من نبايد بگويم در لشكرش فرمانده بوده‌ام،‌من هم به عنوان فرمانده در جلوي اين مرد زانو مي زدم. اصلا وقتي نگاهش مي كردي بايد جلويش زانو مي زدي. يادم نمي رود عهد شهيد فهميده كه هنوز گرماي نگاهش را در چشمان پدر رنج كشيده‌اش مي بينم.  بگذاريد اين داستان را براي شما بگويم، كه اين داستان من نيست داستان غيرت يك نسل است. قصه واقعي، قصه برونسي، همت، خرازي، كلهر،‌ فهميده، زين‌الدين، و مگر مي‌شود با آن بدن‌هاي نحيف و روح‌هاي بزرگ با آنها سال‌ها هم نفس بود، اما عهدشان را فراموش كرد. و خدا را شاهد مي‌گيرم كه من از روزي كه آخرين فشنگ جنگ رها شد تا امروز چشمان برادرانم عبدالحسین، شهيد حاج همت، شهيد فهميده، مهاجر، شهيد كاظمي و همه شهداي هم‌رزم كه هرگز آنها را فراموش نکرده‌ام. چندي پيش در جمع خانواده شهدا بودم. همسر شهيد چراغچي به من گفت: فلاني! آيا به ياد «آقا ولي» هستي؟ دختر اين شهيد، زهرا خانم كه در زمان شهادت شهيد چراغچي سه ماه بيشتر نداشت و اولين فرزند اين شهيد بود نيز حضور داشت. من در پاسخ گفتم اگر روزي بگذرد و ياد شهيد چراغچي نباشم، فرداي قيامت مديون شما هستم. چشمانی که هر لحظه می بینمشان در چهره تک تک شما مردم، چشمان برادران شهیدم که گویی اینک در صورت نجیب شما مردم حلول کرده است.

و من امروز در پیشگاه شما افتخار می کنم که چشمانتان نظاره گر راه من است. شمایی که مرا از کوچه پس کوچه های روستایمان تا نبرد عشق و تا جهاد بعد از جنگ حمایت کردید، و اینک که اینجا ایستاده ام آمده ام دوباره با برادران شهیدم که گویی در چشمان شما نشسته اند، عهد ببندم با آن روح ها، عهد ببندم که بدن هایشان در کوه های غرب کشورم تکه تکه شد اما بی عزّت نشد، با آن ها عهد ببندم که تمام سال های انقلاب رنج کشیدند اما آه نکشیدند، با آن ها که درد فراقشان را حتی در گوش انقلاب هم زمزمه نکردند و به کوه های کوه درس مقاومت و ايستادگي دادند.


با این خانواده های شهید، جانباز، مفقود الاثر، با این اهل دل، با این روح های شریف با این مردمان نجیب. و من آمده ام دوباره با رهبر عزیزم، با امامم، با چشمان نگران مردمم، و با خاک میهنم؛ خاک شرافت، خاک عزت، خاک جوانمردی، عهد دوباره عشق ببندم، عشقی که از آن روزهای بهشتی در چهره های این مردم مانده است، روزهایی که ایران شده بود: باغی از باغ های بهشت. روزهایی که مردم همه برادر شده بودند: بی کینه، بی ریا، بی نفاق، بی دروغ، و با محبّت و صفا.
روزهایی که شهر شده بود، «شهر عشق»، بیابان شده بود، «بیابان صفا»، آسمان شده بود، «آسمان بی کینه». روزهایی که در این نگاه های پرامید شما، اثرش هست و من عهد می بندم که آن روزهای بی کینه و ریا و دروغ و پرمحبّت و صفا را به شهرمان، به کشورمان و به آسمانمان بازگردانم. عهد می بندم که بر عهد با آن روح های عزیز پایدار بمانم که آنها تمام وجودم بودند و رفتند.

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم            هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم




قاليباف در پايان تأكيد كرد ادامه تلاش و جهاد توأم با اخلاص در سايه نظام اسلامي و در مسير مكتب اهل بيت را يك ضرورت مي‌دانم. از خدا مي‌خواهم با دعاي خير شما جوانان باصفا و با صداقت، آرمان‌هاي امام(ره) و شهدا را تحت رهبري مقام معظم رهبري پيش ببريم و خداوند يك لحظه ما را به خود وا نگذارد.

همایش روایت عهد

بسم الله الرّحمن الرّحیم

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

 همایش جنبش مصاف

تحت عنوان " روایت عهد "

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

موضوع: یمانی دروغین

 

سخنران: استاد علی اکبر رائفی پور

 

زمان: پنجشنبه، 19 اردیبهشت  1392
 

ساعت 16

 

مکان:خیابان آزادی بعد از پل یادگار امام (ره) ناحیه مقداد مهدیه امام حسن مجتبی (علیه السلام)

ضمنا ایستگاه مترو حبیب الهی نزدیکترین مترو می باشند

 

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

www.MASAFPORTAL.com

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

جهت سلامتی و تعجیل در فرج امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) صلواتی هدیه نمایید...

"اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم"

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

بیانیه جنبش مصاف در پی هتک حرمت مزار اصحاب معظم پیامبر(ص)

سم الله الرّحمن الرّحیم

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

شهادت حجر ضربه سختی به حیثیت معاویه و سایر امویان بود.

او از زهاد و عباد اصحاب پیامبر بوده و کمتر کسی بود که او را به خصایص نیک نشناسد. علاوه بر این، حجر از رؤسای قبیله کنده بود و از این جهت معروفیت تمام داشت.

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

 

پس از شهادت امام حسن مجتبي عليه السلام معاويه دستور سختگيري بيشتري نسبت به شيعیان را داد و عده ای از آنان را به شهادت رساند.

يکي از آن بزرگواران حجربن عدي کندي بود.

از کسانی که در برابر این کار معاویه اعتراض کردند می توان عمال خود زیاد، همچون ربیع بن زیاد حارثی، که از طرف او حاکم خراسان بود، نام برد که بعد از شنیدن خبر شهادت حجر به شدت ناراحت شد و گفتند که دعا کرد هرچه زودتر بمیرد. [1]

و همینطور عایشه نیز معترض بود، او عبدالله بن حارث را به سوی معاویه فرستاد تا از قتل حجر صرف نظر کند، اما وقتی رسید که حجر به شهادت رسیده بود.[2]

در طول حکومت مغیره بن شعبه بر کوفه، حجر از کسانی بود که در مقابل بدگویی های مغیره به امام علی (ع) اعتراض می کرد[3].

یک بار مغیره از او خواست تا بر منبر، امام علی (ع) را لعن کند، او بر منبر رفت و گفت:" مغیره می گوید من علی را لعن کنم، همه او را لعن کنید."[4]. هوشیاری و ذکاوت از خاصیت مسلمانان واقعی است زیرا در آن لحظه همه دانستند که مقصودش مغیره است.

بله، حجر بن عدی کنده یکی از صحابه رسول خدا بود و همینطور یکی از یاران نمونه امام علی (ع). در مقابل کفری مانند معاویه ایستادگی کرد تا جلوی انحراف در اسلام را بگیرد.

حجر در آخرین لحظات عمرش گفته بود تا با همان پیراهنش او را دفن کنند، زیرا می خواهد در آخرت با همین وضع در مقابل معاویه قرار گیرد.

حجر شیعه بود ، شیعه امامش و تا آخرین لحظات عمرش، از این پیوند جدا نشد و حتی بعد از مرگش و بعد از چندین قرن اوست که باید حکم مظلومیت و حقانیت صحابه واقعی پیامبر و شیعیان امامش را به رخ جهانیان بکشد.

وشاید این عمل وقیحانه معاویه صفتان برای به اصطلاح شرعی دفن کردن این زاهد و عابد بالله، از آن وضع در آوردنش باشد، که از عذاب آخرت امیر ضحاکشان کم کرده باشند.

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

اکنون آنان که از اتحاد مسلمانان لطمه می بینند، با تلاشی عبث در جهت ایجاد تفرقه بین مسلمین جهان فتنه ای را آغاز کرده اند به این امید که شاید خاک این فتنه آسمان اسلام را غبار آلود کند و راهی باشد برای سرنگونی دین الله.

دشمنان اسلام هر زمان از راهی وارد می شوند و این بار با به حرکت درآوردن عروسک چوبی خود، وهابیت، دست به کار شده اند و  تا با هتک حرمت مزار شریف اصحاب رسول الله (ص)، حجر بن عدی و جعفر طیار، بین برادران شیعه و سنی فاصله ایجاد کنند، اما هوشیاری و ذکاوت از خاصیت مسلمان است و این همان چیزی است که آنان هرگز به آن فکر نمی کنند.

پس همه ما، اعم از شیعه و سنی، با اعلام انزجار از این حرکت مهاجمین وهابی، همبستگی خود را بار دیگر به جهانیان اعلام می کنیم تا بدانند:

« امت اسلام مشتی است گره شده که با تمام قدرت بر سر متعدیان و حتاکین فرود می آید تا جاء الحق و زهق الباطل تحقق یابد. » 

 

و مکروا و مکر الله والله خیر الماکرین

 

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

www.MASAFPORTAL.com

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

جهت سلامتی و تعجیل در فرج امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) صلواتی هدیه نمایید...

"اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم"

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

پینوشت:

[1]فتوح البلدان ، صص 401،400

[2]طبقات الکبری ، ج 6ص219؛ تاریخ الطبری ،ج4،ص208

[3]الاغانی ، ج17،صص133،134

[4]اختیار معرفه الرجال ،صص 69،101،102

تصویر منتشر شده پیکر مبارک "حجر بن عدی" + عکس

تصویری در شبکه خبری الغوطه الشرقیه که وابسته به معارضین سوری است منتشر شد که منتشر کنندگان آن مدعی شدند تصویر پیکر مبارک “حجر بن عدی” می باشد.
 پس از انتشار خبر حمله سلفی ها و وهابیون افراطی به مرقد مطهر "حجر بن عدی” و ربودن پیکر مطهر یاور امیرالمومنین (ع) ،  تصویری در شبکه خبری الغوطه الشرقیه که وابسته به معارضین سوری است منتشر گردید که ادعا شده است این تصویر متعلق به پیکر مبارک "حجر بن عدی” ، از صحابه رسول خدا(ص) و امیرالمومنین(ع) می باشد.

دانلود سخنرانی استاد رائفی پور با موضوع تحولات سوریه

(بسم الله الرحمن الرحیم)

سخنرانی استاد رائفی پور با موضوع تحولات سوریه


شب اول (1392/01/19) 

  • (تصویری)

لینک مستقیم / دریافت 

 

لینک مستقیم / دریافت 

لینک مستقیم / دریافت

لینک مستقیم / دریافت 

لینک غیرمستقیم / دریافت

  • (صوتی)

لینک مستقیم / دریافت

لینک مستقیم / دریافت

 

لینک مستقیم / دریافت

لینک غیرمستقیم / دریافت

---------------------------------------------------------------------------------------

 

شب دوم (1392/01/20) 
  • (تصویری)

لینک مستقیم / دریافت 

لینک مستقیم / دریافت

لینک غیرمستقیم / دریافت

 

  • (صوتی)

لینک مستقیم / دریافت

لینک مستقیم / دریافت

لینک غیرمستقیم / دریافت

 

---------------------------------------------------------------------------------------

شب سوم (1392/01/21) 

  • (تصویری)

لینک مستقیم / دریافت

لینک مستقیم / بخش 1 l بخش 2

لینک غیرمستقیم / دریافت

 

  • (صوتی)

لینک مستقیم / دریافت

لینک مستقیم / دریافت

لینک غیرمستقیم / دریافت


وهابیها آرامگاه «جعفر طیار» را به آتش کشیدند + عکس

دو روز پس از اهانت به آرامگاه «حجر بن عدی» در دمشق
تنها دو روز پس از نبش قبر «حجر بن عدی» از یاران حضرت امام علی(ع) در دمشق، وهابی‌ها آرامگاه برادر امیرالمومنین(ع) در جنوب اردن را به آتش کشیدند.
 هنوز دو روز از اهانت به آرامگاه «حجر بن عدی» از یاران امام علی(ع) در دمشق نگذشته است که صدها تندروی تکفیری در «کرک» واقع در جنوب اردن مقام «جعفر بن ابی طالب» را به آتش کشیدند.
 

پنجشنبه گذشته، آرامگاه حجربن عدی کندی که به دست معاویه به شهادت رسید، به وسیله مزدوران و تروریست‌های سلفی سوریه نبش قبر شد. گروهک‌های تروریستی، ابتدا ضریح حجر بن عدی را در منطقه «عدرا» تخریب و سپس نبش قبر کردند.

بنابر این گزارش، جسد «حجر بن عدی» هنوز سالم بوده و تروریست‌ها، پیکر وی را به مکانی نامعلوم منتقل کرده‌اند.

آرامگاه جعفر بن ابی‌طالب معروف به جعفر طیار، در منطقه «المزار» در استان کرک واقع در جنوب اردن قرار دارد و برای فرقه اسماعیلی که یکی از فرقه‌های شیعی است، اهمیت خاصی دارد.

در حالی که تجاوزها و اهانت‌های پیاپی به مقدسات اسلامی و قبور اولیاء الله از سوی وهابی‌ها خشم جهان اسلام را برانگیخته است، مقامات اردن در قبال این اهانت به آرامگاه جعفر بن ابی طالب، سکوت کرده و رسانه‌های این کشور نیز از انتشار این خبر خودداری کرده‌اند.

 

انتقام مختار از ویرانگر خانه «حجر بن عَدی»

(بسم الله الرحمن الرحیم)

وقتی حجر بن عَدی و یارانش به «مَرجُ العذراء» در نزدکی شام رسیدند، او که خود فاتح آن سرزمین بود، گفت: من اولین مسلمانی بودم که در این منطقه تکبیر گفتم و خدا را یاد کردم، اینک دست‌بسته و اسیر مرا به این جا آورده‌اند!

 

 وهابیت کوردل که همواره ادعای دروغین خود مبنی بر بی‌احترامی تشیع به صحابی پیامبر اعظم(ص) را در بوق و کرنا می‌کند، در اقدامی ننگین‌ و با نبش قبر نورانی «حجر بن عَدی» و ربودن پیکر مطهرش، چهره واقعی خود را نشان داد.

انتشار خبر تعرض به قبر نورانی حُجر بن عَدی -که به اشتباه معمولا عُدَی خوانده می‌شود- به همراه تصاویر دردناک از این فاجعه غیراخلاقی قلب میلیون‌ها مسلمان ـ اعم از شیعه و سنی ـ را به درد آورد.

این در حالی است که حجر از صحابی پیامبر(ص) به شمار می‌رود و اهل تسنن احترام بالایی برای صحابی رسول‌الله(ص) قائلند، از این رو باید میان برادران اهل تسنن با وهابی‌ها تفکیک قائل شد.

 

 

حجت‌الاسلام جواد محدثی از نویسندگان مشهور حوزوی،‌ آخرین بخش از کتاب «آشنایی با اسوه‌ها» را به معرفی «حجر بن عَدی» اختصاص داده است. وی در این کتاب که بیش از یک دهه پیش تألیف شده است، حجر و یاران همراهش را از شهدای افتخار آفرین تاریخ معرفی می‌کند که در عصر سکوت و خفقان، فریاد ظلم‌ستیزی سر دادند و تأکید می‌کند: حجر و یاران او، برای جوانان فضیلت‌خواه جامعه ما و همه امت اسلامی در سراسر جهان، سرمشق ایمان، جهاد، هجرت، فداکاری، مبارزه با فساد، امر به معروف و نهی از منکر، دفاع از حق و افشای چهره نفاقند.

حجت‌الاسلام محدثی در ادامه با برداشتی آزاد از کتاب «لبیب وجیه بیضون» (نویسنده سوری) تحت عنوان «حجر بن عَدی الکِندی، راهب اصحاب محمد» (1)، به معرفی این شهید راه ولایت و محبت علی(ع) می‌پردازد که گزیده‌ای از آن را به انتخاب خبرگزاری فارس می‌خوانید.

* شناخت اجمالی

یکی از قبایلی که در کوفه می‌زیست «کِنده» بود. حجر را به سبب آن که از این قبیله بود، حجر بن عَدی کِندی می‌گفتند. چون اهل خیر بود و قدم در مسیر خیر می‌گذاشت، به «حُجر الخیر» نیز معروف بود.

پیش اسلام به دنیا آمده بود؛ اما در سال های آخر عمر رسول خدا(ص) توفیق یافت که مسلمان شود. از این رو، بهره‌گیری وی از حضور پیامبر، چندسالی بیش نبود؛ اما پیوسته در عمر خویش، پیکارگری در راه حق بود. در جنگ قادسیه در زمان خلیفه دوم حضور داشت و فاتح «مَرج عذرا» بود. (2)

وی، عابدی پارسا، مجاهدی ظلم‌ستیز، آمر به معروف و ناهی از منکر بود و از پیامبر خدا و امیرمؤمنان حدیث روایت می‌کرد. او شیفته نماز و نیایش، مستجاب الدعوه و از اصحاب برجسته پیامبر خدا (ص) بود. چنان دلباخته زهد و عبادت و نماز و روزه بود که او را «راهب اصحاب محمد» می‌گفتند(3). پیوسته باوضو بود. هرگاه وضو می‌ساخت، به نماز می‌ایستاد. هم در زیبایی چهره، از خوش سیماترین مردان کوفه بود(4) و هم در زیبایی روح و کمال اخلاقی، از نوادر روزگار به شمار می‌رفت.

اگر تولد او را - آنچنان که گفته‌اند - در عصر جاهلیت بدانیم، هنگامی که پس از فتح مکه به اسلام گروید، حدود 27 سال داشت. هر چند دیر اسلام آورد و سن او در آن هنگام چندان زیاد نبود، ولی در عمق ایمان و صداقت عقیده و باور استوار نسبت به دین خدا و رسالت پیامبر، از بسیاری کهن‌سالان و سابقه‌داران پیشتر و بارزتر بود.

به تعبیر مرحوم «سیّد محسن امین»: حجر، از نیکان صحابه بود، فرماندهی شجاع، بلند همت، عابد و زاهد، مستجاب الدعوه، عارف به خدا، مطیع محض فرمان پروردگار، حق‌گوی صریح، ظلم‌ستیز صبور، بی‌هراس از شهادت، ایثارگر در راه خدا و از هواداران خالص امیرالمؤمنین علیه السلام بود. این که از سوی حضرت علی به فرماندهی سپاه در جنگ جمل و صفین برگزیده شد، نشانه شجاعت اوست. حاضر بود که بمیرد، ولی خواری و ذلت نپذیرد. آغوش به روی شهادت گشود؛ اما حاضر نشد از علی بیزاری بجوید و خود را از مرگ برهاند و حاضر شد که پسرش  پیش از خودش شهید شود، تا مبادا با دیدن تیغ جلاد بالای سر پدرش، سست شود و دست از ولای علی بردارد... . (5)

اینها گوشه‌ای از فضیلت های اخلاقی و روحی حجربن عدی است، که او را شایسته الگو بودن برای هر مسلمان حق جو و شهادت طب و وفادار به آرمان‌های والا ساخته است.

* همپای حجر، در حوادث تاریخی

حجر بن عدی پس از افتخار شرف‌یابی به محضر رسول خدا(ص) و ایمان آوردن به آیین او، پیوسته در راه گسترش این مکتب و دفاع از آن می‌کوشید، سخنان پیامبر را می‌شنید و به دیگران می‌رساند. چون در عراق می‌زیست، از حوادث مدینه که مرکز خلافت بود، کمی دور بود؛ اما در جریان حق و باطل بی‌تفاوت نبود.

وقتی یار پارسا و انقلابی پیامبر، ابوذر غفاری را به «رَبَذه» تبعید کردند و آن بزرگ‌مرد در تبعیدگاهش غریبانه به شهادت رسید، حجر بن عدی و مالک اشتر از جمله کسانی بودند که شاهد جان‌باختن ابوذر بودند و بر پیکر آن صحابی نستوه، نماز خواندند. (6)

در دوران خلافت عثمان، حجر بن عدی در کوفه می‌زیست. خلاف‌کاری‌های عثمان گسترش یافته و آوازه آن به همه جا رسیده بود. 12 نفر از چهره‌های برجسته و پارسا و مقتدر کوفه، به خلیفه سوم نامه نوشتند و ضمن انتقاد از عملکرد نادرست او در امور مسلمانان، او را نهی از منکر کردند و راه صلاح و اصلاح را به وی یادآور شدند. حجر بن عدی نیز یکی از نویسندگان این نامه اعتراض آمیز بود. (7)

موضع سیاسی حجر، جانبداری از حق مجسم در وجود علی‌بن ابی‌طالب علیه السلام بود و با حکمان غاصب هرگز کنار نیامد و در اعلام مواضع خویش بی‌پروا بود و سازش کاری نداشت.

وی شاهد ماجراهای تلخ آن روزگار در عرصه خلافت و حکومت بود و خون دل می‌خورد، تا آن که پس از کشته شدن عثمان، حجر بن عدی فرصت را مغتنم شمرد و در جبهه نورانی علوی، همه ظرفیت وجودی خویش را به کار گرفت و با همه توان به میدان آمد. حتی در عرصه فرهنگ دینی و نقل حدیث نیز از راویان معتبری به شمار می‌آمد که تنها از علی(ع) روایت می‌کرد، نه از دیگران! و در سروده‌های خویش حتی در میدان جنگ جمل، علی علیه السلام را وصی راستین پیامبر خدا معرفی می‌کرد و از خداوند متعال، سلامتی آن وجود پربرکت و هدایتگر را که ولی خدا و وصی پیامبر بود، مسئلت می‌کرد.

در دوران خلافت امیرالمؤمنین علیه السلام، زمانی که پیمان‌شکنان از حکومت حق علوی سر بر تافتند و فتنه جمل پیش آمد، آن حضرت، نماینده‌ای به کوفه فرستاد تا مردم را برای یاری امام فراخواند. دلباختگان مولا، پاسخی مناسب و حمایتگرانه به فرستاده حضرت دادند و هر یک به پا خاسته، اطاعت و همراهی خویش برای پیکار با فتنه انگیزان را اعلام کردند. حجربن عدی نیز یکی از کسانی بود برخاست و گفت: ای مردم! به ندای امیر مؤمنان پاسخ دهید و سواره و پیاده بکوچید، حرکت کنید و بشتابید و من خودم پیشتاز این راه خواهم بود. (8)

جبهه نبرد صفین، موقعیت دیگر بود که حجر توانست با حمایت از امام خویش، جوهره ناب ایمان خود را به نمایش بگذارد. امام، او را فرمانده قبیله‌اش کنده قرار داد. (9)

در هنگامه نبرد، حجربن عدی ولای خود به امام را نشان داد. پیوسته بر دشمن می‌تاخت و هنگام حمله، چنین رجز می‌خواند: «پروردگارا! علی را، این انسان پاک و پرهیزکار را، این مؤمن هدایت یافته و پسندیده را بر ایمان نگه دار. او را هادی این امت قرار بده و آن گونه که پیامبرت را حفظ کردی، او را هم نگهبان باش، که پیامبر سرپرست ما بود و او را به جانشینی خود پسندید.» (10)

جنگ صفین با حکمیت شوم پایان یافت. نتیجه حکمیتی که آمیخته به نیرنگ و فریب، وضع جامعه را همچنان ملتهب نگاه داشت. فتنه‌انگیزی‌های معاویه در قلمرو حکومت امام علی(ع) اوضاع را متشنج ساخته بود. امام، ناچار برای فرونشاندن در اندیشه بسیج نیرو و سازماندهی دوباره یاران رزمنده بود. مردم کوفه را دوباره به جنگ با شامیان فرا خواند و از بزرگان قبایل خواست که تعداد نیروهای رزمی قبیله خود را به آن حضرت گزارش دهند. حجربن عدی از جمله کسانی بود که در پاسخ به در خواست امام، پاسخ مساعد داد و خواسته امام را به صورت مکتوب برای حضرتش نگاشت. (11)

در آن میان، فتنه دیگری سر برآورد و آن طغیان و شورش گروهی از سربازان ساده لوح و نابخرد امام بود که با عنوان «خوارج نهروان» شناخته می‌شوند. در نبرد نهروان، حضرت علی(ع) به سبب رشادت و اخلاص و کاردانی حجر بن عدی، او را به فرماندهی جناح راست خویش گماشت. (12)

* حجر در ایام فتنه‌های معاویه

پس از پایان جنگ نهروان و شکست خوارج، معاویه پیوسته سربازان خود را به مناطق تحت فرمان امام علی(ع) می‌فرستاد و با شبیخون، غارت، ترور، ایجاد ناامنی، شایعه‌پراکنی و تفرقه‌آفرینی برای حکومت علوی مشکل می‌آفرید.

امام علی(ع) از سهل‌انگاری و کوتاهی و عافیت‌طلبی گروه زیادی از یاران و والیان خود به ستوه آمده بود. می‌خواست باز هم نیرو فراهم آورد و به جنگ طاغوت شام (معاویه) برود تا ریشه فتنه‌ها را بخشکاند؛ اما همراهی نکردن مردم، او را ناکام می‌ساخت.

یک بار که در کوفه مردم را به جنگ فرا خواند و آن گونه که خواسته حضرت بود، پاسخ مثبت ندادند و در حضور امام، حرف های دلسرد کننده و ناروا بر زبان آورند، امام به شدت رنجید. آن جا بود که حجربن عدی برخاست و گفت: یا امیرالمؤمنین! خداوند روز اندوه برای تو نیاورد! فرمان بده تا اطاعت کنیم. به خدا سوگند، اگر در اطاعت از تو فرمان اموال و جان‌های ما و همه قبیله ما فدا شود، هرگز بی‌تابی نخواهیم کرد. (13) ولی... مگر از این گونه یاران مطیع و گوش به فرمان، چند نفر برای علی علیه السلام مانده بود؟

در یکی از شبیخون‌هایی که ضحاک بن قیس بر منطقه قُطقُطانه زد، خبر آن به امام رسید، حضرت علی(ع) در جمع مردم کوفه به سخنرانی پرداخت و آنان را برای دفع این گونه شبیخون‌های دشمن فرا خواند. مردم واکنش سردی از خود نشان دادند؛ اما حجر بن عدی برخاست و ضمن ستایش از شهادت و شوق بهشت و یادآوری این که حق، از سوی خدا یاری می‌شود، آمادگی خود را برای عزیمت به آن سامان ابراز کرد و از امام خواست که جمعی را همراه وی سازد و خدا هم پشتیبانی خواهد کرد.

امام از این موضع و آمادگی حجر ستایش کرد و فرمود: هرگز مبادا که خدا تو را از فیض شهادت محرم سازد، من یقین دارم که تو از مردان شهادت‌طلبی.

آنگاه حجر، دو شبانه‌روز در آن سرزمین با مهاجمان بیگانه به نبرد پرداخت. (14)

این واقعه را ابن اثیر مورخ این گونه گزارش کرده است: سال 39 هجری بود که معاویه، ضحاک بن فیس را همراه 3000 نفر گسیل داشت و دستور داد که از جنوب واقصه بگذرد و با هر گروه از طرفداران علی(ع) روبه رو شد، غارتشان کند. و چنان کردند، تا به ثعلبیه رسیدند و به یکی از پاسگاه‌های سپاه علی(ع) شبیخون زدند و تا قطقطانه پیش آمدند. چون خبر به امیرالمؤمنین رسید، آن حضرت حجربن عدی را با 4000 نفر به سوی آنان فرستاد. با ضحاک در منطقه تدمر روبه رو شدند و کار به درگیری کشید. نوزده نفر از سربازان ضحاک و دو نفر از یاران حجر کشته شدند. تاریکی شب که فرارسید، ضحاک و سربازانش از آن جا گریختند، حجر و همراهانش نیز بازگشتند. (15)

* حجر هنگام ضربت‌خوردن امیرالمؤمنین(ع)

وقتی ابن ملجم و وردان و شبیب، برای کشتن حضرت علی(ع) همدست شدند، تصمیم خود را با اشعث بن قیس در میان گذاشتند. او که از دشمنان کینه توز خاندان پیامبر بود و در همه دسیسه ها دست داشت، با آنان همکاری کرد و در آن شب شوم که علی(ع) ضربت خورد، در آن توطئه همدست آنان بود.

آن شب، حجربن عدی در مسجد خوابیده بود. شنید که اشعث به ابن ملجم می‌گفت: زودباش، بجنب، وگرنه روشنی صبح رسوایت می‌سازد. حجر از این گفت و گو احساس خطر و توطئه کرد. به سرعت از مسجد بیرون آمد و به سمت خانه علی علیه السلام روان شد تا آن حضرت را از خطری که در کمین او است آگاه سازد. از مسجد به خانه علی علیه السلام دو را بود. حجربن عدی از یک راه به سوی خانه امام روان شد و امام از مسیر دیگری راه مسجد را در پیش گرفت و به هم بر نخوردند و... آن حادثه واقع شد و حجر و دیگران، وقتی به مسجد رسیدند که کار از کار گذشته بود و می‌گفتند: علی کشته شد! (16)

این فاجعه برای حجربن عدی بسیار جانکاه بود.

* دستگیری حجر توسط ابن‌زیاد

پس از مرگ مغیره والی کوفه، زیاد بن ابیه به ولایت کوفه منصوب شد. بصره را نیز تحت فرمان داشت. شش ماه از سال در کوفه می‌ماند، شش ماه دیگر را در بصره.

اولین بار که زیاد به عنوان والی وارد کوفه شد، سخنرانی تند و تهدیدآمیزی بر ضد مخالفان کرد. بارزترین چهره مخالف، حجربن عدی بود. در سال‌ها پیش، حجر و ابن‌زیاد با هم دوست و همفکر بودند، ولی زیاد به امویان پیوست.

حجر را خوب میشناخت و از سوابقش خبر داشت. حجر را به حضور طلبید و ابتدا با وی به نرمی سخن گفت و افزود: می‌دانم که با مغیره چه رفتاری داشتی و او تو را تحمل میکرد؛ ولی من مثل او نیستم. میدانی که زمانی دوستدار علی(ع) و دشمن معاویه بودم؛ اما آن روزگار گذشته است. امروز به جای آن، دوستی و رابطه با معاویه در دل من است. زبان خود را نگهدار، در خانه‌ات بنشین، هرچه نیاز داشتی بخواه، ولی مواظب خودت باش، مبادا کاری کنی که دستم را به خونت بیالایم! (17)

زیاد پس از مدتی تصمیم گرفت به بصره برگردد. عمروبن حریث به جانشینی خود گماشت و عزم سفر کرد؛ ولی چون از شورش حجر و مبارزه اش بیمناک بود، به او پیشنهاد کرد که با وی به بصره رود. حجر نپذیرفت و گفت: بیمارم، نمی‌توانم با تو بیایم.

او رفت و عمر بن حریث به جای او بر مسند نشست. ولی نبض کوفه در دست حجربن عدی و یارانش بود و نمی‌گذاشتند کارها طبق دلخواه والی پیش برود. کارگزار زیاد هم قضیه به زیاد نوشت و از او یاری خواست.

حجر و یارانش در مسجد کوفه مینشستند و مراقب اوضاع بودند. یک بار که عمربن حریث روز جمعه بر منبر رفت تا خطبه بخواند، به سویش سنگ‌ریزه پرتاب کردند. ناچار پایین آمد و به قصر رفت و در را به روی خود بست و جریان را به زیاد گزارش کرد. زیاد از وضع کوفه نگران شد و به کوفه آمد و در مسجد سخنرانی تند و تهدیدآمیزی کرد. آنان را که به عمرو سنگ پرتاب کرده بودند، شناسایی کرد و انگشتانشان را برید.

یک بار که زیاد در سخنرانی‌اش مکرر از معاویه به عنوان «امیرالمؤمنین» یاد کرد، حجربن عدی که این لقب را ویژه و شایسته حضرت علی(ع) می‌دانست نه معاویه، به زیاد اعتراض کرد و گفت: دروغ می‌گویی، چنان نیست. این صحنه بار دیگر تکرار شد. حجر، مشتی ریگ بر داشت و به سوی او پرتاب کرد و گفت: دروغ می‌گویی، لعنت خدا بر تو! زیاد از منبر پایین آمد، نماز خواند سپس به قصر رفت، حجر هم به خانه‌اش بازگشت. زیاد، سوارانی را برای دستگیری یا احضار حجر فرستاد. درگیری‌هایی چند میان یاران حجر و سوران زیاد در گرفت؛ ولی حاضر نشد پیش زیاد برود. زیاد، این ماجرا را نیز به معاویه نوشت... .

معاویه هم در پاسخ نوشت: او را دستگیر کرده، به شام بفرست (18)

... حجر، با یاران اندکی در مسجد ماند. مأموران به سوی او آمدند تا نزد زیاد ببرند، هواداران حجر، او را در میان گرفتند و از یکی از درهای مسجد بیرون بردند. میان آن دو گروه درگیری پیش آمد؛ اما حجربن عدی از صحنه خارج شد و خود را به قبیله آزاد رساند و شبانه روز آن جا ماند. (19) از آن پس پنهان شد، چون می‌دانست که زیاد، دست از او بر نخواهد داشت.

اولین کسی که از بزرگان کوفه به دیدار زیاد رفت، محمدبن اشعث بود. زیاد از او خواست که برود و حجر را نزد او آورد. هر چه بهانه آورد که میان من و حجر رابطه‌ای نیست، زیاد نپذیرفت و تهدید کرد که اگر او را نیابی و نیاوری، شکمت را پاره خواهم کرد. محمدبن اشعث، غمگین و نگران بیرون رفت. در راه جریربن عبدالله را دید و از او کمک خواست. جریر نزد زیاد وساطت کرد که به محمدبن اشعث کاری نداشته باش، من خودم حجربن عدی را نزد تو خواهم آورد. او هم پذیرفت؛ ولی تهدید کرد که او را حاضر نکنی خودت را قطعه قطعه خواهم کرد. او سه روز مهلت خواست. نزد حجر رفت. دوازده تن از یاران حجر نیز با او بودند. حجر به این شرط پذیرفت نزد زیاد برود که او قول دهد که او را نزد معاویه بفرستد، تا هر چه نظر او باشد عملی شود. (20) حجر، 10 شب در زندان بود، (21) یاران حجر نیز مخفی شدند. زیاد، با تلاش بسیار و با کمک چهره‌های سرشناس کوفه و قبایل اطراف، توانست دوازده نفر از آنان را دستگیر کرده و به زندان افکند.

پیش از آنکه آنان را به شام بفرستد، استشهادی بر ضد آنان فراهم کرد و سران کوفه را واداشت تا امضا کنند. گروهی از مردم را هم وادار کرد آن متن را تأیید کنند، نوعی پرونده‌سازی برای از میان برداشتن یک مخالف!

وقتی پرونده‌سازی تکمیل شد، حجر و یارانش را با غل و زنجیر از زندان بیرون آوردند، و با همراهی نزدیک به یکصد نفر از مطمئن‌ترین سربازان و چند چهره دیگر، برای گواهی دادن نزد معاویه آماده حرکت به سوی شام کردند.

گروهی که زیاد به شام فرستاده بود، دوازده نفر بودند، به نام‌های: حجربن عدی، شریک بن شداد، صیفی بن فسیل، قبیصه بن ضبیعه، محرزبن شهاب، کدام بن حیان، عبدالرحمان بن حسان، ارقم بن عبدالله، کریم بن عفیف، عاصم بن عوف، ورقاء بن سمی و عبدالله بن حویه.

دو نفر دیگر را زیاد به این جمع ملحق کرد که عتبه بن اخنس و سعدبن نمران نام داشتند و مجموعه آنان چهارده نفر شدند.

در مجلسی که معاویه درباره آنان تصمیم می‌گرفت، برخی به وساطت پرداختند و درباره تعدادی از آنان در خواست آزادی کردند. معاویه، 6 نفر از آنان را به سبب در خواست 6 نفر از یارانش که با آن زندانیان دوستی یا خویشاوندی داشتند، بخشید و دستور داد آزادشان کنند. آنان که از مرگ نجات یافتند عبارت بودند از: عاصم، ورقاء، ارقم، عتبه، سعد و عبدالله.

مالک بن هبیره هم در خواست کرد که پسر عمویم حجر را هم به خاطر من ببخش. معاویه گفت: او سر کرده گروه است و اگر رهایش کنم، دوباره به کوفه رفته آشوب میکند، آن گاه مجبور میشویم تو را به عراق بفرستیم تا او را برای ما بیاوری! او هم رنجید و از نزد معاویه رفت و خانه‌نشین شد. (22)

* در شهادتگاه «مَرجُ العذراء»

سرزمین مرج العذراء (منطقه‌ای سرسبز در حدود 20 کیلومتری دمشق) که بازداشتگاه حجر و یاران او شده بود، از جهتی برای حجر بن عدی، عزیز و خاطره‌انگیز بود. در فتح این سرزمین و گسترش دامنه اسلام به آن سامان، حجر بن عدی نقش داشت. در زمان خلیفه دوم آن دیار، آغوش به روی اسلام گشود. وقتی حجر را دست بسته به مرج العذراء آوردند و نام آن جا را پرسید و فهمید، گفت: من اولین مسلمانی بودم که در این منطقه تکبیر گفتم و خدا را یاد کردم، اینک دست بسته و اسیر مرا به این جا آورده‌اند! (23)

بارها از حجر و یارانش خواستند که از امیر المومنین علی(ع) بیزاری بجویند تا آزاد شوند؛ ولی آنان زیر باز نرفتند و پذیرای شهادت در راه عشق مولا شدند. قبرهایی برای آنان کندند، کفن‌هایشان را آماده ساختند. حجر گفت: مثل این که کافریم، ما را می‌کشند و مثل آن که مسلمانیم، ما را کفن می‌کنند! (24)

مأموران آماده شدند که آنان را به قتل برسانند.

هدبة بن فیاض، مأموریت داشت حجر بن عدی را گردن بزند.

طبق برخی نقل‌ها، فرزند حجر به نام «همّام» نیز همراه پدر بود. حجر به جلاد گفت: اگر به کشتن پسرم همام نیز مأموریت داری، او را زودتر از من به قتل برسان. جلاد نیز چنین کرد. وقتی به حجر گفته شد چرا چنین خواستی و داغدار فرزند نوجوان خویش شدی، گفت: ترسیدم وقتی شمشیر را بر گردن من ببیند وحشت کند و دست از ولای امیرالمؤمنین بردارد و در نتیجه، در روز قیامت من و او در بهشت برین که خداوند به صابران وعده داده است، همراه هم نباشیم.

آن روز، مرج العذراء به خون این شش شهید جاودانه رنگین شد:

حجربن عدی، شریک بن شدّاد حضرمی، صیفی بن فُسیل شیبانی، قبیصه بن ضبیعه عبسی، مُحرز بن شهاب تمیمی، کدام بن حیان عَنَزی.

در برخی نقل‌ها، نام همام، فرزند نوجوان حجربن عدی را هم آورده اند که پیش از پدر، او را به شهادت رساندند.

شهادت حجر بن عدی و یارانش در سال 51 هجری بود.

* بازتاب شهادت حجر و انتقام مختار از ویران‌کننده خانه حجر

پس از شهادت حجر عده‌ای از چاپلوسان دربار معاویه، به او تبریک گفتند که یکی از سرسخت ترین دشمنانش در کوفه از میان رفت؛ اما در همان مجلس، سخن از صلابت و پایداری حجر بود و لحظات قبل از شهادتش را بازگو می‌کردند.

معاویه لب به سخن گشود و گفت: اگر من در میان یارانم چند نفر همچون حجر داشتم، دامنه حکومت امویان را تا همه جای دنیا می‌گستراندم؛ ولی... حیف و هیهات! کجا من امثال حجر را دارم؟ کسانی که در راه باورهایشان با تمام صلابت، فداکاری می‌کنند. و پس از درنگی آمیخته به غصه و حسرت گفت: روز من با حجر، بسی طولانی خواهد بود! (25) (اشاره‌ای بود به دادگاه عدل الهی در قیامت).

وقتی معاویه به سفر حج رفت، به مدینه آمد. می‌خواست به دیدار عایشه رود. عایشه اجازه نمی داد و اعتراضش یکی بر کشته شدن محمدبن ابی‌بکر بود، یکی هم بر شهادت حجر، که هر دو به دست معاویه انجام گرفته بود. معاویه آنقدر عذر خواهی کرد تا عایشه راضی شد. عایشه برای معاویه این حدیث پیامبر را خواند که فرموده بود: در مرج العذراء گروهی کشته می‌شوند که خداوند و آسمانیان به نفع آنان خشمگین می‌شوند. (26)

باز نقل شده است در سالی که معاویه پس از قتل حجر به مکه آمده بود، حسین بن علی علیه السلام را ملاقات کرد. به امام حسین علیه السلام گفت: آیا خبر دار شدی که با حجر و یارانش و پیروان او و شیعیان پدرت چه کردیم؟

امام پرسید: چه کردید؟

معاویه از روی طعنه و استهزا گفت: آنان را کشتیم، کفن کردیم و بر آنان نماز خواندیم و به خاک سپردیم.

حسین بن علی(ع) خنده‌ای کرد و فرمود: ای معاویه! آنان روز قیامت با تو به دشمنی بر می‌خیزند. ولی... ما اگر پیروان تو را می‌کشتیم، نه کفن می‌کردیم، نه بر آنان نماز می‌خواندیم و نه به خاک می‌سپردیم! (27) (یعنی آنان را مسلمان نمی‌دانیم)

در تاریخ آورده‌اند وقتی مختار در کوفه قیام کرد، کسانی را در پی محمدبن اشعث (از عوامل تحویل دهنده حجر به زیاد) فرستاد. او گریخته بود. به دستور مختار خانه‌اش را ویران کردند و با خشت و گل آن، خانه حجر بن عدی را که ابن‌زیاد خراب کرده بود، بازسازی کردند. (28)

-------------------------------------------------------------

  • پی‌نوشت‌ها:
  • (1). شماره نخست از سلسله کتاب های شهداء الولاء کتاب دکتر لبیب بیضون در سال 1421 در قطع وزیری، 175 صحفه از سوی مؤلف محترم در دمشق منتشر شده است، چاپ دیگر آن از سوی انتشارات بوستان کتاب در قم.
  • (2). نام منطقه ای در شمال دمشق، حجر و یارانش را در همان جا نیز شهید کردند و مدفن آنان نیز همان جاست.
  • (3). حاکم نیشابوری، مستدرک صحیحین، ج 3، ص 468.
  • (4). الاغانی، ج 16، ص 89.
  • (5). اعیان الشیعه، ج 4، ص 571.
  • (6). ابن حجر، الاصابه، ج 1، ص 329.
  • (7). اعیان الشیعه، ج 4، ص 585.
  • (8). ابن اثیر، کامل، ج 3، ص 231.
  • (9). 1. وقعه صفین، ص 104.
  • (10). همان، ص 381.
  • (11). ابن اثیر، کامل، ج 3، ص 340.
  • (12). همان، ص 345.
  • (13). الدجات الرفیعه، ص 423.
  • (14). تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 196.
  • (15). ابن اثیر، کامل، ج 3، ص 377.
  • (16). شیخ مفید، ارشاد، ص 17.
  • (17). ابن سعد، طبقات، ج 6، ص 151.
  • (18). الدرجات الرفیعه، سید علی خان، ص 427.
  • (19). ابن اثیر، کامل، ج 2، ص 476.
  • (20). تاریخ ابن عدیم (جلد مربوط به امام حسین و حجر)، ص 144.
  • (21). ابن اثیر، کامل، ج 2، ص 476.
  • (22). ابن اثیر، کامل، ج 3، ص 484.
  • (23). اعیان الشیعه، ج 4، ص 580.
  • (24). الدرجات الرفیعه، ص 428.
  • (25). سید محمد بحر العلوم،، من مدرسه الامام علی علیه السلام، ص 52.
  • (26). کنز العمال، ج 11، حدیث 30887.
  • (27). طبرسی، احتجاج، ج 2، ص 19؛ کشف الغمه، ج 2، ص 240.
  • (28). ابن اثیر، کامل، ج 4، ص 244.

تصاویر تروریست‌هایی که آرامگاه «حجر بن عدی» را تخریب کردند

(بسم الله الرحمن الرحیم)

تصاویر تروریست‌هایی که آرامگاه صحابی پیامبراعظم(ص) را در عدرای سوریه تخریب کرده‌ بودند در شبکه‌های اجتماعی منتشر شد.

 

به نقل از پایگاه خبری «عربی پرس»، تصاویر تروریست‌هایی که آرامگاه «حجر بن عدی» صحابی پیامبر را تخریب و نبش قبر کرده بودند در شبکه‌های اجتماعی منتشر شد.

پیشتر جبهه النصره وابسته به القاعده مسئولیت این اقدام را به عهده گرفته بود.

حجر بن عدی که از یاران حضرت علی (ع) نیز بود به همراه پسرش و تعداد دیگری از صحابه به دست معاویه بن ابی سفیان به شهادت رسید.

 

از سوی دیگر تندروهای تکفیری در کرک اردن نیز آرامگاه «جعفر بن ابی طالب» برادر امیر المومنین را به آتش کشیدند.

آرامگاه جعفر بن ابی‌طالب معروف به جعفر طیار، در منطقه «المزار» در استان کرک واقع در جنوب اردن قرار دارد و برای فرقه اسماعیلی که یکی از فرقه‌های شیعی است، اهمیت خاصی دارد.

آرامگاه "حجر بن عدي" در سوریه نبش قبر شد +عکس

منابع خبري از تازه ترين جنايت تروريستها در سوريه در نبش قبر آرامگاه حجر بن عدي صحابه بزرگوار امام علي(ع) خبر دادند.

به گزارش باشگاه خبرنگاران خبرگزاري براثا عراق گزارش داد تروريستهاي تكفيري در تازه ترين جنايت خود دست به نبش قبر "حجر بن عدي"صحابي بزرگوار امام علي (ع) در منطقه "مرج عذرا" در حومه دمشق زدند.



حضرت زهرا - سلام الله علیها - و حجاب


=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

حضرت زهرا - سلام الله علیها - و حجاب

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

چند روایت درباره اهمیت حجاب در نظر فاطمه زهرا علیهاسلام:

حضرت موسی بن جعفر علیه السلام از پدران گرامیش از حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام نقل فرمود که:

روزی شخص نابینایی اجازه ورود خواست. فاطمه علیهاسلام برخاست و چادر به سر کرد.

رسول خدا فرمود: چرا از او رو می‌گیری، او که تو را نمی‌بیند؟

فاطمه عرض کرد: او مرا نمی‌بیند، اما من که او را می بینم. و او اگر چه مرا نمی‌بیند ولی بوی مرا که حس می‌کند.

رسول خدا فرمود: شهادت می دهم که تو پاره تن منی.

روزی رسول خدا از اصحاب خود پرسید:« نزدیکترین حالات زن به پروردگارش کدام است؟» اصحاب نتوانستند جواب بدهند. این سؤال به گوش فاطمه علیهاسلام رسید. فاطمه فرمود:« نزدیکترین حالات زن به پروردگارش وقتی است که در خانه اش بنشیند (و خود را در کوچه و بازار، جلو چشم نا محرمان قرار ندهد.)

وقتی رسول خدا این سخن را شنید، فرمود: فاطمه پاره تن من است.

امیرالمؤمنین علیه السلام می‌فرماید: روزی رسول خدا از ما پرسید: بهترین کار برای زنان چیست؟

فاطمه علیهاسلام پاسخ داد:« بهترین کار برای زنان این است که مردان را نبینند و مردان نیز آنها را نبینند

رسول خدا فرمود: فاطمه پاره تن من است

رسول خدا بعد از ازدواج فاطمه علیهاسلام کارها را بین او و علی علیه السلام تقسیم کرد و فرمود کارهای منزل با فاطمه و کارهای خارج از منزل با علی.

فاطمه علیها سلام می‌فرماید:« هیچ کس نمی‌‌داند من چقدر خوشحال شدم که رسول خدا مرا از ظاهر شدن در پیش چشم مردان معاف کرد.

روزی فاطمه زهرا سلام الله علیها به اسماء فرمود: چه بد است این تخته‌هایی که بدن مرده را برای تشییع جنازه روی آن می‌گذارند! زیرا وقتی زنی را روی آن قرار می دهند و پارچه ای بر بدنش می کشند، حجم بدن او معلوم است.

اسماء گفت: من که در حبشه بودم، می‌دیدم مردم آنجا تابوتی از چوب درست می‌کردند و مرده را داخل آن می‌گذاشتند.

سپس اسماء با چوب خرما تابوتی لبه‌دار درست کرد و به فاطمه علیهاسلام نشان داد. حضرت فاطمه بسیار خوشحال شد و فرمود:« این خیلی خوب است. وقتی مرده را داخل آن قرار دهند و پارچه‌ای روی آن بکشند، دیگر معلوم نمی‌شود مرده مرد است یا زن.» و فرمود: پس از مرگم، مرا در همین تابوت بگذارید.

 

 

حضرت فاطمه زهرا (س) می فرمایند: "صلاح زنان در این است که طوری زندگی نمایند که نه مردان بیگانه را ببینند و نه چشم بیگانگان بدان بیفتد".

اما خود فاطمه زهرا(س) در متن مسائل سیاسی اجتماعی قرار داشت و همواره از حق و اسلام و اهل بیت دفاع میکرد؛ بعد از رحلت پیامبر(ص) در آن شرایط حساس و دشوار بحرانی که فتنه و دشمن تمامیت اسلام و قرآن را تهدید می کرد، فاطمه زهرا بود که با شرکت خود در صحنه سیاسی و اجتماعی از مقام ولایت و رهبری دفاع می‌کرد.

با توجه به مطالب فوق دیدگاه حضرت زهرا (س) در مورد حضور زن در صحنه‏‌های اجتماعی و سیاسی روشن می شود. اگر از فاطمه زهرا(س) نقل شده ویژگی زن مسلمان این است که نه مرد نامحرم او را ببیند و نه او مرد نامحرم را ببیند، هرگز به معنای انزوا و گوشه ‏نشینی زن مسلمان نیست بلکه یا منظور این است که در فعالیت‏های اجتماعی باید آنچنان مقررات اسلامی را رعایت کند که موجب نگاه حرام نامحرمان نشود و بالعکس و یا به آن معناست که در مدیریت امور بانوان خود زنان باید عهده‌‏دار باشند تا نیازی به تماس با مرد نامحرم نباشد.

اگر کمی دقیق‏تر بی‌اندیشیم این سخن حضرت زهرا(س) بهترین الگو برای دنیای امروز است و چند کارکرد اساسی دارد: 1- تأمین سلامت و بهداشت معنوی جامعه. 2- رشد و استقلال و خودکفایی جامعه زنان. زیرا اگر قرار باشد زن را مردان نامحرم نبینند، لازمه‏اش این است که آنان دارای خودکفایی علمی در امور لازم خود مانند پزشکی و... باشند و این بهترین عامل رشد جامعه زنان است. پس دوربودن از نامحرم به معنای گوشه‏ نشینی نیست، بلکه فعالیت و تلاش علمی و عملی و رسیدن به خودکفایی است.

شهید استاد مطهری می فرماید: [آنچه موجب فلج کردن نیروی زن و حبس استعدادهای اوست حجاب به صورت زندانی کردن زن و محروم ساختن او از فعالیت‏های فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی است و در اسلام چنین چیزی وجود ندارد.

اسلام نه میگوید که زن از خانه بیرون نرود و نه میگوید حق تحصیل علم و دانش ندارد بلکه علم و دانش را فریضه مشترک زن و مرد دانسته است و نه فعالیت اقتصادی خاصی را برای زن تحریم میکند، اسلام هرگز نمیخواهد زن بیکار و بیعار بنشیند و جوری عاطل و باطل درآید، پوشانیدن بدن به استثناء صورت و کفین مانع هیچگونه فعالیت فرهنگی و اجتماعی یا اقتصادی نیست.

آنچه موجب فلج کردن نیروی اجتماع است آلوده کردن محیط کار به لذت‏ جوییهای شهوانی است].

 

منابع: حجابستان / خواهرم حجابت

 

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

www.MASAFPORTAL.com

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

جهت سلامتی و تعجیل در فرج امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) صلواتی هدیه نمایید...

"اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم"

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

پی نوشت:

بحارالانوار، ج ۴۳، صفحات ۹۱ و ۹۳ و ۵۴ و ۸۱ و ۱۸۹٫

بحار/۹۲/۴۳ اول صفحه -

بحار/۱۸۹/۴۳ -

بحار۱/۸۱/۴۳-
بحار/۵۴/۴۳

«جن‌گیر» دولت آزاد شد

«جن‌گیر» منتسب به دولت آزاد شد. آن هم در آستانه انتخابات ریاست‌جمهوری یازدهم. این خبری بود که ابتدا سایت بازتاب و سپس برخی سایت های اصولگرای دیگر روی خروجی خبرگزاری خود قرار داد و این آزادی در آستانه انتخابات ریاست‌جمهوری و انتقال «جن‌گیر» به مکانی خاص را معنا‌دار توصیف کرد.

به گزارش انتخاب؛ درست روزهایی که خط‌فاصله میان اصولگرایان با محمود احمدی‌نژاد پررنگ‌تر می‌شد گوشه و کنایه‌ها به استفاده از «جن‌گیر و رمال» در دولت محمود احمدی‌نژاد نیز از سوی اصولگرایان منتقد دهان‌به‌دهان می‌چرخد.

از خبرهای در گوشی گرفته تا انتقادات صریح اصولگرایان، همه ،سرانجام کار را به آن‌جا کشاند که اواسط اردیبهشت‌90 بود که رسانه‌ها از دستگیری جن‌گیر منتسب به یکی از نزدیک‌ترین یاران محمود احمدی‌نژاد خبر دادند؛ خبری که تمام نگاه‌ها را به سمت اسفندیار رحیم‌مشایی برگرداند.

یک‌ماه بعد دولت در واکنش به انتساب «جن‌گیر و رمال» به دولتش در کنفرانس مطبوعاتی و در پاسخ به سوالات درباره ارتباط دولت با «جن‌گیر و رمال» می‌گوید: «اون‌ها رو که دستگیر کردن، خیالشون راحت شد، ول کنید دیگه. بذارید دولت به کارش برسه. یعنی آن سفینه‌ای هم که فرستادیم بالا، کار جن‌ها بود؟»

دولت می‌گوید هیچ ارتباطی با «جن‌گیرها» ندارد اما چندماه بعد (یعنی در تاریخ 24مرداد90) محسنی اژه‌ای در کسوت سخنگوی قوه‌قضاییه در کنفرانس مطبوعاتی خود با تایید خبر دستگیری دو «جن‌گیر» آن‌ها را «جن‌گیر دولتی» خواند و می‌گوید: «دو جن‌گیر دولتی» بازداشت شده‌اند و برای این افراد کیفرخواست و قرار مجرمیت صادر شده و پرونده آن‌ها در حال رسیدگی است. محمود احمدی‌نژاد اما می‌گوید «دولتش، دولت جن‌گیری و رمالی نیست.» البته سایت «یکشنبه»، از رسانه‌های هوادار محمود احمدی‌نژاد، با منحصردانستن ادعای «ارتباط با اجنه» به «چند مورد خاص»، خواستار توضیح قوه‌قضاییه در مورد بازداشت «عباس غفاری» شد. دولت در روزنامه ایران می‌گوید انتساب «جن‌گیرها» به دولت «جنگ روانی» علیه دولت است. روزنامه ایران پرونده‌ای بلندبالا برای تبرئه دولت از «جن‌گیری» تشکیل داده است.

پرونده‌ای که در آن روزنامه ایران با تیتر «جن‌گیرها و رمال‌ها را چه کسانی به دولت احمدی‌نژاد منتسب کردند» به این نتیجه می‌رسد که: «بشقاب خالی امام‌زمان»، «صندلی خالی امام‌زمان»، «سجاده خالی امام‌زمان»، «آسفالت راه ظهور (اتوبان قم - جمکران)»، «هاله نور»، و...، همه این‌ها مقدماتی برای تخریب آقای احمدی‌نژاد بود که جرقه‌های اولیه آن در زمان مدیریت دکتر احمدی‌نژاد بر شهرداری تهران زده شد و حکایت از تهیه و تولید دنباله‌دارترین سریال سیاسی تاریخ انقلاب اسلامی ایران دارد؛سریالی که تهیه‌کنندگان و کارگردانان آن، جریان اقتدارگرا و دو سوژه اصلی آن آقایان احمدی‌نژاد و مشایی هستند. سکانس‌ها و پلان‌های اغواکننده این سریال بر صفحات سایت‌ها، روزنامه‌ها و رسانه‌های زنجیره‌ای و دیگر رسانه‌های غیررسمی دیداری و شنیداری این جریان نقش بست و در بسیاری از لحظه‌ها ترسناک‌ترین و در عین حال مضحک‌ترین صحنه‌ها را رقم زد که باعث ریزش بسیاری از خواص و بزرگان شد. بخش دوم این سریال سیاسی پس از انتخابات سال 1388 و خصوصا در ماه‌های اخیر، با شدت و حجم بیشتری تهیه و تولید شد.

دولت می‌گوید همه این‌ها مقدمه‌ای برای تخریبش است،اما منتقدان که آیت‌الله مصباح‌یزدی، حدادعادل، مرتضی نبوی و حسین فدایی در صف اول آن قرار می‌گیرند بر این اعتقادند که استفاده از اجنه، طلسم، غیبگویی و رمالی توسط «جریان انحرافی»- جریان منتسب به نزدیکان محمود احمدی‌نژاد – با هدف تحت‌تاثیر قراردادن افراد انجام می‌شود. بعد از این واکنش‌ها بود که سرانجام «عباس غفاری» به عنوان «رمال و جن‌گیر دولت» توسط سپاه دستگیر شد.

بازداشت غفاری تازه اول راه بود که حاشیه‌ خبرها را درباره او بیشتر کند. از جمله طلسم‌کردن یکی از مسئولان اطلاعاتی، بازکردن درب سلول و اخبار دیگری که فارغ از صحت و سقم آن‌ها، در محافل موثر کشور مورد توجه واقع می‌شد.

همه این‌ها در حالی بود که انتقال «جن‌گیر دولت» به سوییت عبدالله رمضان‌زاده، سخنگوی دولت اصلاحات که در حوادث پس از انتخابات دستگیر و به زندان محکوم شده بود، حاشیه خبر‌ها را داغ‌تر کرد. حال بعد از همه این جنجال‌ها شنیده می‌شود که «عباس غفاری»، جن‌گیر و رمال مشهور دولت محمود احمدی‌نژاد، در آستانه انتخابات ریاست‌جمهوری، به طور ناگهانی از زندان آزاد شده است.

آزادی ناگهانی «عباس غفاری» بعد از گذران دوسال حبس در حالی است که او بنابر گزارش‌های اولیه قرار بود به اعدام محکوم شود و سپس حکم با چند مرحله از لابی‌ها و رایزنی‌های گسترده به هشت‌سال زندان تقلیل یافت. البته خبرگزاری آریا با انتشار این خبر می‌نویسد: «آزادی عباس غفاری در آستانه انتخابات و انتقال او به مکانی خاص در این شرایط، می‌تواند معنای خاصی داشته باشد؛ به‌ویژه که گفته می‌شود پس از آزادی وی، عباس غفاری مراجعات بسیاری مرتبط با مسائل سیاسی داشته است.»